قدردانی یک ********ن ماده

قدردانی یک ********ن ماده

این پنجمین روایت از سری ماجراهای واقعی روابط انسان و حیوان تحت عنوان « آیا این حیوانات واقعاً وحشی هستند ؟ » می باشد که امیدوارم مورد پسند شما قرار بگیرد . کشتن حیوانات کار دشواری نیست ؛ با اسلحه هدف می گیریم ، ماشه را فشار می دهیم و تمام ! اگر هم طاقت دیدن خون را نداریم می توانیم با کار گذاشتن دام ، این کار را انجام بدهیم !! ولی نجات جان حیوانات کار هر کسی نیست ؛ به نظر من ، فقط و فقط کسی که برای زندگی حیوانات به اندازه زندگی خودش ارزش و اهمیت قائل است قادر به انجام این کار است . اگر حتی یک بار این کار را انجام داده باشید ، طعم رضایت و خوشحالی که در عمق وجود خود حس کرده اید را هرگز فراموش نخواهید کرد !

چهار روایت قبلی تحت عناوین « سرجوخه کوچولو » ، « یک گربه وحشی از آمازون » ، « دوستی روباه و کلاغ » و « بستنی لطفاً » قبلاً منتشر شده اند که اگر به اینگونه روایتها علاقه مندید به شما توصیه می کنم حتماً آنها را مطالعه بفرمایید . دو روایت دیگر از این سری را نیز به زودی تقدیم حضورتان خواهم کرد . « قدردانی یک ********ن ماده » ماجرای ********نی است که زندگی خود را مدیون انسانهاست. . . چه عجب !!

قدردانی یک ********ن ماده - 1

قدردانی یک ********ن ماده – ۱

این اواخر سرپرستی گروهی را بر عهده داشتم که مامور پاکسازی یک آبگیر ، از اشیا و کنده های درخت شناور بر روی سطح آب شده بود . یک روز صبح وقتی به محل کارمان آمدیم ، با یک ********ن ماده که داخل آبگیر ، و در میان تکه چوبها و کنده های درخت شناور دست و پا می زد ، روبرو شدیم . دو پای جلوی حیوان بین چوبها گیر کرده بود و معلوم بود که به شدت خسته شده و دیگر قدرت تلاش برای رها شدن را ندارد !

قدردانی یک ********ن ماده - 2

قدردانی یک ********ن ماده – ۲

بلافاصله قایقی به آب انداختیم و موفق شدیم او را بالا بکشیم و به ساحل برسانیم تا هم خودش را خشک کند و هم نفسی تازه کند . حیوان خیلی آرام و راحت در کنار آتشی که روشن کرده بودیم ، ماند تا اینکه گرما و نیروی از دست رفته بدنش را به دست آورد ؛ درست مثل این بود که در میان دوستانش ایستاده ، بدون کوچکترین ترس و اضطرابی ! وقتی حالش بهتر شد و توانست روی پاهای خودش بایستد ، اصلاً سعی نکرد فرار کند .

قدردانی یک ********ن ماده - 3

قدردانی یک ********ن ماده – ۳

با خیال راحت شروع به خوردن علف های دور و برش کرد ، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ! همینطور که علف می خورد کم کم از ما دور می شد ، تا اینکه در یک لحظه شروع به دویدن کرد و در میان درختان جنگل ناپدید شد .

تا آنروز ، صحنه ای زیباتر و تاثربرانگیزتر از نمایش اعتماد این حیوان به خودمان را ندیده بودم ؛ درست وقتی که در اوج یاس و ناامیدی ، به ما اعتماد کرد و خودش را به ما سپرد !

قدردانی یک ********ن ماده - 4

قدردانی یک ********ن ماده – ۴

من تنها کسی بودم که این احساس حیوان را لمس کردم ؛ و اعتراف می کنم که در آن لحظه ، اشک شوق از چشمانم جاری شد . . . برای بالا کشیدن او به داخل قایق ، من ناچار شده بودم دستم را زیر شکمش بگذارم و به خوبی انقباض عضلات بدنش را که نشانه ترس و وحشت او بود لمس می کردم ؛ ولی ناگهان ، و در اوج تعجب من ، این انقباض از بین رفت ، درست مثل اینکه خیالش راحت شده بود و فهمیده بود که ما چه قصدی داریم ، خودش را به دستان من سپرد ؛ سرش را برگرداند و به عنوان تشکر با زبان خیس و گرمش ، صورت مرا لیسید .

عنوان اصلی :    Sauvages , ces animaux

منبع :    Selection du Reader’s Digest

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید