داستان : قصه ها از کجا آمده اند ؟

 داستان : قصه ها از کجا آمده اند ؟

راستی تا حالا از خودتان پرسیده اید که انسان ها از چه زمانی شروع به تعریف کردن قصه برای یکدیگر کردند ؟ و آن قصه ها را از کجا و چه کسی شنیدند و یاد گرفتند ؟ امروز تصمیم دارم داستانی را که افراد قبیله زولو در آفریقای جنوبی ، در مورد پیدایش اولین قصه ها،   نسل اندر نسل برای فرزندانشان تعریف می کنند برایتان نقل کنم ، امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

در روزگاران قدیم ، خیلی قدیم ، هنوز اولین مرد و اولین زن بر روی زمین زندگی می کردند . آنها در یک خانه سنتی ، در یک دهکده سنتی زندگی    می کردند و فرزندان زیادی داشتند که بیشترشان خوشبخت و از زندگی شان راضی بودند .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

روز خودشان را به کارکردن سپری می کردند ؛ سبد بافی ، دباغی ، شکار و شخم زدن زمین نزدیک کلبه شان .بزرگترین تفریح آنان ، رفتن به ساحل اقیانوس و پرتاب سنگهای کوچک به داخل آب بود .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

دیدن خرچنگ های بامزه ای که به سرعت به طرف ساحل می دویدند موجب خنده شان می شد ؛ و از دیدن پرنده هایی که برای گرفتن ماهی به میان امواج شیرجه می رفتند هیجان زده می شدند . مرد ، هنرمند بود و دوست داشت اشکال و مجسمه های چوبی و سنگی بتراشد .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

او یک کنده درخت کهنه را تبدیل به یک پرنده بسیار زیبا می کرد . با استفاده از ابزارش می توانست یک تکه سنگ را تبدیل به زیباترین بز کوهی بکند . مزرعه آنها پر از آثار هنری و تزئینی او بود . اما شبها وقتی همه اعضای خانواده قبل از خواب کنار آتش دور هم جمع می شدند ، زیاد احساس خوشحالی نمی کردند . برای سبدبافی یا کنده کاری روی چوب و سنگ ، هوا زیادی تاریک بود ، و برای خوابیدن هم هنوز زود بود . بچه ها فریاد       می زدند : « ماما ، ما قصه می خواهیم ، برای ما قصه بگو » .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

زن هر چقدر که فکر می کرد ، هر چقدر که سعی می کرد داستانی پیدا کند تا برای فرزندانش تعریف کند ، بی فایده بود . او و شوهرش هیچ داستانی برای تعریف کردن نداشتند . به خانه همسایه ها رفتند تا با آنها م******** کنند ولی آنها هم هیچ داستانی بلد نبودند . به صدای باد گوش کردند تا شاید باد بتواند داستانی برایشان تعریف کند ، ولی باد هم نتوانست کاری برایشان انجام بدهد . هیچ داستانی برای تعریف کردن نبود ، هیچ رویایی ، هیچ افسانه جادویی !

یک روز مرد از زنش خواست تا به جستجوی قصه و داستان برود . او به زنش قول داد که در غیاب وی مواظب خانه و بچه ها باشد ؛ هر چیزی را که خراب شد تعمیر کند ؛ جارو کند و همه جا را تمیز نگهدارد . زن بالاخره راضی شد ؛ بچه ها را بوسید ، با همسرش خداحافظی کرد و برای پیدا کردن قصه و داستان به راه افتاد . او تصمیم گرفت از هر موجودی که می بیند بپرسد که آیا قصه ای بلد است تا برای او تعریف کند ؟

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

اولین موجودی که ملاقات کرد یک خرگوش صحرایی بود .

– آیا شما می توانید چند تا داستان برای من تعریف کنید ؟ خانواده من مشتاقانه تشنه شنیدن داستان هستند .

– داستان ؟ البته ، من صدها داستان بلدم ، هزاران ، نه میلیونها !

– خواهش می کنم چند تا از آنها را به من بدهید تا ما هم احساس خوشحالی کنیم .

– خوب. . . من. . . راستش من الآن برای داستان گویی وقت ندارم . نمیبینی که سرم خیلی شلوغ است ؟

خرگوش صحرایی پس از گفتن این حرف به سرعت از آنجا دور شد . او دروغ می گفت ! او هیچ داستانی بلد نبود ! زن آهی کشید و به راهش ادامه داد.

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

نفر بعدی که ملاقات کرد خانم میمون به همراه بچه هایش بود .

– آه خانم میمون می بینم که شما خودتان هم یک مادر هستید ! بچه های من هر شب برای شنیدن داستان گریه می کنند ؛ شما داستانی ندارید که من بتوانم برایشان تعریف کنم ؟

خانم میمون با خنده جواب داد : – داستان ؟ فکر می کنید که من وقت تعریف کردن داستان دارم ؟ با این همه کار برای غذا دادن به بچه هایم فکر می کنید که من وقت داستان گفتن هم دارم ؟ من خیلی خوشحالم که بچه آدم ندارم تا برای چیزهای بی اهمیتی مثل این گریه کنند !

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

زن به راهش ادامه داد تا این که به یک جغد رسید که روی شاخه های یک درخت انجیر وحشی نشسته بود .

– اوه ، جغد عزیز کمکم کنید خواهش می کنم ! من به دنبال داستان و قصه هستم . آیا شما داستانهایی دارید که برای من تعریف کنید که من بتوانم به خانه ام برگردم و آنها را برای بچه هایم و دیگران تعریف کنم ؟

چغد از این که از خواب بیدارش کرده بودند خیلی عصبانی بود .

– چه کسی این سر و صدا را به راه انداخته ؟ چه می خواهی ؟ داستان ؟ تو جرئت کرده ای من را از خواب بیدار کنی برای داستان ؟ چه جسارتی !

جغد این را گفت و پرواز کرد و رفت و روی بلندترین شاخه یک درخت دیگر نشست ، جایی که می توانست آرامش بیشتری داشته باشد . و زن باز هم غمگین و غصه دار به راهش ادامه داد.

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

پس از آن به دیدن فیل رفت . – شما نمی دانید کجا می توانم چند تا داستان پیدا کنم ؟ خانواده من مشتاقانه منتظر شنیدن داستان هستند و ما هیچ داستانی نداریم تا برایشان تعریف کنیم !

فیل حیوان مهربانی بود . او نگاه مایوسانه آن زن را دید و خیلی برایش متاثر شد . – خانم عزیز ، من هیچ داستانی بلد نیستم اما عقابی را می شناسم که سلطان پرنده هاست و بالاتر از همه آنها پرواز می کند . فکر می کنم که او بداند شما کجا می توانید چند تا داستان پیداکنید .

– خیلی از شما متشکرم .

زن شروع به جستجوی عقاب بزرگ کرد ؛ و بالاخره او را در سر منشا رودخانه پیدا کرد . مضطرب و آشفته به طرف او دوید . درست موقعی که عقاب موفق شده بود یک ماهی از رودخانه صیدکند صدایش کرد . – عقاب بزگ ! عقاب بزرگ !

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

عقاب که انتظار دیدن او را نداشت ، جا خورد و در نتیجه ماهی از میان چنگالهایش به داخل رودخانه افتاد . او برگشت و کنار زن روی زمین نشست و در حالی که نعره می کشید گفت : – این چه موضوع مهمی است که من باید به خاطرش شام خودم را از دست بدهم ؟

– آه عقاب بزرگ و دانا ! عقاب که از عنوان « بزرگ و دانا » خیلی خوشش آمده بود ماهی را فراموش کرد ، تکانی به بالهایش داد و به دنباله صحبتهای آن زن گوش داد.

زن در حالی که با ناامیدی عمیقی به عقاب نگاه می کرد گفت : – خانواده من مشتاقانه منتظر شنیدن داستان هستند . مدت زیادی است که من به دنبال چند تا داستان می گردم تا برایشان ببرم . شما می دانید کجا می توانم چند تا از آنها را پیدا کنم ؟

– خوب ، این درست است که من خیلی دانا هستم ولی همه چیز را نمی دانم . من فقط چیزهایی را می شناسم که اینجا روی زمین هستند ، اما یک نفر هست که حتی اسرار اعماق تاریک اقیانوس را هم می داند ؛ شاید او بتواند به تو کمک کند ، من برایت پیدایش می کنم .

عقاب این را گفت و به پرواز درآمد . زن چند روز منتظر عقاب ماند تا اینگه بالاخره او برگشت : – من برگشتم . بالاخره موفق شدم پیدایش کنم . دوست من لاک پشت بزرگ دریا موافقت کرده تا تو را به جایی ببرد که آنجا حتماً موفق به پیدا کردن داستان خواهی شد .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

لاک پشت بزرگ از اقیانوس خارج شد و به زن گفت : – پشت من سوار شو و محکم لاک مرا بگیر . من تو را به سرزمین مردم دانا می برم .

زن محکم لاک الک پشت را گرفت و با هم وارد اعماق دریا شدند . زن مات و مبهوت به اطراف خودش نگاه می کرد ؛ او هرگز در زندگی اش چیزهایی به این زیبایی ندیده بود . بالاخره آنها به عمیق ترین نقطه اقیانوس رسیدند ، جایی که مردم دانا زندگی می کردند . لاک پشت او را به حضور پادشاه و ملکه دریاها برد . آنها خیلی باشکوه بودند . زن که کمی ترسیده بود به آنها تعظیم کرد و سلام گفت .

– ای زن که از روی زمین خاکی آمده ای ، از ما چه می خواهی ؟

زن ماجرایش را برای آنها تعریف کرد و گفت که آرزویش بردن چند داستان برای خانواده اش است . او که از آنها خجالت می کشید گفت : – آیا شما چند تا داستان دارید که من بتوانم برای آنها تعریف کنم ؟

– بله ما داستان های زیادی داریم ولی تو در مقابل آنها چه چیزی به ما می دهی ؟

– شما چه می خواهید ؟

– چیزی که ما می خواهیم تصویری از خانه و خانواده شماست . ما هرگز نمی توانیم روی زمین خاکی پا بگذاریم ، اما خیلی دلمان می خواهد بدانیم که آنجا چه شکلی است ؟ آیا شما می توانید تصویری از آنجا برایمان بیاورید ؟

– البته که می توانم . . . ممنونم ، متشکرم !

زن دوباره پشت لاک پشت سوار شد و به ساحل برگشت . زن خیلی از لاک پشت تشکر کرد و از او خواهش کرد که یک ماه دیگر برگردد تا چیزی را که پادشاه خواسته بود برایش ببرند . زن همه این چیزها را برای خانواده اش تعریف کرد . وقتی خواسته پادشاه را به آنها گفت ناگهان شوهرش با خوشحالی فریاد زد : – من می توانم این کار را بکنم ، من می توانم تصویر زیبایی روی چوب بتراشم تا تو آن را در مقابل داستانهایشان به آنها بدهی .

و بلافاصله کار را شروع کرد .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

زن به شوهرش و مهارت دستان او افتخار می کرد .به او و تصویری که در حال ساختنش بلود نگاه می کرد . در آن تصویر اعضای خانواده ، خانه ای که در آن زندگی می کردند و حتی دهکده شان هم بود . بزودی همه اهالی دهکده ماجرای سفر زن و داستانهایی که قرار بود با خودش بیاورد را شنیدند و برای دیدن تصویری که مرد در حال ساختنش بود ، آمدند . یک ماه گذشت و مرد کارش را به موقع تمام کرد . او به دقت آن تصویر را بسته بندی کرد و آن را به پشت زن بست . زن هم دوباره سوار لاک پشت شد و با هم به سرزمین مردم دانا در اعماق اقیانوس رفتند . وقتی پادشاه و ملکه مردم دانا تصویر را دیدند خیلی خوشحال شدند . آنها استعداد و هنر مرد را تحسین کردند و گردنبندی که از ظریف ترین و زیباترین صدف ها ساخته شده بود را به زن دادند تا برایش ببرد .

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

– و حالا برای شما و مردمتان ، ما داستان هایی به شما خواهیم داد تا برای آنها ببرید .

سپس بزرگ ترین و زیباترین صدفی که تا آن روز کسی ندیده بود را به او دادند و گفتند : – هر بار که می هخواهید داستانی برای دیگران تعریف کنید ، این صدف را به گوشتان نزدیک کنید و شما داستانتان را خواهید شنید .

زن به خاطر مهربانی و لطفشان از آنها تشکر کرد و به سرزمین خودش برگشت . وقتی به ساحل رسید متوجه شد که همه اعضای خانواده اش و اهالی دهکده آنجا هستند . همگی دور یک آتش بزرگ جمع شده بودند و یک صدا فریاد می زدند : – یک داستان برایمان تعریف کن ، یک داستان !

قصه ها از کجا آمده اند

قصه ها از کجا آمده اند

زن نشست ؛ صدف را به گوشش چسباند و داستان را شروع کرد . . . و اینگونه بود که داستانها بوجود آمدند .

عنوان اصلی : D’ou viennent les histoires

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید