چوبدستی ، بزن

چوبدستی ، بزن

افسانه « چوبدستی ، بزن » را از ایالت « کبک » ( Quebec ) کشور کانادا برایتان نقل می کنم . موضوع داستان ، حرص و طمع و حسادت انسانهاست که گاهی اوقات آنها را وادار به کارهایی می کند که به جز پشیمانی هیچ سود دیگری ندارد . اگر آدمها به داشته های خودشان قانع بودند و همیشه چشم به دارا یی های یکدیگر نمی دوختند ، دیگر چه دلیلی برای جنگ و خونریزی وجود داشت ؟ موضوع داستان ، انسانیت و از خود گذشتگی است که گاهی اوقات چندین برابر آن اندکی را که به دیگران می بخشیم ، به دست می آوریم . . . به امید روزی که همه انسانهای روی زمین ، طعم صلح و دوستی و انسانیت را بچشند .

چوبدستی ، بزن - 1

چوبدستی ، بزن – ۱

روزی ، روزگاری ، در سرزمینی دور ، زن و شوهر فقیری زندگی می کردند که سه پسر داشتند : « پی یر » ( Pierre ) ، « ژاک » ( Jacques ) و « ژان » ( Jean ) . بعضی روزها حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند . روزی پسر بزرگ خانواده ، پی یر گفت : « من می روم تا کاری پیدا کنم و وقتی ثروتمند شدم برمی گردم . » و بدین ترتنیب ، پی یر قدم در راه گذاشت ، و راه رفت ، و راه رفت . یک روز عصر ، در حالی که فقط یک تکه نان برای خوردن داشت ، پیرزنی را در راه دید . پیرزن گفت : « چیزی برای خوردن داری که به یک پیرزن بیچاره بدهی ؟ » پی یر تکه نانی را که برایش مانده بود به او داد ؛ پیرزن قبول کرد و گفت : « من یک پری هستم . به عنوان تشکر به خاطر مهربانی ات ، این سفره سفید را از من قبول کن . هر وقت به او بگویی ( سفره را بچین ) ، بلافاصله انواع غذاها و خوراکی های لذیذ در مقابل تو ظاهر خواهند شد . »

پی یر از پری مهربان تشکر کرد و راه بازگشت به خانه را در پیش گرفت . راه رفت و راه رفت تا اینکه شب شد . چون خیلی خسته بود وقتی به مسافرخانه ای رسید ، توقف کرد تا کمی استراحت کند . قبل از خوابیدن چون خیلی گرسنه بود ، سفره سفید را روی میز گذاشت و گفت : « سفره را بچین ! » بلافاصله در مقابل چشمان پی یر ، سفره ، خود به خود باز  و پر از انواع غذاهای خوشمزه و میوه های اشتها آور شد ! صاحب مسافرخانه که این صحنه را دیده بود ، نیمه شب ، سفره را دزدید و آن را با یک سفره کاملاً شبیه سفره اصلی عوض کرد .

فردای آنروز ، پی یر به طرف خانه به راه افتاد . به محض دیدن پدر و مادرش با عجله به آنها گفت : « بیایید ببینید ؛ من سفره سحرآمیزی با خودم آورده ام که خود به خود پر از غذاها و میوه های خوشمزه می شود . حالا می بینید . » سفره سفید را از ساکش بیرون آورد و گفت : « سفره را بچین ! » . . . اما سفره همانطور تا شده باقی ماند و هیچ اتفاقی نیفتاد . پی یر آن را برداشت و باز کرد و همه جای آن را به دقت بررسی کرد ؛ و متوجه شد که این سفره خودش نیست . شرمنده و خجالت زده گفت : « حتماً صاحب آن مسافرخانه ، سفره ام را دزدیده . »

چوبدستی ، بزن - 2

چوبدستی ، بزن – ۲

ژاک ، برادر دوم گفت : « من هم می روم تا شاید کاری پیدا کنم . » ژاک رفت و رفت تا اینکه یک روز صبح به کنار رودخانه ای رسید . پیرزن مسنی را دید که کمرش خم شده بود و گوشه ای ایستاده بود و جرئت نزدیک شدن به آب را نداشت . پیرزن به محض دیدن ژاگ کفت : « پسرم ، می توانی کمکم کنی تا از رودخانه رد بشوم ؟ » ژاک تردیدی به دلش راه نداد و به او کمک کرد . وقتی هر دو به سمت دیگر رودخانه رسیدند ، پیرزن به او گفت : « من یک پری هستم ، و به خاطر کمکی که به من کردی ، این مرغ را به تو می دهم . » از داخل سبدی که به همراه داشت ، مرغی بیرون آورد و گفت : « هر وقت که به او بگویی ( مرغ ، تخم طلا بگذار ) ، او برایت تخم طلا خواهد گذاشت . »

ژاک ، شاد و خوشحال ، از پیرزن تشکر کرد و راه بازگشت به خانه را در پیش گرفت . مدت زیادی راه رفت تا رسید به همان مسافرخانه ای که برادرش پی یر ، یک شب آنجا توقف کرده بود . اتاقی کرایه کرد و به اتاقش رفت تا استراحت کند . چون پولی برای پرداخت کرایه اتاق و غذا به همراه نداشت ، به مرغش گفت : « مرغ ، تخم طلا بگذار ! » مرغ بلافاصله سه تخم طلا گذاشت . یکی از آنها را بابت هزینه اتاق و غذا به صاحب مسافرخانه داد . ارزش آن تخم طلا خیلی بیشتر از بدهی ژاک بود . صاحب مسافرخانه خیلی دلش می خواست بداند که این تخم طلا از کجا آمده ، برای همین ، شب ، وقتی ژاک به خواب عمیقی فرو رفته بود وارد اتاقش شد و مرغ او را با مرغ دیگری که کاملاً شبیه آن بود عوض کرد .

فردای آنروز ، ژاک خوشحال وارد خانه شد و گفت : « مرغ خوشگل مرا ببینید ؛ او تخم طلا می گذارد ! خوب نگاه کنید . » مرغش را روی میز گذاشت و گفت : « مرغ ، تخم طلا بگذار ! » اما تنها کاری که مرغ کرد ، تکان دادن سرش ، و قدقد کردن بود ! ژاک که خیلی ناراحت شده بود گفت : « حتماً من هم گرفتار صاحب همان مسافرخانه ای شدم که سفره پی یر را دزدیده است ! »

چوبدستی ، بزن - 3

چوبدستی ، بزن – ۳

نوبت به ژان ، جوانترین برادر رسید که گفت : « نوبت من است تا شانسم را امتحان کنم . » او هم مانند برادرانش مدتها راه رفت تا به حاشیه یک جنگل بزرگ رسید ؛ پیرزنی را دید که آنجا ایستاده . پیرزن به ژان گفت : « پسرم ، می توانی کمکم کنی تا از جنگل عبور کنم ؛ هوا تاریک است و من از راهزن ها می ترسم . » ژان گفت : « با کمال میل . » و دست پیرزن را گرفت و او را تا انتهای جنگل همراهی کرد . وقتی جنگل را پشت سر گذاشتند ، پیرزن به ژان گفت : « من یک پری هستم و برای جبران محبت تو ، این چوبدستی را به تو می دهم . کافی است بگویی ( چوبدستی ، بزن ) تا او بلافاصله شروع به زدن هر کس که تو بخواهی بکند ! ژان تشکر کرد و راه بازگشت به منزل را در پیش گرفت . هوا داشت تاریک می شد و او هم خسته بود ؛ بنابراین وقتی به مسافرخانه ای که برادرانش هم آنجا توقف کرده بودند رسید ، اتاقی کرایه کرد تا شب را آنجا استراحت کند . ژان با توجه به مشخصاتی که پی یر و ژاک به او داده بودند ، مسافرخانه و صاحبش را شناخته بود ، بنابراین صبح روز بعد به سراغش رفت و گفت : « تو سفره سحرآمیز و مرغ تخم طلای برادرانم را دزدیده ای ! آمده ام آنها را پس بگیرم . » صاحب مسافرخانه که زیر بار نمی رفت ، گفت : « نمی دانم راجع به چه چیزی صحبت می کنی ! کدام سفره ؟ کدام مرغ تخم طلا ؟ من این کار را نکرده ام . »

ژان گفت : « بهتر است آنها را پس بدهی وگرنه کتک مفصلی از چوبدستی من خواهی خورد . »

صاحب مسافرخانه گفت : « من چیزی ندزدیده ام که حالا بخواهم آنها را پس بدهم . » ژان گفت : « باشد ، اشکالی ندارد ؛ هر جور میل تو است . . . چوبدستی ، بزن ! » چوبدستی شروع کرد به زدن مرد طماع ! او سعی می کرد فرار کند ولی هر جا که می رفت ، چوبدستی هم به دنبالش می رفت . مرد هم فریاد می زد : « بس کنید ؛ یک نفر جلوی این چوبدستی را بگیرد . »

ژان گفت : « نه تا وقتی که سفره و مرغ برادرانم را پس نداده ای . » مرد که تمام بدنش از شدت ضربات چوبدستی درد می کرد ، رفت و سفره و مرغ را آورد و به ژان تحویل داد . ژان هم سفره سفید و مرغ تخم طلا و چوبدستی اش را برداشت و به طرف خانه ، به راه افتاد . وقتی به خانه رسید با خوشحالی اعلام کرد : « من همه چیز را پس گرفتم ، سفره و مرغ ! این هم چوبدستی من است که هر وقت بخواهم و هر کس را که بخواهم ، کتک می زند . »

چوبدستی ، بزن - 4

چوبدستی ، بزن – ۴

پی یر سفره را از ژان گرفت و روی میز گذاشت و گفت : « سفره را بچین ! » در یک چشم به هم زدن سفره پهن و پر شد از انواع غذاها و میوه های خوشمزه و اشتها آور . ژاک هم مرغ را برداشت و گفت : « مرغ ، تخم طلا بگذار ! » بلافاصله مرغ ۳ تخم طلا گذاشت .

آن شب ، در آن کلبه محقر ، جشن شاهانه ای بر پا شد . پی یر ، ژاک و ژان واقعاً ثروتمند شده بودند . آنها زندگی راحتی برای پدر و مادرشان فراهم کردند و هر پنج نفر در کنار هم زندگی خوب و خوشی داشتند .

 

عنوان اصلی :    Baton-tape

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید