داستان کودکی حضرت محمد(ص)

داستان-حضرت-محمد

 جدایی از محمد آن هم برای دومین بار چه سخت بود . اما حلیمه خوش حال بود و محمد را در آغوش می گرفت . روز بعد حلیمه با محمد به صحرا برگشت . محمد هم از این که به صحرا برگشته بود شاد و خوش حال بود . یک روز از حلیمه پرسید : پسرانت روزها کجا می روند ؟ حلیمه گفت : گوسفندان را به چراگاه می برند . محمد گفت : من هم از امروز با آن ها می روم .

صحرا بی پایان به نظر می رسید . محمد با سبک بالی بزرگ می شد . گاهی بزغاله ای از گله دور می افتاد . محمد آن را می گرفت و به گله بر می گرداند . سرانجام حلیمه محمد چهارساله را با خود به مکه آورد و به آمنه داد . محمد دیگر بزرگ شده بود . به یک بچه ی چهارساله نمی برد . قدش متوسط بود . پوستی سرخ و سفید و چشمانی درشت داشت . مژه هایش بلند و انبوه بود . نگاه پاک و آرامی داشت . هر کس او را می دید او را دوست داشت .

محمد باهوش و زیرک بود . همه چیز را به ذهن می سپرد . کعبه ، آدم ها ، خرید و فروش ها و … . او همه چیز را با دقت به ذهن می سپرد . گاهی به دیدن پدربزرگ می رفتند . پدربزرگ دستی به سر او می کشید و به آب زمزم مهمانش می کرد . پدربزرگ مردی بزرگ و باشکوه بود . مردی یر اما قوی و زیبا . پدربزرگ که می دید یادگار پسرش بزرگ می شود اشک شوق در چشمانش جمع میشد .

ناگهان دل آمنه به سوی یثرب پر کشید . دلش می خواست به سر خاک عبدالله برود . چقدر دلش برای عبدالله تنگ شده بود . اما حالا به زیارت خاکش هم راضی بود . گاهی در محمد رفتارهای عبدالله را پیدا می کرد  . آن وقت لبخندی غمگین گوشه ی لبانش می ماند . و چشمانش برق می زد .

محمد دیگر بزرگ شده بود و به کوچه می رفت . گاهی بچه ها با محمد از پدر خود حرف می زدند . محمد به فکر فرو می رفت .  یک روز از مادرش پرسید پدرم کجاست ؟ مادرگفت : پدر تو را همه دوست داشتند . خوش قد و بالا و بلند قد و زیبا بود . با ادب بود . مردم را دوست داشت . خوش برخورد بود و دست به کارهای زشت نمی زد . نمی دانی پدرت چقدر خوب بود ! یک روز پدر بزرگ برای او چند شتر قربانی کرد .

محمد گفت : حالا کجاست ؟ خیلی دوست دارم او را ببینم . مادر گفت : او مرد از پیش ما رفت . محمد گفت : حالا کجاست ؟ مادرش فرزند را به سینه فشرد و گفت در یثرب .

فردای آن روز آمنه بار سفر را بست و با محمد و برکه به سمت یثرب به راه افتاد . سفر خسته کننده بود اما دل آمنه برای یثرب پر می زد و هیچ احساس خستگی نمی کرد . سرانجام به شهر یثرب رسیدند . اعضای فامیل خبردار شدند که امنه با پسرش و برکه به آن جا پا گذاشته است . بنابراین خاندان بی نجار به استقبال و خوش آمدگویی آن ها شتافتند . محمد خیلی زود با آن ها انس گرفت . با پسردایی هایش بازی می کرد .

حالا دیگر باید به مکه بر می گشتند . اما مادر پس از یک ماه هنوز دل از قبر عبدالله نمی کند . هنوز دلش ان جا پهلوی خاک شوهرش بود .

آمنه سرانجام به راه افتاد . وداع با خویشاوندان تلخ و گزنده به نظر می رسید . آن ها بر شترها سوار شدند و آن کاروان سه نفره از یثرب بیرون زد و به سوی مکه حرکت کرد .

در طول راه مثل این که آمنه در جهان دیگری حرکت می کرد . نه غذایی و نه آبی و نه حرفی . حتی دیگر به روی محمد عزیزش هم لبخند نمی زد . محمد دردها و اندوه عمیق مادر را حس می کرد . آرام و ساکت در خود فرو رفته بود . باد گه گاه زوزه می کشید و شن ها را روی زمین می چرخاند . محمد به ته بیایان خیره شده بود که ناگهان فریاد مادر او را تکان داد .

نگاهی به مادر انداخت . آمنه رنگ به صورت نداشت . دستی روی صورت مادر کشید . مادر از دنیا رفته بود . محمد آه و زاری نکرد . او شش سال بیشتر نداشت . کودک یتیم در سکوت فرو رفته بود .

با برکه به مکه برگشت اشک در چشمانش خشکیده بود . برکه سعی می کرد از اندوه محمد بکاهد . محمد را به سینه می فشرد و نوازش می کرد . اما محمد خاموش و غمزده بود . ناگهان چشمش به پدربزرگ افتاد که با دست های باز به سوی او می دوید . محمد خود را در آغوش پذربزرگ انداخت و بغضش ترکید .

داستان-حضرت-محمد


7 پاسخ به “داستان کودکی حضرت محمد(ص)”

  1. طاهر می‌گه:

    ممنون خیلی لذت بردم اجرتون باخداوند مهربان

  2. BAHAR می‌گه:

    ممنون خیلی خوب بود

  3. مخاطب! می‌گه:

    متشکر
    قشنگ بود لذت بردیم

  4. ezzati می‌گه:

    عدم وجود بنرهای تبلیغاتی و انتخاب موضوعاتی که یاد آور خاطرات شیرین زندگی (دوران کودکی )است باعث می شود در وبسایت شما احساس آرامش کنم!

پاسخ دهید