« آنتا » و « مامادو »

« آنتا » و « مامادو »

غیبت ، دروغگویی و قضاوت عجولانه ، خصلت هایی هستند که هیچ فرهنگ و سنتی در هیچ جای دنیا آنها را تایید نمی کند .هر فرهنگی به روش و زبان ، و آداب و سنت های خاص خودش آنها را نفی و رد می کند . مرزهای جغرافیایی شاید هرگز از بین نروند ولی ما می توانیم مرزهای فرهنگی را از میان برداریم ؛ و این فقط با آشنایی با سنت و آداب و فرهنگ کشورهای دیگر امکان پذیر است . لزومی ندارد که ما با همه آنها موافق باشیم یا آنها را بپذیریم ولی می توانیم سعی کنیم آنها را بهتر بشناسیم .

همانطور که از اسامی شخصیت های داستان حدس زده اید ، « آنتا » و « مامادو » یک داستان آفریقایی از کشور سنگال است ؛ ببینیم آنها در قصه  هایشان چگونه این مسائل را مطرح می کنند ؟

آنتا و مامادو

آنتا و مامادو

سالها پیش مرد جوانی به نام « مامادو » در کشور سنگال زندگی می کردکه خیلی دوست داشت خواندن و نوشتن را یاد بگیرد ولی در دهکده آنها هیچ مدرسه ای وجود نداشت ؛ اما در منطقه « کایار » دانشمندی زندگی می کرد که به بچه ها درس می داد . بنابراین مامادو ، شهر و دیار خودش را برای دیدن آن دانشمند بزرگ ترک کرد . مامادو هر چقدر که لازم بود پیش استادش ماند ، و وقتی خواندن و نوشتن را به خوبی یاد گرفت ، تصمیم گرفت به خانه اش برگردد . قبل از حرکت یکی از هم کلاسی هایش که از نژاد « جن » بود ، به او گفت : « ما با هم دوست هستیم . حالا که می خواهی به خانه ات برگردی ، می خواستم پیغامی را از طرف من به دست پدر و مادرم برسانی . من تو را به سرعت رعد و برق به دهکده ات می رسانم . تو مرا خوب نمی شناسی ولی من تو را خوب می شناسم ، چون هر دوی ما در یک محل به دنیا آمده ایم . ما جن ها ، شما انسان ها را خوب می شناسیم اما شما قادر به دیدن ما نیستید بنابراین ما را اصلاً نمی شناسید . وقتی به خانه خودت رسیدی ، این انگشتر نقره ای را به انگشتت بکن ، آنوقت تو قادر به دیدن جن ها ، و دهکده شان خواهی بود . اگر آن را از انگشتت در بیاوری یا اینکه آن را گم کنی ، دوباره همه چیز ناپدید خواهد شد » . او از مامادو خواست تا روی قالیچه اش بنشیند و چشمهایش را ببندد . هنوز مامادو ، درست و حسابی روی قالیچه ننشسته بود که خودش را وسط دهکده شان دید . فردای آن روز مامادو ، انگشتر را به انگشتش کرد و به راه افتاد ؛ و توانست جن ها و دهکده هایشان را ببیند . او به دیدن خانواده دوستش رفت .

– « پسرتان به شما سلام رساند » .

– « فرزند عزیز ما کجاست ؟ چه کار می کند » ؟

– « او در دهکده ای در منطقه کایور است و به مدرسه می رود ؛ حالش هم خیلی خوب است » .

– « خوشحالم که می شنوم که کوچولوی شجاع ما حالش خوب است . مامادو ، تو دیگر باید به خانه ات برگردی ، ولی هر موقع که کمی وقت آزاد داشتی حتماً سری به ما بزن » .

مامادو به خانه برگشت اما هر وقت که می توانست ، به خانه والدین دوستش می رفت و مدت زیادی را آنجا می ماند . البته علت واقعی این رفت و آمدها این بود که خواهر دوستش « آنتا » را دیده بود و مایل بود با او ازدواج کند . وقتی رسماً از آنتا تقاضای ازدواج کرد ، این جواب را شنید : « من هم خیلی دوست دارم ، ولی زیاد مطمئین نیستم که ازدواج با یک انسان کار درستی باشد . . . شما انسانها زود عصبانی می شوید ؛ خیلی حرف می زنید ؛ و خیلی راحت دروغ می گویید ! اما در سرزمین ما اصلاً اینطور نیست ؛ ما هیچوقت از کوره در نمی رویم ، هیچوقت به یک راز خیانت نمی کنیم و فقط برای گفتن حقیقت است که حرف می زنیم » .

– « وقتی با هم ازدواج کنیم ، خواهی دید که من هم عصبانی نمی شوم و هیچوقت دروغ نمی گویم » !

– « در این صورت ما می توانیم با هم ازدواج کنیم و من تو را به عنوان شوهرم می پذیرم . اما تو ابداً حق نداری که راز جن بودن مرا پیش کسی فاش کنی » ! مامادو قول داد و آنها با هم ازدواج کردند ، و خوشبخت و خوشحال زندگی مشترکشان را شروع کردند .

آنتا و مامادو

آنتا و مامادو

یک روز صبح خیلی زود ، آنتا برای دیدن پدر و مادرش به دهکده خودشان رفت . وقتی مامادو بیدار شد ، متوجه شد که شب قبل ، انبار غله شان آتش گرفته ؛ بهترین اسبش که از اصیل ترین نژاد بود ، مرده ؛ و قوی ترین گاو نرش داخل یک چاه افتاده و مرده ! مامادو و همه خانواده اش کاملاً ناامید و مایوس شده بودند ! آنتا اواخر روز برگشت و به نزدیکی اتاق همسرش که رسید ، شنید که مادر شوهرش به او می گفت : « طی یک روز ، انبار غله ات سوخت ؛ بهترین اسبت مرد ؛ گاو نر بزرگت که ۵ سال داشت ، او هم مرد . . . این خانه و زندگی خیلی زود از بین خواهد رفت ! این اتفقاقات باید می افتاد ؛ همه اینها عواقب ازدواج تو با یک جن است » !

آنتا وقتی این حرفها را شنید تصمیم گرفت پیش خانواده اش برگکردد ؛ اما قبل از ناپدید شدن ، مامادو را تا صحرا تعقیب کرد و وقتی که مشغول چرت زدن بود انگشتر نقره ای اش را از انگشتش در آورد . مامادو وقتی بیدار شد ، دیگر قادر به دیدن جن ها و دهکده شان نبود . سعی کرد مسیری را که به دهکده پدر و مادر آنتا می رسید ، دنبال کند ولی بی فایده بود ؛ دهکده ناپدید شده بود !

یک روز آنتا به دهکده مامادو برگشت . مامادو را که خواب بود بیدار کرد .

– « آنتا ، کجا بودی » ؟

– « من از دهکده مان می آیم » .

– « این واقعیت ندارد ؛ شما از دهکده تان رفته اید » .

– « نه ، ما هنوز همانجا زندگی می کنیم » .

– « پس چرا مثل سابق با هم زندگی نمی کنیم » ؟

– « چون ازدواج ما بنا به خواسته من ، باطل شده » .

– « چرا این کار را کردی » ؟

– « چون تو به قولت عمل نکردی ! وقتی از من خواستی تا همسرت بشوم ، آیا به تو نگفتم که برای من دشوار است همسر تو باشم چون شما انسان ها ، زود عصبانی می شوید ، دروغ می گویید ، و هر حرفی که به دهانتان می آید را هر جا و هر زمان که باشد ، می زنید » ؟

– « من کی عصبانی شدم ؟ در باره چه چیزی به تو دروغ گفتم ؟ چرا می گویی که زیاد حرف زدم » ؟

– « زبانت را زیادی دراز کردی » .

– « در باره چی ؟ به من بگو » .

– « روزی را به یاد بیاور که انبار غله ات آتش گرفت ، اسبت مرد ، و گاو نر قوی هیکلت توی چاه افتاد ؛ من در جریان همه این اتفاقات بودم ! اما وقتی شنیدم که مادرت در باره من به تو چه گفت ، رفتم تا برنگردم . این ثابت کرد که تو راز ما را به مادرت گفته ای ، و به قولی که داده بودی خیانت کرده ای . حالا برایت تعریف می کنم که آن روز واقعاً چه اتفاقی افتاد ؟! من تا طلوع آفتاب پیش تو بودم . فرشته مرگ با بازوانی پر از چشم ، و درختی روی سرش ، آمده بود تا جان تو را بگیرد . من او را هل دادم ، او هم داخل انبار غله تو افتاد ، و آنجا آتش گرفت و سوخت ؛ او سعی کرد مادر تو را با خودش ببرد و لی من باز هم او را هل دادم که این بار روی اسبت افتاد ، اسب تو هم نتوانست وزن او را تحمل کند و مرد ؛ . . .

آنتا و مامادو

آنتا و مامادو

. . . فرشته مرگ نرفت ، لجبازی کرد و ماند . این بار می خواست برای گرفتن انتقام به سراغ خواهرت برود ؛ ولی من برای سومین بار با او مبارزه کردم و او را به عقب راندم ؛ او هم روی گاو نر تو افتاد و باعث شد گاو تو به ته چاه سقوط کند . اگر همه شما هنوز زنده اید ، به لطف آتش سوزی انبار غله ، و مرگ اسب و گاو نر توست ! آیا اینطور که اتفاق افتاده بهتر نشده ؟ . . . تو به من خیانت کردی ، ولی من قبل از ترک تو برای همیشه باید این حقایق را به تو می گفتم » .

آنتا رفت ، و مامادو دیگر هرگز او را ندید .

عنوان اصلی :    Anta et Mamadou

منبع :    www.iletaitunehistoire.com

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید