سرجوخه کوچولو

سرجوخه کوچولو

این اولین روایت از سری ماجراهای واقعی روابط انسان و حیوان تحت عنوان « آیا این حیوانات واقعاً وحشی هستند ؟ » می باشدکه امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد . بعضی وقتها حرکاتی از بعضی از این حیوانات به ظاهر وحشی ، و بعضی از انسانهای به ظاهر متمدن و عاقل می بینم که از خودم می پرسم کدامیک وحشی و کدامیک متمدن هستیم ؟!؟ اگر به اینگونه روایتها علاقه مندید حتماً ۶ روایت بعدی را هم که به زودی خدمتتان تقدیم خواهم کرد مطالعه بفرمایید . « سرجوخه کوچولو » ماجرای یک راسوی بدبو است ؛ علت لقب « بد بو » که به او می دهند این است که برای دفاع از خود ، مایع بسیار بدبویی را به طرف مهاجمین پرتاب می کند .

سرجوخه کوچولو - 1

سرجوخه کوچولو – ۱

یک شب خنک بهاری ، وقتی برای خوردن شام آماده می شدیم ، سر و کله یک مهمان عجیب و غیرعادی جلوی درب خانه ما پیدا شد . چند لحظه بی حرکت ماند ؛ در حالیکه به خاطر بوهایی که از آشپزخانه می آمد ، بدنش می لرزید و برق گرسنگی در چشمان سیاهش دیده می شد . با لباس شیک سیاه و سفیدی که به تن داشت وارد شد . . . یک راسو ، خودش را برای صرف شام به خانه ما دعوت کرده بود !

سرجوخه کوچولو - 2

سرجوخه کوچولو – ۲

با وجود غافلگیری و نگرانی هایی که داشتیم ، به خوبی از او استقبال کردیم . بعد از اینکه با یک پیاله شیر از او پذیرایی شد ، او را به نشستن روی یکی از صندلی ها دعوت کردیم . احتیاجی به اصرار نبود ، بلافاصله قبول کرد و روی صندلی که به او نشان دادیم مستقر شد . اسم او را گذاشتیم « سرچوخه کوچولو » .

بعد از آن روز ، مرتب برای خوردن شام به ما سر می زد ، و اگر در بسته بود با پا به در ضربه می زد و فریادهای ریزی شبیه صدای جیرجیرک از خودش درمی آورد .

سرجوخه کوچولو - 3

سرجوخه کوچولو – ۳

یک روز سرجوخه کوچولو ناپدید شد . باید اعتراف کنم که خیلی دلمان برایش تنگ شده بود و همه از خودمان می پرسیدیم که چه اتفاقی برایش افتاده ؟ تا اینکه یک شب دوباره سر و کله اش پیدا شد ؛ اشخاص بسیار دوست داشتنی او را همراهی می کردند که آنها را یکی یکی به ما معرفی کرد : خانم سرجوخه و ۶ سرجوخه قد و نیم قد ! صدای ضعیفی از خودش در می آورد ؛ انگار با ما حرف می زد و می خواست خیال ما را راحت کند ، او خانواده اش را به میان ما آورده بود .

سرجوخه کوچولو - 4

سرجوخه کوچولو – ۴

ورود خانم سرجوخه فوق العاده تماشایی بود . اول پاهایش را به زمین زد و پس از آن روی پاهای جلویی ایستاد و وارد خانه شد ( در مورد یک راسو ، این نشانه ی دوستانه ای نیست ) . پس از او ، کوچولوهای شیک پوش و پر رو در حالی که دمشان را گستاخانه تکان می دادند وارد شدند ! سرجوخه کوچولو مستقیماً رفت و روی صندلی خودش نشست و منتظر شد تا از او پذیرایی کنند . خانم سرجوخه وقتی این صحنه را دید خواست از شوهرش تقلید کند ، ولی یک راسو سر میز شام کافی بود بنابراین از خانم سرجوخه و کوچولوهایش خواهش شد تا همانجا روی پارکت شیرشان را میل کنند !

سرجوخه کوچولو - 5

سرجوخه کوچولو – ۵

سالهاست که من با طبیعت سر و کار دارم و تا الآن با حیوانات وحشی زیادی دوست شده ام ولی هیچکدام به اندازه این خانواده راسو که معمولاً همه از آنها فاصله می گیرند ، برای ما لذت بخش نبود . حتی یک بار هم کاری نکردند که ما از اینکه آنها را در حریم خصوصی خودمان پذیرفته ایم ، پشیمان بشویم .

فصل پاییز رسید . کوچولو ها آنقدر بزرگ شده بودند که می توانستند زندگی خودشان را شروع کنند ؛ آقا و خانم سرجوخه هم دیگر پیر شده بودند .

سرجوخه کوچولو - 6

سرجوخه کوچولو – ۶

یک روز همانطور که سر و کله شان به طور اسرار آمیزی پیدا شده بود ، همانطور هم ناپدید شدند و دیگر خبری از هیچیک از آنا نشد ! از دوستی پر از مهربانی آنها ، درسی فراموش نشدنی گرفتیم : « هرگز در مورد دیگران تصورات منفی و غلط به ذهن خود راه ندهید . . . حتی اگر شایعات و حرفهای بسیاری ، خلاف آن را ادعا کنند . »

عنوان اصلی :    ?Sauvages , ces animaux

منبع :   Selection du Reader’s Digest

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید