لباسهای نامرئی

لباسهای نامرئی

این داستان ، برداشتی از اثری به همین نام از « هانس کریستیان آندرسن » است ؛ و موضوع آن « دروغ » ، « تظاهر » و « سو استفاده از نقاط ضعف دیگران بر علیه خودشان » است . داستان ها و قصه ها ، بی نظیرترین وسیله برای یادآوری بی سر و صدا ، و بدون جار و جنجال عیب و ایرادات ، و خصلت های بد انسانها به آنان است . . . جا دارد بعضی از این قصه ها را جدی تر بگیریم ! امیدوارم از خواندن « لباسهای نامرئی » لذت ببرید .

لباسهای نامرئی - 1

لباسهای نامرئی – ۱

در سرزمینی در جنوب اروپا ، پادشاه ثروتمندی زندگی می کرد که لباسهای زیبا را دوست داشت . همیشه دور و برش پر بود از خیاط و کفاش که اندازه می گرفتند ، می ب********د و می دوختند . پادشاه دستمزد خوبی به آنها می داد ، و تمام وقتش را به قدم زدن در خیابان های شهر و به نمایش گذاشتن لباسهای جدیدش می گذراند . با دیدن او ، همه زیر لب می گفتند : « چقدر شیک پوش است ! » ، « چه لباسهای زیبایی پوشیده ! »

روزی دو نفر غریبه ، درب کاخ را زدند و گفتند : « ما دو نفر ، تاجر پارچه هستیم . ما زیباترین پارچه های دنیا را می بافیم و لباسهایی از آن پارچه ها می دوزیم که تا حالا کسی نظیر آن را به تن نکرده ! » وقتی حرفهای آآن دو نفر ر به پادشاه اطلاع دادند ، به خدمتکارانش دستور داد تا آنها را به اتاقش راهنمایی کنند . یکی از آن دو مرد به پادشاه گفت : « عالیجناب ، پارچه هایی که ما می بافیم ، یک خاصیت سحرآمیز دارند ، یعنی آدم های ابله نمی توانند آنها را ببینند . . . به چشم آنها نامرئی می شوند . »

لباسهای نامرئی - 2

لباسهای نامرئی – ۲

پادشاه گفت : « بسیار خوب ؛ اینجوری من می توانم آدم های باضعور و عاقل ساکن قصر زا که به دردم می خورند بشناسم ؛ همینطور آدم های ابله و بی خاصیت را ، که به هیچ دردی نمی خورند ! » او پول زیادی به آن دو نفر داد و افزود : « بروید و مشغول کار شوید ؛ من می خواهم هر چه زودتر آن پارچه ها را ببینم . »

آن دو شیاد ، در آخرین طبقه قصر ، ماشین ریسندگی خود را مستقر کردند و وانمود می کردند که مشغول کار هستند ! هر روز از پادشاه ، تقاضای ابریشم و نخ های طلا می کردند ؛ و باز هم طلا و ابریشم که داخل ساک آنها ناپدید می شد ، ولی روی ماشین های ریسندگی هیچ اثری از نخ نبود . . . . مطلقاً هیچ چیز ! آنها هر روز در جواب کسانی که آنها را سوال پیچ می کردند ، می گفتند : « بله ، کار در حال پیشرفت است . . . ما تا امروز ، ۲ متر پارچه آماده کرده ایم . . . ۶ متر . . . ۱۰ متر . . . صبر کنید تا از نزدیک ببینید ! » پادشاه خیلی دلش می خواست به طبقی بالا برود و آن پارچه زیبا را با دستان خودش لمس کند ، اما می ترسید ؛ می ترسید پارچه را نبیند ! پادشاه با خودش فکر می کرد : « شاید من ابله باشم و پارچه ها را نبینم ؛ آنوقت ، دیگران در باره من چه فکری می کنند ؟ بهتر است وزیر اعظم را بفرستم . او مرد دانایی است ؛ به کمک او همه چیز را خواهم فهمید . »

لباسهای نامرئی - 3

لباسهای نامرئی – ۳

وزیر اعظم چون سنش زیاد بود ، به زحمت خودش را به طبقی بالا رساند . در حالی که نفس نفس می زد ، وارد سالنی که آن دو نفر وانمود می کردند که آنجا مشغول کار هستند ، شد . چشمانش را باز کرد ولی چیزی ندید ! یکی از آن دو نفر گفت : « این پارچه زیباست ، اینطور نیست جناب وزیر اعظم ؟ عجب رنگی ! مثل خورشید می درخشد ! چقدر سبک است ، مثل هوا ! سرورم ، لطفاً نظرتان را به ما بگویید . » وزیر اعظم که چیزی نمی دید ( چیزی نبود که ببیند !!! ) با خودش فکر کرد : « پس حتماً من یک ابله هستم که چیزی نمی بینم ! »

– : « شگفت انگیز است ؛ واقعاً شگفت انگیز است ! من می روم تا این موضوع را به پادشاه اطلاع بدهم . مطمئینم که خیلی خوشحال خواهد شد ! » هشت روز بعد ، یکی دیگر از وزیران برای بازدید از کارگاه ریسندگی ( !!! ) آمد . پادشاه با خودش فکر می کرد : « او هم مرد دانایی است ؛ میبیند و قضاوت می کند . » اما او هم چیزی ندید ولی جرئت نداشت این موضوع را به کسی بگوید ، می ترسید همه فکر کنند که او یک ابله است ! برای همین هنگام دادن گزارش بازدیدش به پادشاه گفت : « چقدر زییباست ! چه پارچه سبکی ! عجب رنگی ! »

یک هفته گذشت . پادشاه دیگر طاقت نداشت ؛ تصمیم گرفت شخصاً از کارگاه ریسندگی آن دو نفر بازدید کند . تعدادی از بانوان دربار ، افسران و خدمتکاران نیز او را در این بازدید همراهی می کردند .

لباسهای نامرئی - 4

لباسهای نامرئی – ۴

طبیعتاً هیچکس چیزی ندید ولی وقتی پادشاه گفت : « شگفت انگیز است ؛ واقعاً شگفت انگیز است ! » ، همه همراهان او نیز یکصدا تکرار کردند : « شگفت انگیز است ؛ واقعاً شگفت انگیز است ! عالیجناب ، ما چه موقع این پارچه را به تن شما خواهیم دید ؟ »

پادشاه گفت : « دو روز دیگر ، روز جشن ملی . » سپس رو کرد به آن دو شیاد و گفت : « و شما دوستان من ، از این به بعد ، شما خیاط رسمی دربار خواهید شد . » بانوان ، افسران و خدمتکاران ، همگی فریاد زدند : « احسنت ، احسنت ! » پس از آن ، افراد زیادی برای بازدید آمدند ؛ آن دو نفر هم وانمود می کردند که پارچه را از دستگاه ریسندگی بر می دارند ، آن را باقیچی می برند و با سوزن می دوزند ! دستهایشان را بالا و پایین می بردند ، و همه در اطراف آنها ، اشراف زاده ها ، بانوان دربار ، افسران و خدمتکاران ، حرکات دست آنها را با چشم دنبال می کردند ؛ و با دهان باز ، وانمود می کردند که مات و مبهوت زیبایی پارچه شده اند . تا اینکه یک روز ، آن دو نفر اعلام کردند که لباس پادشاه آماده است : « سرورم ، می توانید امتحانش کنید . بفرمایید جلوی آینه بزرگ . لطفاً لباسهایتان را در بیاورید . »

لباسهای نامرئی - 5

لباسهای نامرئی – ۵

پادشاه لباسهایش را درآورد . آن دو نفر ، دستهایشان را باز کرده و بالا بردند ، و گفتند : « بفرمایید ، این شلوار شماست ؛ این جلیقه ، و این هم مانتو . » آنها وانمود می کردند که به پادشاه کمک می کنند تا لباسهایش را بپوشد ! پادشاه هم مقابل آینه ، به چپ و راست می چرخید تا وانمود کند که مشغول پوشیدن لباسهاست ، و می گفت : « این لباس واقعاً برازنده من است ؛ من که خیلی خوشحالم . »

پادشاه به همراه افسرانش از قصر خارج شد . هیچیک از آنها جرئت نمی کرد بگوید که چیزی نمی بیند و همه وانمود می کردند که دنباله بلند لباس پادشاه را گرفته اند تا روی زمین نیفتد . حتی در خیابان های شهر ، همه فریاد می زدند : « چه لباسهای زیبایی ! چه رنگی ! »

لباسهای نامرئی - 6

لباسهای نامرئی – ۶

ناگهان یک کودک با انگشت ، پادشاه را به مادرش نشان داد و با صدای بلند گفت : « مامان ، نگاه کن ! لباسهایش را نپوشیده ! » مردم شروع کردند به پچ پچ کردن : « یک بچه می گوید که پادشاه لباس نپوشیده ! » . . . بعد با صدای بلندتری فریاد زدند : « لباس نپوشیده ! لباس نپوشیده ! » اما پادشاه ، همچنان وانمود می کرد که چیزی نمی شنود و در حالی که سرش را بالا گرفته بود به راه رفتن ادامه داد ، و افسرانش هم دنباله لباس او را حمل می کردند !!؟!

از آن روز به بعد ، کسی آن دو نفر حقه باز را ندید ؛ و پادشاه هم دیگر برای گردش و خودنمایی از قصر خارج نشد . ولی بین خودمان بماند ، آن دو نفر هر چقدر هم که دروغ گفته باشند ، یکی از حرفهایشان عین واقعیت بود . چه حرفی ؟ این که آن لباسهای نامرئی (!!!) باعث شدند همه ، ابلهان آن سرزمین را بشناسند !

عنوان اصلی :    Les habits invisibles

منبع :    Contes et recits

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید