بهترین دوست انسان – قسمت دوم

بهترین دوست انسان – قسمت دوم

در « بهترین دوست انسان – قسمت دوم » نیز دو روایت واقعی دیگر از رابطه انسان و سگ برایتان نقل می کنم ؛ رابطه ای که گاهی اوقات واقعاً حیرت آور است و شاید خود انسانها هم نتوانند چنین رابطه ای بین خودشان داشته باشند ! ما چون زبان حیوانات را نمی فهمیم ادعا می کنیم که آنها چون قدرت تکلم ندارند پس عقل و شعور هم ندارند !! باور کنید حیوانات هم قدرت تکلم دارند ( به زبان خاص خودشان ) و هم غریزه ( که گاهی اوقات بهتر از آن استفاده می کنند تا ما از عقلمان !! ) . در صورتی که مایلید روایت های قسمت اول را نیز مطالعه کنید روی عنوان زیر کلیک کنید :

بهترین دوست انسان – قسمت اول

بهترین دوست انسان - 1

بهترین دوست انسان – ۱

– روایت اول :

شب سیاهی بود و من از محل کار به خانه برمی گشتم ، وقتی که صدای پارس دیوانه وار سگی را از فاصله دور شنیدم . شبیه یک تقاضای کمک بود ؛ برای همین مسیرم را عوض کردم تا زودتر خودم را به آنجا برسانم . مردی را نزدیک یک سگ دیدم که وسط یک چهارراه ایستاده بود . از او پرسیدم که آیا مشکلی پیش آمده ؟

– « بله ، من نابینا هستم و گم شده ام ؛ اگر لطف کنید و به من بگویید که کجا هستم ، و مرا به مسیر درست راهنمایی کنید ، همه چیز درست میشود » .

سگ دیگر پارس نمی کرد ، و آرام و صبور در کنار من منتظر بود . وقتی آن مرد نابینا را به مسیر درست راهنمایی کردم ، آن سگ هم با خوشحالی ، درجهت مخالف ، راهش را گرفت و رفت . . . در رفتارش رضایت مندی کاملی را می شد مشاهده کرد . . . خیالش راحت شده بود !

بهترین دوست انسان - 2

بهترین دوست انسان – ۲

–  روایت دوم :

زمانی که در ایالت « آیداهو » ( Idaho )به پرورش گوسفند مشغول بودیم ، سگهای گله مان را طوری تربیت کرده بودیم که بتوانند از پس هر کاری بر بیایند . همه آنها حیوان های قوی هیکل و باهوشی بودند ، و در یاد گرفتن زبان مخصوص چوپان ها و علائم اشاره ای که همه سگهای گله باید بشناسند خیلی با استعداد بودند . بدون شک « بروس » ( Bruce ) از همه آنها با استعدادتر بود . در فصل بهار که « بروس » دو ساله شد ، او را به همراه « اِد » ( Ed ) چوپان ما ، برای بردن یک دسته بره جوان به چراگاه تابستانی در کوهستان فرستادیم . به حدود ۳۰ کیلومتری شهر که رسیدند ، اردو زدند .

بهترین دوست انسان - 3

بهترین دوست انسان – ۳

« اِد » مشغول تمیز کردن تفنگش بود که ناگهان تصادفاً گلوله ای شلیک شد و دست چپ او را به شدت زخمی کرد ! چوپان بیچاره ،مچ دستش را تا جایی که ممکن بود محکم بست ؛ سپس به سگش فهماند که گوسفندها را جمع کرده و به آغل ببرد . « اِد » به شدت احساس ضعف می کرد . وقتی که همه گوسفندها وارد آغل شدند ، سگ را صدا کرد و به هر مصیبتی بود یک تکه پارچه آغشته به خون را به قلاده او بست ، و در حالی که سمت خانه را نشان می داد به او دستور داد : – « برو خانه ، بروس ! سریعتر برو ، کمکم کن ، برو خانه » !

بهترین دوست انسان - 4

بهترین دوست انسان – ۴

« بروس » هرگز چنین دستوری را نشنیده بود اما پارس کوتاهی کرد ، برگشت و به همان سمتی که « اِد » نشان داده بود ، به سرعت شروع به دویدن کرد . وقتی به خانه ما در شهر رسید ، کاملاً بی حال و خسته بود . فقط توانست وارد خانه شود و جلوی در ، به پهلو افتاد و از حال رفت . « بروس » به زحمت توانست آبی را که به او می دادم بنوشد . وقتی « اِد » را پیدا کردیم ، بیهوش بود ، چون خون زیادی را از دست داده بود اما خوشبختانه هنوز دیر نشده بود . او زنده ماند و حتی دستش را هم از دست نداد !

عنوان اصلی :    Le meilleur ami de l’homme

منبع :    Selection du Reader’s Digest

نشریه اینترنتی زندگی کودکان

 


پاسخ دهید