تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

« تایرون » و « ایگور » دو بچه دایناسور هستند که با خانواده شان در یک جنگل باتلاقی در کنار دایناسورهای دیگر زندگی می کنند . تایرون از بقیه بچه ها بزرگتر و قوی تر است و در نتیجه به بقیه زور می گوید ، و علاقه خاصی به آزار و اذیت ایگور دارد . ایگور هر کاری می کند نمی تواند از شر تایرون بدجنس در امان باشد تا اینکه یک روز از این وضع خسته می شود و تصمیم می گیرد تا کاری بکند . . . ولی چه کاری ؟

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

ایگور ، دایناسور کوچولویی بود که با پدر و مادرش توی یک جنگل باتلاقی زندگی می کردند .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

بچه دایناسورهای زیادی در همسایگی ایگور زندگی میکردند .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

آنها هر روز با هم بازی می کردند ، و ایگور با همه ی آنها دوست بود . . . به جز یکی . . .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

اسمش تایرون بود و بیشتر وقت ها ، همه او را « تایرون بدجنسه » صدا می کردند . تایرون هم سن و سال بقیه بود ، اما خیلی بزرگتر و قوی تر از آنها بود ؛ یک قلدر واقعی ، یا شاید هم اولین قلدر جهان بود !

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

تایرون ، ایگور را اذیت می کرد ، او را کتک می زد . . .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

و هر روز خوراکی هایش را به زور از او می گرفت .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

ایگور سعی می کرد هیچوقت سر راه تایرون سبز نشود ولی هر جا می رفت انگار او منتظرش بود .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

ایگور شب ها خوابش نمی برد . همیشه دنبال راهی می گشت تا از دست تایرون فرار کند . روزهایش یک جورهایی ناامید کننده شده بودند .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

دوستان ایگور سعی می کردند کمکش کنند . یک روز « تری سه رو » به او گفت : « باید با او دوست بشوی . »

ایگور گفت : « گفتنش آسان است . چطور با کسی که همه اش مرا کتک می زند و اذیت می کند دوست بشوم ؟ »

« تری سه رو » گفت : « یک هدیه به او بده تا ثابت کنی که از او خوشت می آید . »

ایگور به فکر فرو رفت : « چه هدیه ای به تایرون بدهم ؟ » بعد به تایرون فکر کرد که هر روز خوراکی هایش را به زور از او می گرفت ؛ و با صدای بلند گفت : « یک هدیه برای تایرون ؟ به امتحانش می ارزد . »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

آن روز بعد از ظهر ، ایگور رفت پیش تایرون و خیلی دوستانه گفت : « هوا خیلی گرم است ، فکر کردم یک بستنی خنک خوشحالت می کند ، بفرما . »

تایرون نگاهی به ایگور کرد و بعد همانطور که لبخند گنده ای بر لب داشت گفت : « یک بستنی برای من ؟ تو خیلی مهر بانی . »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

بعد ، بستنی قیفی را گرفت و آن را چپه کرد روی سر ایگور .

– « ها ، ها ها ها ها ها ! »

و همانطور که دور می شد صدای خنده اش به گوش می رسید .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

فردای آن روز ایگور ماجرا را برای دوستش « پلاته آ » تعریف کرد . « پلاته آ » گفت : « تو همه چیز را زیادی جدی می گیری . وقتی آن قلدر می خواهد اذیتت کند ، طوری رفتار کن که انگار او وجود ندارد ؛ اصلاً انگار او را نمی بینی . هیچ اتفاقی نمی افتد . »

ایگور گفت : « انگار نمی بینمش ؟ آن هم وقتی که دارم از ترس می لرزم ؟ اصلاً آسان نیست ولی باز هم سعی خودم را می کنم . »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

دفعه بعد که ایگور ، تایرون را دید ، توجهی به او نکرد . تایرون با دیدن ایگور فریاد زد : « سلام کله مارمولک ! ساندویچم را برایم آوردی ؟ »

ایگور محلش نگذاشت ، حتی فرار هم نکرد و به راهش ادامه داد .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

تایرون گفت : « می بینم که یک بار دیگر باید خودم از خودم پذیرایی کنم . »

تایرون دم ایگور را لگد کرد . ایگور از درد فریادی کشید و ساندویچش از دستش افتاد . او سعی می کرد اشکهایش را پنهان کند ولی دمش خیلی درد می کرد !

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

وقتی دوستان ایگور فهمیدند چه اتفاقی افتاده ، خیلی عصبانی شدند . « استگو » گفت : « وقتش رسیده که با او مبارزه کنیم ؛ خیلی وقت است که تایرون تو را اذیت می کند . تو باید با او روبرو بشوی و نشانش بدهی که تو هم یک دایناسور هستی . تو می توانی او را شکست بدهی . از آن گذشته ، تایرون فقط بلد است دروغکی خودش را شجاع نشان بدهد . »

ایگور که خیلی عصبانی بود گفت :« حق با تو است! شاید وقتش رسیده که با او مبارزه کنم و یک بار برای همیشه این مسخره بازی ها را تمام کنم . »

« استگو » گفت : « بیایید همین الآن برویم سراغش . » بعد ، چهار نفری با هم رفتند پیش تایرون .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

ایگور سرش را بالا گرفت ، سینه اش را جلو داد و رو به روی تایرون ایستاد : « گوش کن قلدر گردن کلفت ، دیگر از دست اذیت های تو خسته شده ام ، بیا با هم مبارزه کنیم . »

تایرون نگاهی به ایگور انداخت ، لبخند گنده ی وحشتناکی زد و گفت : « قبوله ؛ اگر واقعاً این همان چیزی است که تو می خواهی . بیا جلو ببینم کوچولو . »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

مبارزه خیلی طول نکشید . ایگور کوچولو هیچ شانسی در برابر دشمن بزرگش نداشت .

« استگو » گفت : « متاسفم ، خیلی فکر خوبی نبود . فراموشش کن . با بعضی از قلدرها اصلاً نمی شود کاری کرد . باید یاد بگیریم با آنها زندگی کنیم و کنار بیاییم . »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

اما ایگور دلش نمی خواست این وضع ادامه پیدا کند . او با خودش فکر می کرد که باید راهی برای شکست دادن این قلدر باشد ! وقتی ماه بالا آمد و آسمان پر از ستاره های ریز و درشت شد ، ایگور هنوز داشت فکر می کرد . ناگهان لبخند بزرگی برلبهایش نشست : « پیدا کردم ! » بعد ، با خیال راحت خوابید .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

فردای آن روز ایگور ساندویچش را برداشت و مثل هر روز وارد جنگل باتلاقی شد . طولی نکشید که سر و کله تایرون پیدا شد .

تایرون فریاد زد : « آخ جان ! یک خوراکی دیگر برای من ؛ امیدوارم خوشمزه باشد . زود باش بده ببینم ! »

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

بعد ، خیلی سریع ، ساندویچ ایگور را قاپید و در یک چشم به هم زدن ، آن را بلعید !

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

ایگور به راهش ادامه داد و سعی کرد هر چه سریع تر از آنجا دور بشود ، اما ناگهان صدای فریاد وحشتناکی تمام جنگل را به لرزه درآورد .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

– : « آه ه ه ه ه ه ! »

تایرون بود که فریاد می زد ، در حالی که شعله های بزرگ آتش از دهانش بیرون می زدند: « کمک ! دارم می سوزم ! دارم می میرم ! کمک ! کمک ! »

ایگور با لبخند گفت : « شوخی می کنی ؛ این که فقط یک ساندویچ بود . من نمی دانستم که تو اینقدر حساسی ! همه می دانند که من عاشق ساندویچ های دوبل با « فلفل قرمز سوپر تند » هستم . چه بد شد که تو آنها را دوست نداری ! »

بعد هم رفت و او را با اشکها و ناله هایش تنها گذاشت !

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

از آن روز به بعد ، تایرون تا می توانست از ایگور فاصله می گرفت . ایگور هر روز با دوستانش در جنگل باتلاقی بازی می کرد . . . و شبها هم با خیال راحت می خوابید .

تایرون بدجنس

تایرون بدجنس

سالهای سال بعد ، دانشمندان ، « تایرون بدجنسه » را پیدا کردند ؛ البته دیگر آن تایرون سابق نبود ولی هنوز آن لبخند گنده ی وحشتناکش را به لب داشت !

عنوان اصلی :    Tyranno le terrible

نویسنده :    Hans Wilhelm

نشریه اینترنتی زندگی کودکان

 


پاسخ دهید