غول ابر خوار

غول ابر خوار

ایالت واشنگتن در شمال غربی آمریکا ، زمانی زادگاه سرخپوستان « دوامیش » ( Duwamish ) بود . در سال ۱۸۵۵ چهاردهمین ******** آمریکا « فرانکلین پیرس » ( Pierce ) به دوامیش ها تقاضای واگذاری و فروش سرزمینشان و سکنی در مکان های مخصوصی که برای آنان در نظر گرفته شده بود را ارسال داشت . « سیاتله » رئیس قبیله دوامیش ها جواب نامه ******** آمریکا را داد . چند سال پیش این پاسخ به صورت کتابی کوچک در ایران چاپ شد و خوشبختانه من موفق شدم این کتاب را تهیه و بارها و بارها مطالعه کنم و باز هم خواهم کرد ؛ درست مانند یک کتاب شعر که اگر هم صدها بار آن را بخوانیم هرگز خسته نمی شویم . صمیمانه به شما توصیه می کنم که در صورت امکان حتماً این کتاب را بخوانید . اولین حسی که بعد از خواندن این کتاب داشتم ، « حسادت » بود . . . به رابطه ای که سرخپوستان با طبیعت داشتند ! پس از آن ، « تاسف شدید » . . . به خاطر نابودی انسان هایی که خلقت و نعمت های خداوند را بهتر و بیشتر از کسانی که الآن به جای آنها نشسته اند مس شناختند و به آن احترام می گذاشتند ! جالب اینجاست که آمریکاییها از روز اول اشغال این سرزمین سعی کردند و هنوز هم می کنند که ساکنان اصلی این قاره را وحشی و بی تمدن جلوه دهند ، و خودشان را « ناجی این وحشی ها » !!! به نظر من در قرن بیست و یکم ، باید مفهوم کلمات « تمدن » و « وحشی گری » را باز بینی کرد ! من ، شخصاً سرخپوستان آمریکای شمالی را یکی از متمدن ترین و با فرهنگ ترین اقوام بشر می دانم . خواهش من از شما این است که منابع اطلاعاتی خود را به فیلمهای وسترن آمریکایی محدود نکنید ؛ مطالعه کنید . امروزه منابع اطلاعاتی بسیار خوبی در دسترس همگان وجود دارند . انشاالله در آینده نزدیک ، مطالبی در مورد تاریخچه سرخپوستان آمریکای شمالی و ادبیات آنها تقدیم حضورتان خواهم کرد .

داستان « غول ابر خوار » ، یکی از داستان های این مردم است ؛ داستانی از رابطه انسان و طبیعت ؛ طبیعتی که اگر به آن احترام بگذاریم ، اگر از آن مراقبت و دفاع کنیم ، اگر حاضر باشیم برای آن فداکاری کنیم . . . همه چیز به ما خواهد داد ، حتی بیش از آنچه که انتظارش را داریم . در متن داستان ، تعدادی نقاشی هم گذاشته ام که می توانید از روی آنها پرینت گرفته و در اختیار بچه ها قرار دهید تا آنها را به سلیقه خودشان رنگ آمیزی کنند .

غول ابر خوار

غول ابر خوار

در زمان های بسیار دور ، در سرزمین سرخپوستان ، کوه خشک و بی آب و علفی وجود داشت که آن را کوه « عریان » می نامیدند . بالای این کوه ، پیرزنی با نوه هشت ساله اش که پسر بچه مهربان و خوبی به نام « آهایوت » ( Ahayute ) بود ، زندگی می کرد . آنها خیلی فقیر بودند و هر روز به اندازه کافی غذا نمی خوردند ؛ هیچ چیز در آنجا نمی رویید ، هیچ درختی ، هیچ گیاهی ، مطلقاً هیچ چیز ! به همین دلیل بود که نام آن کوه را « عریان » گذاشته بودند . باغ ها و زمین های سبزی کاری ، قبل از دادن محصول ، از شدت تشنگی و بی آبی از بین می رفتند . علت این بی آبی هم این بود که آنجا هیچوقت باران نمی بارید ؛ سالها بود که ساکنین کوه « عریان » حتی یک قطره باران هم ندیده بودند .

غول ابر خوار

غول ابر خوار

و مسئول نبا******** باران هم کسی نبود به جز غول وحشتناکی که در همان نزدیکی زندگی می کرد و کارش خوردن ابرها بود ! به محض دیدن کوچکترین تکه ابری در آسمان ، آن را می قاپید و توی دهانش می گذاشت ! مردان شجاع بسیاری به جنگ این غول رفتند . . . اما هیچکدام زنده برنگشتند ! آهایوت که طاقت دیدن مادر بزرگش که داشت از گرسنگی می مرد را نداشت ، تصمیم گرفت خودش به سراغ این غول ابر خوار برود . وسایلش را داخل کیسه ای ریخت ، و تیر و کمانش را هم برداشت . وقتی مادر بزرگ فهمید که نوه اش چه قصدی دارد ، سعی کرد مانع او شود ولی آهایوت تصمیم خودش را گرفته بود .

غول ابر خوار

غول ابر خوار

قبل از حرکت ، مادر بزرگ از میان وسایلش یک صندوقچه چوبی را بیرون آورد و آن را به آهایوت داد : « بگیر ؛ حتی شجاع ترین جنگجویان هم به کمک احتیاج دارند . داخل این صندوقچه ، چهار پر سحر آمیز قرار دارد ؛ وقتی پر زرد رنگ را به موهایت بزنی ، دیگر راهت را گم نخواهی کرد ؛ او تو را به هر جا که بخواهی راهنمایی خواهد کرد . پر قرمز ، به تو قدرت حرف زدن با حیوانات را می دهد ؛ و پر آبی رنگ ، تو را کوچک خواهد کرد . و اما پر سیاه ، در استفاده از آن دقت کن چون قدرت تو را چند برابر خواهد کرد . »

غول ابر خوار

غول ابر خوار

سرخپوست کوچک ، از مادر بزرگش تشکر کرد و به او قول داد که احتیاط کند ؛ سپس پرها را به دقت داخل ساکش جا داد . صبح روز بعد ، همزمان با طلوع آفتاب ، قاطع و مصمم به راه افتاد . برای اینکه راه را گم نکند در همان ابتدای سفرش ، پر زرد رنگ را به موهایش زد . چند روز بود که به طرف محل زندگی غول ابر خوار ، راه می رفت . وقتی از دره بزرگی عبور کرد ، صداهای خفه ای به گوشش خورد ؛ آیا صدای پای غول ابر خوار بود ؟ بدون شک ، خطر ، نزدیک بود !

غول ابر خوار

غول ابر خوار

در همین هنگام ، موش کوری را دید که کنار جاده ایستاده بود و به او علامت می داد . موش کور ظاهراً خیلی نگران بود و فریاد می زد ، اما آهایوت متوجه حرفهای او نمی شد . ناگهان یادش افتاد که یکی از پر هایی که مادر بزرگش به او داده بود یعنی پر قرمز ، می توانست قدرت حرف زدن با حیوانات را به او بدهد ؛ به سرعت پر قرمز را از ساکش خارج کرد و به موهایش زد . باور کردنی نبود ! به جای فریادهای نامفهوم ، آهایوت صدای ضعیف موش کور را شنید که داشت با او حرف می زد : « بایست ؛ همانجایی که هستی بایست ! اگر تو به همین راه ادامه بدهی ، با غول ابر خوار روبرو خواهی شد ؛ او تو را یک لقمه چپ خواهد کرد . »

غول ابر خوار

غول ابر خوار

سرخپوست کوچولو گفت : « با وجود این من تا می توانم باید به او نزدیک شوم ، چون می خواهم با او مبارزه کنم . »

موش کور گفت : « من فکری دارم ؛ با من بیا تا تو را از طریق راهرو های زیر زمینی که خودم کنده ام به غول ابر خوار برسانم ، بدون اینکه متوجه نزدیک شدن تو بشود . »

فکر خوبی بود ولی آهایوت ، خیلی بزرگتر از آن بود که بتواند وارد راهروهای زیر زمینی موش کور بشود ! او سعی کرد وارد یکی از راهروها بشود ولی فقط توانست یکی از بازوهایش را وارد آن راهرو بکند ! یادش افتاد که پر آبی رنگ می تواند او را کوچک کند . فوراً پر آبی را از ساکش خارج کرد و آن را به موهایش زد ؛ و بلافاصله به اندازه یک سیب کوچک شد و توانست دوست جدیدش را دنبال کند ! اما کوچک شدن به اندازه یک موش کور ، اشکالاتی هم داشت !

غول ابر خوار

غول ابر خوار

با پاهای کوچکش ، یقیناً بسیار آهسته تر از قبل جلو می رفت ؛ و سالاد ریشه گیاهان که موش کور برای خوردن به او تعارف می کرد واقعاً باب میل سرخپوست کوچولو نبود ! آنها در امان بودند و مهم هم همین بود . تا اینکه بالاخره صدای پای غول ابر خوار را شنیدند ؛ که البته برای آنها مانند یک زمین ارزه بود . آنها به مقصد رسیده بودند . خطر خیلی نزدیک بود . با هر قدمی که غول بر می داشت ، زمین زیر وزن او فرو می رفت و راهروهای زیر زمینی تنگ و تنگ تر می شدند . اوضاع خیلی خطرناک شده بود . آنها باید هر چه زودتر از آن راهروها خارج می شدند . بنابراین موش کور به سرعت و با تمام نیرو شروع به کندن زمین کرد و در مدت کوتاهی به سطح زمین رسید .

غول ابر خوار

غول ابر خوار

اما چون چشمش جایی را نمی دید وقتی خواست پنهان شود محکم به پای غول ابر خوار برخورد کرد . غول برگشت و وقتی چشمش به موش کور افتاد ، او را گرفت و در یک چشم به هم زدن قورت داد ! عصبانی و غمگین ، سرخپوست جوان ، تیری به طرف غول پرتاب کرد ، اما . . . یک پسر بچه ۸ ساله در مقابل هیولایی با این اندازه ، چه کاری می توانست بکند ؟! البته ، پر سیاه ! وقتش رسیده بود تا از آن استفاده کند . آهایوت پر سیاه را به موهایش زد ، کمانش را در دست گرفت و با تمام قدرت تیری به طرف غول پرتاب کرد .

غول ابر خوار

غول ابر خوار

غول ابر خوار از شدت درد فریادی کشید ، چنان فریادی که کوهها را به لرزه درآورد و باعث جدا شدن تکه ای از صخره های کوه شد ؛ تکه صخره روی سر غول افتاد و باعث بیهوش شدن او و آهایوت شد .

چند روز بعد ، سرخپوست کوچولو به هوش آمد . او روی علف های تازه دراز کشیده بود . یک دست مهربان پیشانی او را نوازش می کرد و پانسمان های او را عوض می کرد و روی زخم هایش مرهم می گذاشت . او مادر بزرگش بود که در حالی که نمی توانست جلوی احساساتش را بگیرد گفت : « آهایوت ؛ تو موفق شدی . تو شجاع ترین جنگجوی این سرزمین هستی ! »

غول ابر خوار

غول ابر خوار

یک حیوان کوچولو روی شکم آهایوت ، بالا و پایین می پرید و می رقصید . . . بله ، موش کور بود ! فریاد غول ابر خوار باعث شده بود که او به بیرون پرتاب شود ! موش کور هم پیش مادر بزرگ رفته بود و از او برای نجات آهایوت کمک خواسته بود .

از آن روز به بعد ، روی کوهستان « عریان » کسی گرسنه نماند و همه به اندازه کافی غذا برای خوردن داشتند . دیگر کسی چیزی راجع به آن غول ابر خوار هم نشنید . . . چه بهتر !!

عنوان اصلی :    Le mangeur de nuages

منابع :    www.lespetiteshistoires.fr  و  Coloriages-enfants.com

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید