وقایع روزمره یک مزرعه

ما همیشه می توانیم از زندگی دیگران درس بگیریم ، از وقایع ساده و معمولی . داستان های کوتاهی را برایتان آماده کرده ام که به مرور زمان بریتان نقل خواهم کرد ؛ داستان وقایع روزمره یک مزرعه زائیده تخیلات یک نویسنده نبوده بلکه عین واقعیت است . امیدوارم از خواندن آنها لذت ببرید .

وقایع روزمره یک مزرعه

وقایع روزمره یک مزرعه

گاهی اوقات پدر بزرگ به من ماموریت می داد تا به همه جای مزرعه سرکشی کنم و در پایان باید هر چیزی را که دیده بودم برای او تعریف می کردم . یک روز که بعد از ساعتها غیبت به خانه برگشتم ، مثل همیشه از من پرسید که چه چیزهایی دیده ام ؟ من هم گفتم : – « هیچ چیز » ! ناگهان با عصبانیت فریاد زد : – « دیگر هیچوقت این جواب را به من نده ؛ تو دو تا چشم داری ، جوان هستی و سر به هوا ! این مزرعه ، بزرگ است و همیشه اتفاقاتی توی آن می افتد . تو به اندازه کافی بیرون بودی که چیزهایی برای تعریف کردن دیده باشی » !

از آن روز به بعد ، خودم را مجبور می کردم تا به وقایع دور و برم بیشتر توجه کنم و  همه چیز را با تمام جزئیات برایش تعریف کنم :

یک پرنده آبی رنگ وسط یک برکه ؛

پرنده آبی رنگ

پرنده آبی رنگ

گل زیبایی که خودش را به دست باد سپرده بود ؛

گلی در دستان باد

گلی در دستان باد

یک دسته سنجاب که میان شاخه های یک درخت عظیم الجثه از سر و کول هم بالا می رفتند ؛

یک دسته سنجاب

یک دسته سنجاب

یک گروه بلدرچین که از میان بوته های به هم فشرده روی دامنه جنوبی تپه به پرواز درآمدند ؛

یک گروه بلدرچین

یک گروه بلدرچین

یک لاک پشت چاق و چله به اندازه یک وان حمام ، که به آرامی زیر نور آفتاب خوابیده بود ؛

یک لاک پشت چاق و چله

یک لاک پشت چاق و چله

یک گوساله که به نظر مریض می آمد . . .

یک گوساله مریض

یک گوساله مریض

. . . و فهمیدم که پدر بزرگم حق داشت . همیشه و هر لحظه ، اتفاقی در حال افتادن است !

 

عنوان اصلی :    Matieres a reflexion

منبع :    Selection du Reader’s Digest

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید