« سر وانتس » خالق رمان « دن کیشوت » – قسمت اول

رمان های بسیاری هستند که قرن ها از انتشار آنها می گذرد ولی هنوز جذابیت خود را حفظ کرده اند و گذشت زمان نتوانسته خدشه ای به آنها وارد کند . شما را نمی دانم ولی من شخصاً خیلی دوست دارم که وقتی کتابی را مطالعه می کنم و از آن لذت می برم ، نویسنده اش را بهتر و بیشتر بشناسم و بدانم چه چیزی یا چه واقعه ای فکر خلق این اثر را به ذهن او راه داده است ؟

« میگل دو سروانتس » خالق رمان دن کیشوت نمی دانست که قهرمان کتاب وی و ماجراهای او تا ابد به عنوان یک ضرب المثل در فرهنگ بسیاری از ملت ها نفوذ خواهد کرد . . . به کسی که جنگی بیهوده با یک دشمن خیالی را آغاز می کند ، می گویند : « به جنگ با آسیاب های بادی می رود » ! یا حتی وقتی فقط نام « دن کیشوت » را روی کسی می گذارند همین معنی را می دهد ! البته نبرد علیه آسیاب های بادی ، یکی از صدها ماجرای این رمان است . ولی هر یک از این ماجراها ، در پس خود حکمت ها و حقایق بسیاری را پنهان کرده اند . در قسمت اول ، زندگی « سروانتس » از تولد تا ازدواجش را مورد مطالعه قرار می دهیم ، و در قسمت دوم ، بقیه وقایع زندگی اش را که شامل نوشتن کتاب معروف « دن کیشوت » نیز می شود ، بررسی خواهیم کرد . برای مطالعه قسمت دوم ، روی عنوان آن کلیک کنید :

« سروانتس » خالق رمان « دن کیشوت » – قسمت دوم

سروانتس

سروانتس

« میگل دو سروانتس » ( Miguel de Cervantes ) در سال ۱۵۴۷ میلادی در « آلکالا دو هنارس » ( Alcala de Henares  ) نزدیک شهر « مادرید »     ( Madrid ) در اسپانیا به دنیا آمد . تنها دارایی پدرش ، مدالهای ********ی اش ، کیف وسایل جراحی و داروهای وی بود . اکثر بیمارانی که به او مراجعه می کردند ، پولی بابت دستمزد به او نمی دادند . تاثیرگذارترین خاطره دوران کودکی « سروانتس » تصویری از پدرش بود که لباسهای کهنه و وسایل خانه شان را جمع می کرد تا به مغازه سمساری برده و گرو بگذارد و یا بفروشد . مدت کوتاهی پس از آن ، پدر « سروانتس » به خاطر بدهی دستگیر و روانه زندان شد ، در حالی که دو دخترانش و دو برادر کوچکترشان در فقر و فلاکت کامل به سر می بردند .

« میگل » جوان به هر مصیبتی بود توانست به تحصیلاتش ادامه بدهد . احتمالاً حتی به دانشگاه « سالامانک » ( Salamanque ) هم راه پیدا کرده ؛ در حالی که برای تامین هزینه هایش ، نوکری دانشجویان قدیمی را می کرده است .

دانشگاه سالامانک

دانشگاه سالامانک

زندگی با همه دشواری هایش ، برای رمان نویسان ، یک مدرسه واقعی است . « میگل » در خیابان های شهرهای مختلف آموخت که چهره واقعی زندگی را همانطور که هست ببیند و بشناسد ؛ دشوار ، غیر قابل پیشبینی و پر از تجربیات گوناگون . هر موقع که چند سکه در جیب داشت به تئاتر می رفت ؛ و در آنجا بود که چهره دیگری از زندگی را یافت ، چهره تغییر شکل یافته ی آن بوسیله هنر . او در تئاتر آموخت که تخیل ، بسیار قدرتمند است و گاهی ، حقیقی تر از واقعیت جلوه می کند . در ۲۲ سالگی تنها ثروت او ، روهاهایش بود ، رویاهای موفقیت و پیروزی .

« میگل » وارد ارتش و سپس به ایتالیا اعزام شد ، جایی که ارتش اسپانیا ، پادگان های ********ی مهمی داشت . در ارتش بالاخره لذت پوشیدن لباس نو را چشید ، یک یونیفورم رنگارنگ مانند پرهای طاووس ؛ و برای اولین بار در طول زندگی توانست هر روز و بخ اندازه کافی غذا بخورد .« سروانتس » جنگ را هم تجربه کرد . در سال ۱۵۷۱ میلادی ، ترک ها ناوگان دریایی مقتدر خود را جهت کشورگشایی به مدیترانه عربی اعزام کردند . « سلطان سلیم دوم » تصمیم داشت شهر رم را فتح ، و نشان هلال مسلمانان را جایگزین صلیب گنبد کلیسای « سنت پییر » ( Saint Pierre ) کند .

سلطان سلیم دوم

سلطان سلیم دوم

اسپانیا ناوهای جنگی خود را تحت فرماندهی « دن خوان اطریش » ( Don Juan d’Autriche ) برادر ناتنی « فیلیپ دوم » ( Philippe II ) پادشاه اسپانیا به کمک ناوگان پاپ و ونیز فرستاد . در آن زمان « سروانتس » روی عرشه یکی از ناوهای جنگی اسچانیا خدمت می کرد . در منطقه « لپانت » ( Lepante )نزدیک سواحل یونان ، نبردی بین دو طرف درگرفت که تا امروز خونین ترین جنگ دریایی تاریخ به شمار می رود .

نبرد لپانت

نبرد لپانت

در این جنگ ۸۰۰۰ مسیحی و ۲۵۰۰۰ ترک کشته شدند . در این نبرد دو گلوله ، سینه « سروانتس » را شکافت ، و گلوله سوم ، ساعد دست چپ وی را شکست .

سروانتس در میدان جنگ

سروانتس در میدان جنگ

آن روز ، ناوگان دریایی ترک ها در دریایی از خون غرق شد ؛ و بزرگترین پیروزی اسپانیا و پر افتخارترین لحظات زندگی « سروانتس » رقم خورد . در سال ۱۵۷۵ « سروانتس » با قلبی آکنده از امید ، ایتالیا را به مقصد اسپانیا ترک کرد . او سفارش نامه ای از « دن خوآن » برای « فیلیپ دوم » داشت و امیدوار بود پست مهم و پر درآمدی در دستگاه دولتی پادشاه به وی محول شود . ولی کشتی وی گرفتار دزدان دریایی آفریقای شمالی شد و همه کسانی که در کشتی بودند اسیر ، و به الجزیره برده شدند .

یکی از دزدان دریایی آفریقای شمالی

یکی از دزدان دریایی آفریقای شمالی

به خاطر دست معلولش از پارو زدن اجباری روی کشتی معاف شد ولی یکی از دزدان دریایی به نام « دالی مامی » ( Dali Mami ) که یک مسیحی از دین برگشته بود ، نامه سفارشی که « سروانتس » به همراه داشت را پیدا کرد و فکر کرد که « سروانتس » شخص مهمی است که برای آزادی اش می تواند پول خوبی مطالبه کند . ماهها می گذشت و « سروانتس » شاهد مرگ تدریجی همراهانش در اسارت بود . زن ها در بازار برده ها فروخته می شدند ؛ اسرا یا زیر ضربات شلاق و یا به فجیع ترین وضعی کشته می شدند ؛ و کسانی هم که اقدام به فرار می کردند ولی بدشانسی می آوردند ، برای عبرت دیگران به دار آویخته می شدند .

او نه تنها از میان همه این مصائب ، سربلند بیرون آمد بلکه در تمام این مدت سعی می کرد از همراهان خود حمایت و به آنان کمک کند ؛ چندین بار اقدام به فرار دسته جمعه کرد ولی همگی به شکست انجامید ؛ به همین دلیل محکوم به مرگ شد ولی به خاطر شجاعتی که از خود نشان داد از مرگ نجات یافت . دزدان دریایی با وجود بیرحم و سنگدل بودنشان برای شجاعت و دلاوری ، احترام و ارزش قائل بودند و وقتی « سروانتس » با غرور در مقابل آنان ایستاد و مسئولیت همه اقدام به فرارها را به گردن گرفت ، همین عمل او باعث نجات وی شد . او ۵ سال در اسارت ماند ، در حالی که در تمام این مدت ، خانواده وی سعی می کردند پولی را که دزدان دریایی برای آزادی اش مطالبه کرده بودند فراهم کنند .

در سال ۱۵۸۰ میلادی « سروانتس » به اسپانیا بازگشت تا از نزدیک ببیند که جامعه ، چه زود قهرمانان معلول خود را فراموش می کند ! طی این سالهای انتظار بیهوده ، او نوشتن را آغاز کرد ؛ اما اولین کتاب او که مجموعه اشعار عاشقانه ای تحت عنوان « گالاتئا » ( Galatea )بود هیچ موفقیتی کسب نکرد . درآمد او از چاپ این کتاب فقط به اندازه خرید یک دست لباس مناسب برای مراسم ازدواجش و اهدای مقداری پول به نامزدش بود .

کتاب گالاتئا

کتاب گالاتئا

همسر او دختر بسیار جوانی به نام « کاتالینا-دو-سالازار-ای-وزمدیانو-پالاسیوس » ( Catalina de Salazar y Vozmediano Palacios ) بود . وی به عنوان جهیزیه ، چندین متر مربع باغ زیتون و انگور ، کندوی زنبور عسل ، و سهم خود از وسایل مزرعه پدری را به همراه آورد . مهمولاً یک روستایی جوان چنین جهیزیه ای را یک هدیه آسمانی تلقی کرده و با آغوش باز می پذیرفت  ، ولی شوهر « کاتالینا » تقریباً دو برابر سن او را داشت و هدفش برای آینده ، نویسندگی بود .

کاتالینا همسر سروانتس

کاتالینا همسر سروانتس

« سروانتس » همسر جوانش را به مادرید برد ، جایی که او واقعاً احساس بدبختی می کرد ؛ در میان شاعران و هنرمندان تئاتر احساس سرگردانی می کرد . تئاترهایی که « سروانتس » می نوشت درآمد بسیار ناچیزی عاید او می کرد ، اما برای تشویق وی به نوشتن ، کافی بود . حدود ۲۰ تئاتر نوشت که بیشتر آنها به شکست انجامید . تا اینکه یک نمایشنامه نویس جوان به نام « لوپه دو وگا » ( Lope de Vega ) ظهور کرد .

لوپه دو وگا

لوپه دو وگا

نبوغ او به حدی بود که می توانست در مدتی کمتر از ۲۴ ساعت نمایشنامه موفقی را به رشته تحریر درآورد ! « سروانتس » که به خاطر این موضوع به شدت دلسرد شده بود و حسادت می کرد از تئاتر فاصله گرفت . همانطور که خودش می گفت : « قلمش را آویخت » !

 

عنوان اصلی :    Don Quichotte et son pere

منبع :    Selection du Reader’s Digest

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید