پدر بزرگی که روی درختان مرده گل می رویاند

هستند کسانی که گیاهان سبز ، درختان و گلها را موجود زنده نمی دانند و در بهترین حالت با آنها مانند یک شیئی تزئینی رفتار می کنند . گفتن این حرف که « محبت و بی مهری در رشد گیاهان سبز تاثیر دارد » به نظر آنها حرف خنده داری بیش نیست ! سالها پیش با دانشمند گیاه شناسی آشنا شدم که در باره تاثیر موسیقی روی گیاهان ، مطالعه و آزمایش می کرد ، و به نتایج بی نظیر و باور نکردنی دست یافته بود . خانم مسنی را           می شناختم که با گلها و گیاهان گلخانه و باغچه اش مثل بچه های خودش حرف می زد ، با لطافت و مهربانی . . . و باور کنید که آنها هم با شادابی و طراوت شان به او پاسخ می دادند ! چند نفر را می شناسید که اگر با چنین کسانی روبرو شوند ، آنها را دیوانه خطاب نخواهند کرد ؟ مطمئین باشید که هیچکدامشان دیوانه نیستند .

در هر داستان و افسانه ای ، ذره ای از حقیقت پنهان شده ، داستان « پدر بزرگی که روی درختان مرده گل می رویاند » ، داستان تاثیر پلیدی و نیکی بر روی طبیعت است .

پیرمرد و درختان مرده - 1

پیرمرد و درختان مرده – ۱

در زمانهای قدیم ، در یک دهکده کوچک ، پیرمرد سالخورده ای با همسرش زندگی می کرد . آنها هیچوقت صاحب فرزند نشده بودند و لی سگ کوچکی داشتند که تمام عشق و محبتشان را نثار او کرده بودند . سگ کوچولو ، قدرشناس و وفادار هیچوقت از آنها دور نمی شد و هر جا که        می رفتند ، برای کار کردن در باغ یا زمین کوچکی که داشتند ، همیشه همراه آنها بود .

یک روز که پیرمرد مشغول کار در باغ سبزی کاری اش بود ، متوجه شد که سگش دائماً نقطه خاصی از زمین زیر یک درخت کاج را بو می کشد و با پنجه هایش سعی می کند خاک آنجا را کنار بزند . کارش را کنار گذاشت و سگش را زیر نظر گرفت . سگ کوجولو با تمام قوا شروع به پارس کردن کرد و به طرف پیرمرد دوید ، سپس از همان راهی که آمده بود برگشت و کار کندن زمین را با تلاش و جدیت بیشتری از سر گرفت .

سگ کوچولو آنقدر بالا و پایین پرید تا پیرمرد دلش به حال او سوخت . کلنگش را برداشت و به طرف او رفت . سگ با صدای بلند شروع کرد به عوعو کردن . پیرمرد با کلنگش چند ضربه به همان نقطه ای که سگش مشغول کندنش بود زد . بعد از چند لحظه صدای عجیبی به گوشش خورد ، و وقتی خوب نگاه کرد صندوقچه طلایی رنگی را دید . صندوقچه را باز کرد و چشمش به گنجینه ای از سکه های طلا افتاد . فوراً همسرش را صدا کرد تا به کمک هم صندوقچه را از زیر خاک بیرون آورده و به خانه ببرند . زن و شوهر پیر در یک چشم به هم زدن و به لطف سگ کوچولو و مهربانشان ثروتمند شده بودند . از آن روز به بعد ، برای تشکر از آن حیوان کوچولو ، خوشمزه ترین غذاها را می پختند و بهترین قسمت آن را به او دادند .

اما خبرها زود پخش شدند ؛ داستان کشف صندوقچه پر از سکه طلا به سرعت گرد و خاک در باد ، در دهکده کوچک پخش شد . در همسایگی این پیرمرد و همسرش ، مردی زندگی می کرد که از وقتی که این خبر را شنیده بود از شدت حسادت دیگر نمی توانست بخوابد و تمام مدت به خوشبختی آن دو و گنجی که پیدا کرده بودند فکر می کرد .

پیرمرد و درختان مرده - 2

پیرمرد و درختان مرده – ۲

مرد همسایه مطمئین بود که آن سگ کوچولو قدرت خاصی برای پیدا کردن گنجهای پنهان در زیر خاک دارد ؛ به همین خاطر به خانه آن پیرمرد و پیرزن رفت و از آنها خواهش کرد که سگشان را چند روزی به او قرض بدهند . پیرمرد به او گفت : – « ما آنقدر سگمان را دوست داریم که نمی توانیم حتی یک لحظه از او دور شویم » . اما همسایه حسود دست بردار نبود . هر روز می آمد و تقاضایش را تکرار می کرد . آن زوج پیر هم ، چون خیلی خوش قلب و مهربان بودند و نمی توانستند چیزی را از کسی دریغ کنند بالاخره حاضر شدند سگشان را با او قرض بدهند .

مرد همسایه وقتی با سگ به خانه اش برگشت بلافاصله او را به باغش برد . سگ کوچولو اول بی حرکت ایستاد ، زمین را بو کشید و پس از آن شروع کرد به کندن زمین زیر پایش . مرد همسایه و همسرش کلنگ به دست به طرف سگ دویدند و شروع کردند به کندن زمین ، تا اینکه . . . تنها چیزی که نصیبشان شد مقدار زیادی آشغال و استخوان پوسیده بود که به شدت بوی آزار دهنده ای داشت ! مرد همسایه به شدت عصبانی شد و با کلنگی که در دست داشت سگ بیچاره را کشت .

مرد بدجنس ناله کنان به طرف خانه همسایه های مهربانش دوید و با صدایی لرزان گفت : – « چه بدبختی بزرگی ! سگ کوچولوی شما در باغ من دچار حادثه شد ؛ هیچکس نمی داند چطور این اتفاق افتاد ؟! من تقصیری ندارم ؛ خواستم زودتر به شما خبر بدهم تا بتوانید آن حیوان بیچاره را دفن کنید » ! پیرمرد و پیرزن مهربان با قلبی آکنده از غم و اندوه ، سگ کوچولویشان را یه همان محلی که گنج را آنجا پیدا کرده بودند برده و زیر همان درخت کاج قدیمی دفن کردند . آنها نمی توانستند جلوی اشکهایشان را بگیرند چون دیگر  کسی را نداشتند که همدمشان باشد .

پیرمرد و درختان مرده - 3

پیرمرد و درختان مرده – ۳

یک شب پیرمرد سگش را در خواب دید که به او گفت : – « درختی را که مرا زیر آن دفن کرده اید ، ببرید و از چوب آن یک هاون بزرگ برای کوبیدن برنج درست کنید ؛ غم و غصه شما را تسکین خواهد داد » .

پیرمرد به محض اینکه بیدار شد خوابش را برای همسرش تعریف کرد . همسرش به او توصیه کرد که به گفته های سگشان عمل کند ؛ او همیشه با آنها مهربان بوده و پیغام او یقیناً یک اتفاق خوب در زندگی آنها رقم خواهد زد . پیرمرد درخت کاج قدیمی را برید و با تنه آن یک هاون بزرگ و زیبا درست کرد . فصل دروی محصول برنج رسیده بود . پیرمرد برنج ها را داخل هاون ریخت و شروع به کوبیدن آنها کرد . وقتی می خواست آرد برنج ها را از داخل هاون بردارد ، در کمال تعجب دید که به جای آرد ، هاون پر از سکه طلاست ! پیرمرد و پیرزن مهربان خیلی خوشحال شدند .

باز هم خبرها زود پخش شدند . داستان هاون و تبدیل برنج به سکه های طلا ، به سرعت گرد و خاک در باد ، در دهکده کوچک پخش شد . مرد همسایه از شدت حسادت نمی توانست بخوابد ؛ فکر خوشبختی آن زن و شوهر پیر ، و گنج آنها ، خواب و خوراک را از او گرفته بود . بلافاصله به خانه آنها رفت و از آنها خواست تا هاون چوبی شان را به او امانت بدهند . پیرمرد مهربان گفت : – « ما آنقدر هاون خودمان را دوست داریم که نمی توانیم آن را یک لحظه از خودمان دور کنیم » . اما مرد حسود دست بردار نبود . هر روز به خانه آنها می رفت و هر بار تقاضایش را تکرار می کرد . آن پیرمرد و پیرزن هم چون خیلی مهربان و خوش قلب بودند و نمی توانستند چیزی را از کسی دریغ کنند بالاخره حاضر شدند هاون شان را به او امانت بدهند .

مرد همسایه به محض اینکه بع خانه اش برگشت ، شروع کرد به جدا کردن پوست دانه های برنج . به کمک زنش چندین گونی بزرگ برنج را آماده کرد چون می خواست محصول فراوانی از سکه های طلا برداشت کند !!! ولی این بار هم ، حرص و طمعش به سختی مجازات شد ! به جای سکه های طلا ، دانه های برنج به زباله های بدبوی وحشتناک و استخوان های گندیده تبدیل شدند ! مرد که به شدت عصبانی شده بود ، پتکی برداشت و با غضب به جان هاون افتاد و آن را تکه تکه کرد و در آتش انداخت .

مرد بدجنس ناله کنان به خانه همسایه پیرش رفت و با صدایی لرزان گفت : – « چه بدبختی بزرگی ! هاون چوبی شما بدون هیچ دلیلی ، و خود به خود ، شروع کرد به شعله ور شدن و سوختن . هیچکس نمی داند چرا و چطور این اتفاق افتاد ! من هیچ تقصیری ندارم . خواستم بلافاصله به شما خبر بدهم تا منتظر برگشتنش نباشید » .

آن شب ، یک بار دیگر پیرمرد سگش را در خواب دید . سگ او را دلداری داد و از او خواست که به خانه همسایه اش برود و خاکسترهای هاون سوخته را بردارد . آنها را به جاده اصلی ببرد و و قتی که فرمانروا از آنجا عبور می کند از یکی از درخت های گیلاس برهنه ای که آنجاست و هیچ برگ و میوه ای ندارد ، بالا برود و خاکسترها را روی آن درخت بریزد . هنگام عبور فرمانروا و همراهانش ، درخت گیلاس با شکوه تمام شروع به گل دادن خواهد کرد .

صبح روز بعد ، پیرمرد به خانه همسایه اش رفت و خاکسترهای هاون سوخته اش را با خودش به همراه آورد ؛ و طبق توصیه های سگش ، آنها را داخل یک ساک گذاشت و به طرف جاده بزرگ و محل قرار گرفتن درخت های برهنه گیلاس  به راه افتاد .

پیرمرد و درختان مرده - 4

پیرمرد و درختان مرده – ۴

پیرمرد تازه از راه رسیده بود که کاروان فرمانروا و همراهانش را از دور دید که نزدیک می شدند . به سرعت از یکی از درختان بالا رفت و به جای اینکه مثل بقیه مردم که وقتی فرمانروا را می دیدند روی زمین زانو می زدند و پیشانی شان را به علامت احترام به زمین می چسباندند ، پیرمرد روی همان درخت ماند . وقتی فرمانروا او را بالای درخت دید به سربازانش دستور داد که او را پایین آورده و تنبیه کنند . اما پیرمرد بدون اینکه دست پاچه شده باشد خاکسترها را از ساکش خارج کرد و روی رختی که روی آن نشسته بود و درخت های دیگری که نزدیک او بودند ، پاشید . بلافااصله همه درختها شکوفه دادند و پر از گل های رنگارنگ شدند و فضا پر از عطری دل انگیز شد . فرمانروا آنچنان مجذوب این صحنه شد که برای قدردانی هدایای گرانقیمتی به پیرمرد داد و او را به قصرش دعوت کرد تا رسماً از او تشکر کند .

خبرها زود پخش شدند ، و ماجرای خاکسترهای هاون سوخته به سرعت گرد و خاک در باد ، در سرتاسر دهکده کوچک پخش شد . فکر خوشبختی آن زن و شوهر پیر ، باز هم خواب و خوراک را از همسایه حسود آنها گرفت . مرد همسایه مقداری از خاکسترهای هاون سوخته را که باقی مانده بود جمع کرد و به راه افتاد نت مثل پیرمرد مهربان درخت های گیلاس برهنه را پر از شکوفه های رنگارنگ کند و از فرمانروا پداش بگیرد . مرد همسایه تازه از راه رسیده بود که کاروان فرمانروا و همراهانش را از دور دید که نزدیک می شدند . به سرعت از یکی از درخت های برهنه گیلاس بالا رفت و به جای اینکه مثل بقیه مردم که وقتی فرمانروا را می دیدند زانو می زدند و پیشانی شان را به علامت احترام به زمین می چسباندند ، روی شاخه های درخت گیلاس ماند . فرمانروا تا او را دید به سربازانش دستور داد تا او را پایین آورده و به سختی مجازات کنند . مرد همسایه یک مشت از خاکسترهای داخل کیسه اش را برداشت و آن را روی درخت های دور و برش پاشید . بلافاصله خاکسترها تبدیل به زباله های بد بو و استخوان های گندیده شدند و روی صورت و لباسهای فرمانروا و همراهانش ریختند . سربازان فرمانروا فوراً او را دستگیر کرده و با مشت و لگد به جانش افتادند ! و پس از یک کتک مفصل ، دست و پای او را بستند و به زندان انداختند ، جایی که سالهای طولانی را در آنجا سپری کرد .

یک بار دیگر خبرها زود پخش شدند . داستان همسایه حسود به سرعت گرد و خاک در باد ، در دهکده کوچک پخش شد ؛ وقتی از زندان آزاد شد هیچکس حاضر نبود با او رفت و آمد و معامله کند . مرد همسایه پس از مدت کوتاهی به طرز رقت انگیزی از دنیا رفت .

پیرمرد و درختان مرده - 5

پیرمرد و درختان مرده – ۵

پیرمرد و پیرزن مهربان هم هرگز سگ کوچولوی عزیزشان را فراموش نکردند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کردند .

 

 

عنوان اصلی :    Le grand-pere qui faisait fleurir les arbres

منبع :  www.iletaitunehistoire.com

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید