درخت کاجی که برف را دوست نداشت !

درخت کاجی که برف را دوست نداشت !

هنوز چند ماهی به جشن سال نو برادران و خواهران مسیحی ما مانده ، ولی هیچوقت برای خواندن قصه های کریسمس زود یا دیر نیست ! « درخت کاجی که برف را دوست نداشت ! » داستان درخت کاج کوچولویی است که برف را دوست ندارد ، تنها ماندن در دشت و کوهستان را دوست ندارد و خیلی دلش می خواهد که کسی پیدا بشود و او را به جشن سال نو دعوت کند ، تا اینکه . . .

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو ، برف را دوست نداشت ! هر چه بیشتر برف می بارید ، منظره ها بیشتر و بیشتر به زیر برف فرو رفته و ناپدید می شدند . سقف خانه ها ، رنگهای زیبای خودشان را از دست می دادند ، و مامور پست نمی توانست به موقع نامه ها را پخش کند . همه جا ساکت می شد و پرنده ها از شدت سرما به هر جا که می توانستند پناه می بردند و پنهان می شدند . هوا روز به روز سردتر می شد و . . . سکوت و خاموشی سر تا سر طبیعت را فرا می گرفت . برف مثل یک رومیزی بزرگ سفید بود که معمولاً برای مهمانی های روزهای تعطیل از کمد بیرون می آورند ، با این تفاوت که روی این رومیزی هیچ چیز چیده نشده بود ! درخت کاج کوچولو واقعاً خسته شده بود ؛ به خاطر برف حتی نمی توانست پاهای خودش را ببیند .

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

کاج کوچولوی قصه ما ، در یک باغ نزدیک شهر زندگی می کرد . زمستانها هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد . همه توی خانه ها بودند و هیچکس به فکر دعوت کردن او نبود . اما یک روز ، کاج کوچولو توجه یک نفر را به خودش جلب کرد . مردی که از آنجا رد می شد با دیدن او به دوستش گفت : « این درخت کاج به درد ما می خورد . »

دوستش جواب داد : « با شرشره ها و تزئینات روی آن و کادوهایی که زیر پایش می گذاریم ، بچه ها خیلی خوشحال خواهند شد . »

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

و بدین ترتیب او را ب********د و به سالن پذیرایی یکی از آن خانه هایی که همیشه از دور با حسرت نگاهشان می کرد ، بردند . درخت کاج خیلی زود دردش را فراموش کرد چون دور تا دور خودش فقط شادی و خوشحالی می دید ؛ بچه ها ، پدرها و مادرها ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها ، همه و همه می خندیدند و شاد بودند . درخت کاج کوچولو را به زیبایی شنل یک شاهزاده تزئین کردند ، و بچه ها تا دیر وقت کنار درخت ، بالا و پایین می پ********د و بازی می کردند .

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

تا اینکه وقتی همه خواب بودند ، سرو صداهایی از توی شومینه به گوش رسید . . . بابا نوئل بود که کادوها را آورده بود تا جلوی درخت کاج بگذارد ! فردای آن روز وقتی بچه ها بیدار شدند و کادوهایشان را دیدند ، درخت کاج کوچولو از دیدن برق شادی در چشمانشان خیلی خوشحال شد ؛ او همیشه آرزو داشت که آدمها ، او را به یکی از جشنهایشان دعوت کنند . . . و امروز آرزوی او برآورده شده بود .

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

جشن تمام شد . تزئینات درخت کاج ، کاغذهای کادو و جعبه های خالی را جمع کردند تا سال بعد دوباره از آنها استفاده کنند . درخت کاج کوچولو احساس آرامش می کرد . او احساس می کرد که رفته رفته ، سبک و سبک تر می شود ؛ برگ های سوزنی او کم کم به زمین می ریختند و یکی یکی توی موکت کف سالن فرو می رفتند . آخرین افکار درخت کاج این بود که بالاخره رویای جشن سال نوی او به واقعیت پیوسته بود ؛ او بالاخره مرکز توجه و یکی از عناصر اصلی جشن سال نو شده بود . او را به جشن دعوت کرده بودند ؛ دور او جمع شده بودند ، تحسینش کرده بودند و او را دوست داشتند .

درخت کاج کوچولو

درخت کاج کوچولو

صبح روز بعد ، درخت کاج کوچولو برای همیشه خاموش شده بود ؛ خوشبخت ، در آرامش کامل و بی نهایت خوشحال از اینکه در مدت حیاتش ، طعم این همه عشق را چشیده بود و چنین پایان زیبایی داشت !

عنوان اصلی :    Le sapin qui n’aimait pas la neige

منبع :    www.lespetiteshistoires.fr

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید