شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت دوم

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت دوم

در شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت دوم ، ماجراهای شاهزاده جوان پس از ترک اجباری سرزمینش را دنبال خواهیم کرد . این داستان یکی از افسانه های کشور اسکاندیناوی است . داستانهای محلی کشورهای زیادی را مطالعه کرده ام ؛ همه آنها نقاط مشترک بسیاری با یکدیگر دارند : « کنترا خشم » ، « قضاوت از روی ظاهر انسانها » ، « سوء استفاده از قدرت » ، « رحم و شفقت » و موضوعات بسیار دیگری که همه این داستانها به آنها می پردازند . همه آنها حرفی برای گفتن دارند که برای همه انسانها هر جای دنیا که باشند قابل لمس است . امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید . بهتر است مطالعه این داستان را از قسمت اول آن شروع کنید :

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای – قسمت اول

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده تا می توانست راه رفت و از آن سرزمین دور شد . در طول راه با خوردن دانه ها و میوه های جنگلی شکمش ر سیر می کرد . پس از پیمودن یک مسافت طولانی ، به کوهی رسید که در قله آن ، درخت صنوبری به چشم می خورد . شاهزاده با خودش گفت : « بهتر است از این درخت بالا بروم و نگاهی به اطراف بیندازم . » همین کار را کرد و در دور دست ها ، قصری را دید که مانند خورشید می درخشید . از دیدن این منظره خوشحال شد ؛ از درخت پایین آمد و به سرعت به طرف آن قصر به راه افتاد . در راه لباسهایش را با یک پسر بچه روستایی عوض کرد . وقتی به قصر رسید ، در زد و تقاضای کار کرد ، و به عنوان چوپان گله های پادشاه آن سرزمین استخدام شد . از آن روز به بعد ، هر روز از طلوع تا غروب آفتاب ، گله های پادشاه را برای چرا به صحرا می برد . روزها می گذشت و شاهزاده که تقریباً غم و غصه هایش را فراموش کرده بود ، هر روز بزرگتر و قوی تر می شد .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

حالا ببینیم این قصر و گله های گوسفند به کدام پادشاه تعلق داشت ؟ پادشاه و ملکه این سرزمین فقط یک فرزند داشتند ، یک دختر که از همه دختران آن دیار زیباتر ، دوست داشتنی تر و مودب تر بود . این شاهزاده خانم ، خواستگاران زیادی داشت که هر روز هم به تعدادشان اضافه می شد و پادشاه نمی دانست چه جوابی به آنها بدهد . بالاخره یک روز از دخترش خواست تا از میان خواستگارانش یکی را انتخاب کند ولی او قبول نکرد . پادشاه گفت : « حالا که از انتخاب کردن خودداری می کنی ، من به جای تو انتخاب می کنم حتی اگر تو او را نپسندی ! » شاهزاده خانم گفت : « بسیار خوب ؛ امر ، امر شماست اما فکر نکنید که من به اولین نفر جواب مثبت خواهم داد . . . فقط کسی که بتواند با تجهیزات و یلاح کامل ، و سوار بر اسب ، تا قله کوه شیشه ای برود ، میتواند با من ازدواج کند . » پادشاه شرط دخترش را پذیرفت و دستور داد تا اطلاعیه ای نوشته و در سر تا سر سرزمینش پخش کنند تا همه از شرط شاهزاده خانم برای ازدواج آگاه شوند .

 روز موعود ، شاهزاده خانم را با تشریفات کامل به قله کوه شیشه ای بردند . او با تاجی از طلا بر سر ، و سیب طلایی در دست در جایگاه خود نشست . همه خواستگاران سوار بر اسبهای زیبا و مجهز به بهترین و کامل ترین تجهیزات و سلاح ها که در زیر نور خورشید مانند شعله های آتش می درخشیدند در پایین کوه جمع شده بودند . مردم از سراسر کشور برای دیدن این مراسم آمده بودند . صدای شیپورها بلند شد و علامت آغاز رقابت داده شد . بلافاصله همه خواستگاران ، یکی پس از دیگری ، با اسبهایشان چهار نعل به طرف قله کوه شروع به تاختن کردند . اما فاصله تا قله بسیار زیاد ، و زمین شیب دار ، و مانند یخ ، لغزنده بود ؛ به طوری که هر یک از سواران پس از طی مسافت کمی ، لیز می خوردند و دوباره به سر جای اولشان برمی گشتند ! در این آشقته بازار ، چیزی که کم نبود ، دست و پای شکسته بود ! جار و جنجالی بر پا شده بود ، و صدای شیهه اسبها ، فریاد مردم ، و سر و صدای زمین خوردن سواران با زره های آهنین شان تا فاصله بسیار دوری به گوش می رسید .

 در همین زمان ، شاهزاده که مراقب گله اش بود ، روی تخته سنگی نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود ؛ این سر و صداها را می شنید و گریه می کرد . او به شاهزاده خانم فکر می کرد و خیلی دوست داشت تا در این رقابت شرکت کرده و شانس خودش را برای همسری او امتحان کند . ناگهان صدای پایی به گوشش خورد ؛ وقتی سرش را بلند کرد کوتوله وحشی را در مقابل خود دید !

– : « من هنوز کاری را که آن روز برای آزادی من انجام دادید فراموش نکرده ام و همیشه سپاسگزار شما خواهم بود . چرا تنها و غمگین اینجا نشسته اید ؟ »

– : « چرا غمگین نباشم ؟ از زادگاهم فراری که هستم ؛ حتی یک اسب و زره و کلاهخود هم ندارم تا شانس خودم را برای رسیدن به قله کوه شیشه ای و ازدواج با شاهزاده خانم امتحان کنم ! »

– : « اگر مشکل شما فقط همین است شاید بشود کاری کرد . شما به من کمک کردید ، حالا نوبت من است که به شما کمک کنم . » پس از گفتن این حرف ، دست شاهزاده را گرفت و او را به غار خودش در اعماق زمین برد . در آنجا زره و کلاهخودی از طلا را که درخشش آن همه جا را روشن کرده بود به او نشان داد که به دیواره غار آویخته شده بود . در کنار آن ، یک اسب جنگی فوق العاده زیبا و باشکوه ، با زین و یراق و لگام آماده حرکت ایستاده بود .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

کوتوله به شاهزاده گفت : « زود این زره و کلاهخود را به تن کنید ، بتازید و شانس خودتان را امتحان کنید . در غیاب شما ، من از گله مراقبت می کنم . » شاهزاده به سرعت زره و کلاهخود را به تن کرد ، و شمشیر را به کمر بست . شاهزاده با وجود همه این تجهیزات ، خود را به سبکی پرنده ای در حال پرواز احساس می کرد . سوار اسبش شد و به سرعت به طرف کوهستان شیشه ای شروع به تاختن کرد .

خواستگاران شاهزاده خانم به کلی خسته و ناامید شده و همگی دست از تلاش کشیده بودند ؛ همه در این فکر بودند که تا چند لحظه پیش ثروت و خوشبختی به آنها لبخند می زد ، ولی حالا . . . که ناگهان شوالیه ای با زرهی از طلا به تن ، سپری در دست و شمشیری به کمر را دیدند که از جنگل خارج شده و به طرف کوهستان شیشه ای در حال تاختن بود . همه نگاهها ناخودآگاه به سوی شوالیه مرموز و ناشناس چرخید ؛ با وجود آنهمه تجهیزات چنان سبکبال سوار بر اسبش به پیش می تاخت که هر بیننده ای از دیدنش لذت می برد . همه از هم می پرسیدند که این شوالیه کیست ؟ چون هیچکس تا آنروز او را ندیده بود . شاهزاده وقتی به قله رسید در مقابل شاهزاده خانم زانو زد ، سیب طلا را از دست او گرفت ، دوباره سوار اسبش شد ، از کوهستان پایین آمد و در میان درختان جنگل ناپدید شد .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

فریاد ******** خواستگاران بلند شد ! همه حاضرین فریاد شادی کشیدند ؛ شیپورها به صدا درآمدند و پادشاه ، شوالیه با زره و کلاهخود طلایی را برنده اعلام کرد . هیچکس نمی دانست کجا او را پیدا کند چون کسی او را نمی شناخت . تا مدتی امیوار بودند که او را در کاخ پادشاه ببینند ولی خبری نشد ! غیبت او باعث تعجب همه شده بود . شاهزاده خانم بیمار شده بود و پادشاه دیگر داشت صبر و تحملش را از دست می داد ، و اطرافیان و درباریان شروع کرده بودند به پچ پچ کردن و غیبت ! وقتی دیگر هیچ راه حلی به فکر پادشاه نرسید ، دستور یک اجتماع عمومی در کاخ را صادر کرد . همه پسرهای جوان ( اشراف زاده یا رعیت ) آن سرزمین باید در کاخ حاضر می شدند تا شاهزاده خانم از میان آنان یک نفر را به عنوان همسر آینده اش انتخاب کند . به امید ازدواج با شاهزاده خانم یا اطاعت از فرمان پادشاه کسی جرئت نافرمانی نداشت . جمعیت بیشماری در محوطه کاخ جمع شده بودند . شاهزاده خانم به شکوه و جلال به همراه ندیمه ها و خدمتکارانش از کاخ خارج شد و در میان جمعیت شروع به جستجو کرد . او فقط به دنبال یک نفر بود ؛ چهره همه حاضرین را خوب نگاه کرد ولی اثری از گمشده خود را ندید ! ناگهان در میان جمعیت متوجه مردی شد که کلاهی با لبه ای بزرگ بر سر ، و شنلی خاکستری رنگ که معمولاً چوپان های گله به تن می کنند ، به تن داشت ؛ کلاهش چهره او را پنهان کرده بود . شاهزاده خانم به سوی او دوید ، کلاه او را کنار زد . . . و ناگهان فریاد کشید : « خودش است ، خودش است . » با شنیدن این حرف ، همه شروع کردند به خندیدن ، چون می دانستند که او ، چوپان گله های پادشاه است ؛ حتی خود پادشاه گفت : « که خداوند به داد من برسد ! چه دامادی قرار است نصیب من بشود ؟ » اما مرد جوان گفت : « نگران نباشید ! یک شاهزاده به عنوان داماد نصیبتان خواهد شد . » در این هنگام ، شنل را از تنش درآورد ، و مردم به جای آن چوپان گله ژولیده ، مرد جوان زیبایی را در حالی که زره طلایی به تن و سیب طلا در دست داشت را دیدند . . . دیگر کسی به او نمی خندید ؛ همه همان شوالیه جوانی را که با اسب خود از کوه شیشه ای بالا رفته بود را می دیدند !

می شد حدس زد چه شادی و شعفی سرتاسر آن سرزمین را فرا گرفت ! شاهزاده ماجرای خانواده اش و همه بلاهایی را که بر سرش آمده بود برای شاهزاده خانم تعریف کرد . پادشاه نیمی از سرزمین خود را به شاهزاده واگذار کرد و همه مردم را به جشن ازدواج دخترش دعوت کرد ؛ ضیافتی برگزار شد که تا آن روز کسی نظیرش را ندیده بود ، ضیافتی که هفت شبانه روز طول کشید . پس از آن شاهزاده به اتفاق همسرش به سرزمین مادری خود مراجعت کرد .

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

شاهزاده خانم و کوهستان شیشه ای

پدر شاهزاده که از تصمیم عجولانه ای که سالها پیش گرفته بود به شدت پشیمان بود ، به اتفاق ملکه همسرش ، آنها را در آغوش گرفته و از شدت خوشحالی گریه کردند . شاهزاده و همسرش سالهای طولانی در کمال خوشی و خوشبختی در کنار یکدیگر به زندگی خود ادامه دادند . . . اما دیگر کسی خبری از آن مرد کوتوله وحشی نشنید !

عنوان اصلی :    La princesse et la montagne de verre

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید