شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت اول

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت اول

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت اول ، یکی از افسانه های کشور اسکاندیناوی است . داستانهای محلی کشورهای زیادی را مطالعه کرده ام ؛ همه آنهانقاط مشترک بسیاری با یکدیگر دارند : « کنترل خشم » ، « قضاوت از روی ظاهر انسانها » ، « سوء استفاده از قدرت » ، « رحم و شفقت » و موضوعات بسیار دیگری که همه این داستانها به آنها می پردازند . همه آنها حرفی برای گفتن دارند که برای همه انسانها ، هر جای دنیا که باشند قابل لمس است . امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید . قسمت دوم این داستان را هم حتماً مطالعه بفرمایید :

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت دوم

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

روزی ، روزگاری در سرزمینی دور ، پادشاهی زندگی می کرد که هیچ چیز را بیشتر از شکار دوست نداشت . او عاشق تعقیب کردن حیوانات جنگل بود . از صبح تا شب به همراه یک شاهین ( نوعی پرنده شکاری ) و یک دسته سگ شکاری در دشت ها و جنگل ها به کمین حیوانات می نشست ، و هیچوقت هم دست خالی بر نمی گشت . اما یک روز با وجود اینکه از سپیده دم همه جا را گشته بود چیزی برای شکار کردن پیدا نکرده بود . عصر آن روز وقتی که هوا رو به تاریکی می رفت و پادشاه کم کم آماده می شد تا با خدمتکارانش به قصر برگردد ناگهان کوتوله ای را در حال دویدن در جنگل دید . پادشاه تصمیم گرفت او را شکار کند ، و خیلی سریع هم موفق به گرفتن او شد . کوتوله ، ظاهر عجیب و غریبی داشت ؛ مثل یک دیو ، کوچک و زشت بود ، و موهایش بیشتر شبیه یک مشت خزه ژولیده بود ! به هیچ سوالی جواب نمی داد ، و این بیشتر باعث عصبانیت پادشاه می شد ، مخصوصاً که به خاطر بدشانسی اش در شکار آن روز ، از قبل حسابی عصبانی بود . پادشاه آن مرد وحشی را به خدمتکارانش سپرد و به آنها دستور داد تا از نزدیک مراقب او باشند تا مبادا فرار کند ؛ و خودش به قصر برگشت .

آن شب بر سر میز شام ، پادشاه رو به مردانش کرد و گفت : « نظر شما در باره اتفاقات امروز چیست ؟ چه کسی فکرش را می کرد که یک روز ممکن است دست خالی از شکار برگردیم ؟ » یکی از آنها پاسخ داد : « فرمایش شما عین واقعیت است ؛ ولی با این وجود ، شما نباید زیاد هم از امروز ناراضی باشید چون موفق به گرفتن حیوانی شدید که تا امروز نه کسی مانند آن را دیده ، و نه حتی حرفی در باره آن شنیده . » پادشاه از این حرف خوشش آمد و گفت : « با این وحشی چه باید بکنیم ؟ » یکی از مردان گفت : « شما باید او را حبس کنید تا همه در سر تا سر سرزمین ما او را ببینند و بدانند که شما چه شکارچی بزرگی هستید . دستور بدهید تا به خوبی از او مراقبت کنند تا نتواند فرار کند چون موجود حیله گری به نظر می رسد . » پادشاه با شنیدن این حرف ، لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت : « من پیشنهاد شما را قبول می کنم . قسم می خورم اگر کسی او را فراری بدهد ، خواهد مرد حتی اگر پسر خود من باشد . » درباریان نگاههای تردید آمیزی با یکدیگر رد و بدل کردند چون تا آنروز هرگز نشنیده بودند که پادشاه چنین سخنانی را به زبان بیاورد ! حتی بعضی ها می گفتند که پادشاه حتماً بر سر میز شام ، در خوردن و آشامیدن زیاده روی کرده و نمی فهمد چه می گوید !

صبح روز بعد وقتی پادشاه بیدار شد و قسم شب قبلش را به یاد آورد ، کسانی را فرستاد تا چوب و دیگر وسایل لازم را برای ساختن یک قفس محکم تهیه کنند . قفس با استفاده از میله های ضخیم فلزی به سرعت ساخته شد ؛ قفل های بزرگ و محکمی روی درب آن کار گذاشتند ، به طوری که هیچکس نمی توانست از آن قفس ، خارج و یا وارد آن شود . پادشاه کلید قفس را پیش خودش نگه می داشت . مرد وحشی داخل قفسش نشسته بود و از صبح تا شب به کسانی که از مقابل او رد می شدند نگاه می کرد . بعضی وقتها مردم کنجکاو ، چند لحظه مقابل قفس توقف می کردند و به او نگاه می کردند ولی هرگز ، کسی نشنیده بود که او حتی کلمه ای بر زبان آورده باشد .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

پس از مدتی ، جنگی در مرزهای آن سرزمین درگرفت و پادشاه باید به همراه سپاهیانش برای مبارزه با دشمن به آنجا می رفت . صبح روز حرکت ، پادشاه به ملکه گفت : « در غیاب من ، شما باید این سرزمین را اداره کنید ؛ من ، شور و مردم آن را به شما می سپارم . در ضمن فراموش نکنید که مراقب آن کوتوله وحشی هم باشید تا مبادا فرار کند . » ملکه قول داد تا خواسته های پادشاه را مو به مو انجام دهد ، و کلیدهای قفس کوتوله را از او گرفت . پس از آن پادشاه سوار کشتی شد و به همراه سربازانش به سوی مرز حرکت کرد . ملکه تا وقتی که کشتی ها را می شد در افق دید ، با چشم آنها را دنبال کرد ، و پس از آن به همراه خدمتکارانش به قصر برگشت .

پادشاه و ملکه فقط یک فرزند داشتند ، شاهزاده ای جوان با آینده ای درخشان . یک روز که شاهزاده جوان مشغول قدم زدن در قصر بود ، در کنار قفس مرد وحشی نشست و سرگرم بازی با توپ طلایی اش شد . ناگهان توپ شاهزاده از دریچه کوچک وارد قفس شد ؛ کوتوله توپ را برداشت و به بیرون پرتاب کرد . شاهزاده فکر کرد که کوتوله قصد بازی با او را دارد ، در نتیجه دوباره توپ را به داخل قفس انداخت ، و کوتوله هم دوباره توپ را بیرون انداخت . آنها مدتی به این کار ادامه دادند تا اینکه کوتوله توپ را نگهداشت و پس نداد ؛ تهدیدها و فریادهای شاهزاده هم هیچ تاثیری نداشت . شاهزاده که دیگر ناامید شده بود شروع کرد به گریه کردن . وقتی کوتوله این صحنه را دید گفت : « پدر تو با ******** کردن من ، کار ظالمانه ای کرد ؛ من که کاری به کار کسی نداشتم . فقط چون چهره زشتی دارم مرا مثل یک حیوان توی قفس انداختند . تو هم اگر می خواهی توپت را پس بگیری باید مرا آزاد کنی.» شاهزاده گفت : « من نمی توانم تو را آزاد کنم ؛ توپ طلایی ام را پس بده ! »

کوتوله گفت : « اگر توپت را می خواهی باید کاری را که می گویم انجام بدهی . برزو پیش مادرت ملکه ، و از او بخواه تا موهایت را شانه کند . ح.است را جمع کن و کلیدهایی را که به کمرش آویزان است بردار و بیا در قفس مرا باز کن ؛ بعد ، برگرد و بدون اینکه ملکه بفهمد ، همانطور که کلیدها را برداشتی ، آنها را سر جایشان بگذار . » شاهزاده همین کار را کرد و کوتوله را آزاد کرد . کوتوله قبل از رفتن ، توپ شاهزاده را به او پس داد و گفت : « از تو متشکرم که آزادم کردی ؛ اگر روزی مشکلی داشتی ، میتوانی روی کمک من حساب کنی . » و پس از گفتن این حرف به سرعت از آنجا دور شد .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

وقتی همه متوجه فرار کوتوله شدند ، آشوبی در قصر به پا شد . ملکه سربازانش را به همه جاده ها و کوره راهها فرستاد تا شاید ردی از او پیدا کنند ولی او رفته بود . زمان می گذشت و ملکه روز به روز نگرانتر می شد چون هر روز ممکن بود پادشاه به قصر برگردد . بالاخره کشتی ها از دور دیده شدند و مردم برای استقبال از پادشاه و سربازانش در ساحل جمع شدند . به محض اینکه پای پادشاه به ساحل رسید ، اولین سوالی که از ملکه پرسید این بود که آیا به خوبی از مرد کوتوله مراقبت شده یا نه ؟ ملکه مجبور شد حقیقت را به او بگوید . به محض شنیدن ماجرا ، پادشاه به شدت عصبانی شد و اعلام کرد که گناهکار را ، هر کس که باشد ، به شدت مجازات خواهد کرد . سر تا سر قصر را جستجو کردند ، و از همه حتی بچه ها هم سوال کردند ، ولی هیچکس هیچ خبری نداشت . بالاخره شاهزاده به خدمت پدرش رسید و گفت : « می دانم که شما را عصبانی کرده ام ، اما نمی توانم حقیقت را پنهان کنم . . . این من بودم که مرد وحشی را آزاد کردم . » ملکه و همه حاضرین ، با شنیدن این حرف ، رنگ از رخشان پرید ؛ چون همه شاهزاده را دوست داشتند . پادشاه پس از یک سکوت طولانی گفت : « به هیچ عنوان نمی توانم اجازه بدهم که روزی در باره من بگویند که پادشاه به قولی که داده بود عمل نکرد . » سپس به مامورینش دستور داد تا شاهزاده را به جنگل برده و اعدام کنند ؛ و به عنوان مدرک ، قلب شاهزاده را برای پادشاه بیاورند !

همه مردم در غم و اندوه بزرگی فرو رفته بودند . از ملکه گرفته تا مردم عادی ، همه و همه سعی می کردند به نوعی نزد پادشاه وساطت کنند ، ولی او به هیچ عنوان حاضر نبود تصمیمش را عوض کند . مامورین پادشاه چاره ای جز اطاعت نداشتند . شاهزاده کوچک را برداشته و راه جنگل را در پیش گرفتند . وقتی وارد اعماق جنگل شدند ، با چوپانی روبرو شدند که گله گوسفند خود را برای چرا آورده بود . یکی از مامورین به بقیه گفت : « به نظر من کشتن پسر پادشاه کار درستی نیست ؛ بهتر است یکی از این گوسفندها را بخریم و قلبش را برای پادشاه ببریم ؛ هیچکس متوجه نخواهد شد که این قلب پسر پادشاه نیست . » همه با این فکر موافق بودند بنابراین یکی از آن گوسفندها را خ********د ، حیوان را کشته و قلبش را برداشتند . و به شاهزاده گفتند که از آنجا دور شده و هرگز برنگردد .

اتفاقاتی را که بعد از این برای شاهزاده خواهد افتاد را در قسمت دوم مطالعه بفرمایید .

عنوان اصلی :    La princesse et la montagne de verre

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید