انگشتر آرزو

روزی هر کس را خداوند تعیین می کند و هیچ بنده ای نمی تواند روزی بنده دیگری را خورده و یا برای مدت طولانی تصاحب کند .  داستانی که در زیر خواهید خواند ماجرای یک شکارچی پرنده آفریقایی و یک انگشتر آرزوست . داستانی از حرص و طمع انسانهاست و فجایعی که  می تواند در پی داشته باشد ؛ خیانت و وفاداری آدمها به یکدیگر ؛ نیازی که انسانها به یکدیگر و حتی به حیوانات اهلی و دست آموزشان دارند . . . همانطور که یک بار گفتم : « هر داستانی حقایقی را در دل خود پنهان دارد » این ما هستیم که باید آن حقایق را ببینیم و کشف کنیم و به درستی از آنها استفاده کنیم . امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید .

انگشتر آرزو - 1

انگشتر آرزو – ۱

در سالهای دور ، جوانی زندگی می کرد به نام « سه گه کارامبه » ( Segue Karanmbe ) که شکارچی پرنده بود . او خوشبخت بود و هر بار که به دام هایی که کار گذاشته بود سر می زد پرنده های زیادی را می دید که گرفتار آن دام ها شده بودند . او از همه پرنده های موجود نمونه هایی را گرفته بود ؛ به جز یکی . . . یک قُمری با یک لکه سیاه روی گلو . این قُمری از همه دام های او فرار می کرد . او به فکر ساختن یک دام جدید افتاد . با جوشاندن پوست درخت انجیر ، نوعی چسب ساخت و آن را به شاخه های همه درختهای آن منطقه مالید . « قُمری گلو سیاه » که این نوع تله را  نمی شناخت با خیال راحت روی شاخه یکی از درختها نشست . در نتیجه پاهایش به آن ماده چسبناک آغشته شد و به شاخه درخت چسبید.«سه گه » به سرعت دوید و پرنده را گرفت .

پرنده گفت : – « مرد جوان ، مهارت تو از هشیاری من بیشتر بود اما اگر مرا آزاد کنی ، چیزی به تو خواهم داد که تو و پدرت را خوشحال خواهد کرد چون او هم دیگر مجبور نخواهد بود با سگش به شکار برود ، کاری که در حال حاضر ، در هر آب و هوایی مجبور است انجام بدهد » .

– « چه چیزی می خواهی به من بدهی که اینقدر ارزش دارد » ؟

– « گاوهای شیرده » .

– « به چه درد من می خورند ؟ من که شیر نمی خورم » .

– « خوب ؛ به تو پول می دهم ، هر چقدر که بخواهی » .

« سه گه » که حرفهای او را باور نکرده بود ، گفت : – « پول را که نمی شود خورد ؛ من گوشت تو را ترجیح می دهم » .

« سه گه » عجله داشت ؛ گلوی پرنده را گرفت و شروع کرد به فشار دادن ! پرنده با صدای گرفته ای به او التماس می کرد چون فشار انگشتانش کم کم جلوی نفس کشیدن و حرف زدنش را می گرفت .

– « فرزند ، مرا آزاد کن . قول می دهم کوهی از طلا به تو بدهم » !

با شنیدن این حرف « سه گه » فشار انگشتانش را کمتر کرد . پرنده بلافاصله یک تخم گذاشت و به مرد جوان گفت : – « این تخم را بشکن ؛ داخل آن یک انگشتر پیدا می کنی ، آن را با اشک چشمانت تر کن » .

« سه گه » تخم را شکست و داخل آن یک حلقه سفید پیدا کرد و آن را با یک قطره از اشک چشمانش تر کرد . انگشتر سفید بلافاصله تبدیل به طلا شد .

– « این انگشتر را به انگشتت کن و هر بار که به چیزی نیاز داشتی ، با همان دست به زمین ضربه بزن ، و اسم چیزی را که میخواهی بگو ؛ فوراً در برابر تو ظاهر خواهد شد » .

– « می خواهم همین الآن امتحانش کنم ؛ اگر دروغ گفته باشی ، همین جا تو را روی آتش سرخ می کنم و می خورم ، بدون هیچ ترحمی » !

انگشتر آرزو - 2

انگشتر آرزو – ۲

انگشتر را به یکی از انگشتان دست راستش کرد و با همان دست چند ضربه به زمین زد و فریاد زد : – « فرنی » ! ناگهان صدها کدو حلوایی خشک شده ( بومیان آفریقا از آن برای حمل مایعات استفاده     می کنند ) پر از فرنی از کوه سرازیر شدند ! وقتی شکارچی جوان به اندازه کافی فرنی خورد و سیر شد به پرنده گفت : – « شاید این یک حقه بود ! من فکر نمی کنم که فراهم کردن این فرنی ها کار این انگشتر باشد ؛ می خواهم یک بار دیگر امتحانش کنم » . دوباره با دستش به زمین ضربه زد و گفت : – « پدر ، مادر ؛ بیایید فرنی بخورید » . بلافاصله والدینش را در کنارش دید . آنها هم با اشتها ، یک شکم سیر فرنی خوردند .

انگشتر آرزو - 3

انگشتر آرزو – ۳

« سه گه » به پرنده گفت : – « قُمری گوچولو ، تو چند برابر غذایی که کباب کردن تو می توانست به من بدهد ، برایم غذا فراهم کردی ؛ من هم تو را آزاد می کنم و اجازه می دهم که بروی ، ولی این را بدان که اگر انگشتر دیگر کار نکند باز هم می توانم تو را پیدا کنم » ! بعد از گفتن این حرفها ، قُمری را آزاد کرد و او هم به سرعت از آنجا دور شد .

« سه گه » به همراه پدر و مادرش به طرف دهکده شان به راه افتاد اما پیاده روی ، آنها را خیلی خسته می کرد . پدر و مادرش چون با استفاده از قدرت انگشتر به آنجا منتقل شده بودند متوجه دوری راه نشده بودند . وقتی « سه گه » متوجه شد که آنها به زحمت راه می روند با دستش به زمین ضربه زد و گفت : – « من سه اسب خوب می خواهم » !در یک چشم به هم زدن ، سه اسب با زین و یراق ، و یال و دم طلایی از زیر زمین ، درست همانجایی که با دستش به زمین ضربه زده بود ، بیرون آمدند . شکارچی جوان به پدر و مادرش مک کرد تا سوار اسبهایشان شوند ؛ پس از آن خودش هم سوار اسبش شد و هر سه نفر با هم به خانه شان برگشتند . وقتی به خانه رسیدند « سه گه » با دستش به زمین ضربه زد و گفت : – « یک خانه بزرگ به بلندی یک کوه ، با یک بالکن مجلل و تزئینات زیبا می خواهم ؛ آنقدر محکم و مقاوم باشد که حتی هجوم شدیدترین گردبادها هم نتواند خرابش کند » . وقتی خانه مهیا شد ، همه اعضای خانواده به آنجا نقل مکان کردند .

– « حالا که این انگشتر ، همه آن چیزهایی را که دوست دارم برایم فراهم می کند پس آرزو می کنم که خودم صاحب دام باشم تا شیر مورد نیازم را تامین کند » ؛ با دست به زمین ضربه زد و در یک چشم به هم زدن صاحب تعداد زیادی گاو شد .

رئیس دهکده همسایه که مرد حسودی بود راز « سه گه » را کشف کرد و فهمید که او صاحب یک انگشتر با قدرتی خارق العاده است . تصمیم گرفت تا آن را از چنگ « سه گه » در بیاورد و با جنگجویانش به دهکده او حمله کرد . « سه گه » با دست به زمین ضربه ای زد و گفت : – « من جنگجویانی غول پیکر می خواهم تا شر این مهاجمین را از سر من کم کنند » . از هر طرف ، هیولاهای غول پیکر مسلح به نیزه و انواع سلاح به طرف مهاجمین حمله ور شدند . بعضی از آنها درختان را از ریشه درمی آوردند و از آنها به جای چماق استفاده می کردند ؛ بعضی دیگر ، صخره هایی به بزرگی یک خانه را به سمت مهاجمین پرتاب می کردند . جنگجویان غول پیکر ، نیروهای دشمن را تار و مار کرده و تعداد زیادی از آنها را کشتند . بقیه مهاجمین هم به همراهخ رئیسشان فرار کردند .

انگشتر آرزو - 4

انگشتر آرزو – ۴

رئیس حسود وقتی دید نمی تواند به زور صاحب آن انگشتر شود ، تصمیم گرفت با دوز و کلک به هدفش برسد . برای این کار ، دختر بزرگش را به خانه « سه گه » فرستاد و از او خواست تا دخترش را به همسری بپذیرد . ولی قبل از حرکت ، به دخترش گفت : – « تو می دانی که دختر یک رئیس بزرگ هستی ! یقیناً تو نمی خواهی که در این دنیا کسی قدرتمندتر از پدرت باشد ! کسی که تو را پیش او می فرستم ، از من تواناتر است چون انگشتری دارد که هر چیزی را که آرزو می کند برایش فراهم می کند . اگر نمی خواهی تو را نفرین کنم وقتی با تو ازدواج کرد ، هفتمین شب بعد از ازدواجتان ، هر کاری از دستت برمی آید انجام بده تا آن انگشتر را به دست بیاوری » !

وقتی « سه گه » دختر رئیس را دید ، یک دل نه ، صد دل عاشق او شد و او را به همسری برگزید . عصر روز هفتم ، قبل از خواب ، دختر رئیس به همسرش گفت : – « هر شوهر خوبی به همسرش هدایایی می دهد » .

– « من به تو ۱۰۰ خدمتکار می دهم » .

– « وقتی در خانه پدرم زندگی می کردم ۲۰۰ خدمتکار داشتم » .

– « به تو النگوهای زیبایی هدیه می دهم تا آنها را به بازو و قوزک پایت ببندی » .

– « من در خانه پدرم خیلی از این جور چیزها داشتم » .

– « پس تو از من چه می خواهی » ؟

– « من آن انگشتر را که به انگشتت داری می خواهم » .

– « امکان ندارد آن انگشتر را به تو بدهم » .

– « حالا که اینطور شد پس بگذار به خانه پدرم برگردم » .

« سه گه » که فکر از دست دادن همسرش او را ناامید کرده بود ، به ناچار قبول کرد !

– « بیا بگیر ، این هم انگشتر ، برش دار » !

– « حالا که انگشتر را به من دادی ، طرز استفاده از آن را هم یادم بده » .

– « هر وقت که آرزویی داشتی ، با دستت به زمین ضربه بزن و با صدای بلند ، اسم چیزی را که می خواهی بگو » .

زن جوان همانطور که همسرش گفت با دست به زمین ضربه زد و گفت : – « ای انگشتر شکارچی پرنده ، مرا به خانه پدرم برگردان » ! و بلافاصله خودش و همه اموالی که « سه گه » بوسیله آن انگشتر به دست آورده بود به خانه پدرش منتقل شدند ؛ چون آن اموال نمی توانستند از اربابشان که همان انگشتر بود دور بمانند حالا هر جا و در خانه هر کس که باشد !

فردای آن روز ، زن خائن انگشتر را به پدرش تحویل داد . او هم شروع به آماده کردن تجهیزات لازم برای حمله به دهکده دامادش و نابود کردن آنجا کرد .

« سه گه » به پدرش گفت : – « دوباره مثل سابق ، بدبخت و بیچاره شدیم . آن قُمری باید بهای همه بلاهایی ر که بر سرم آمده بپردازد ؛ دوباره    می گیرمش ، حتی اگر تله چسب مرا بشناسد ، همه تله هایم را که نمی شناسد » .

سگ شکارچی پیر دخالت کرد و گفت : – « احتیاجی نیست که دوباره آن قُمری را به دان بیندازی ؛ من سعی ممی کنم انگشترت را بازگردانم ، این کار را به من واگذار کن » .

سگ به سراغ یک گربه رفت : – « انگشتر ارباب من در دستان رئیس دهکده  همسایه است . اگر تا امشب در دستان من نباشد ، حتی یک گربه را روی زمین زنده نخواهم گذاشت » .

انگشتر آرزو - 5

انگشتر آرزو – ۵

گربه به سراغ موشها رفت : – « اگر انگشتر « سه گه » امشب را در دستان رئیس دهکده همسایه سپری کند ، همه موشها را تا آخرین نفرشان خواهم خورد » .

نیمه شب ، سه موش ، خودشان را به خانه رئیس دهکده همسایه که به خواب عمیقی فرو رفته بود رساندند . موش اول مراقب بود که کسی سرزده وارد خانه نشود ؛ موش دوم مراقب بود که رئیس از خواب بیدار نشود ؛ و موش سوم هم به آهستگی انگشتر را از انگشت رئیس خارج کرد و بلافاصله آن را برد و به گربه داد . گربه هم به سرعت آن را به دست سگ داد ؛ سگ هم آن را به « سه گه » داد و به همراه انگشتر ، همه آن ثروتی را که از دست داده بود دوباره به دست آورد . از ترس اینکه دوباره آن را از دست بدهد ، انگشتر را داخل یک کیسه کوچک گذاشت ، دهانه آن را دوخت و از گردنش آویزان کرد . ولی قبل از آن برای آخرین بار آرزویی کرد : – « ای انگشتر ، مرا جایی ببر که از شر آدمها در امان باشم و کسی نتواند به من حمله کند » . در یک چشم به هم زدن ، « سه گه » ، خانواده اش و همه اموالش به بالای یک کوه خیلی بلند و دور از دسترس منتقل شدند ، جایی که سالهای طولانی ، خوشبخت و آسوده زندگی کردند .

 

عنوان اصلی :    L’anneau de la tourterelle

منبع :    www.iletaitunehistoire.com

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید