اژدهای دریاچه « پلیک – پلاک »

اژدهای دریاچه « پلیک – پلاک »

وقتی بچه بودم و پدرم می خواست یک درس اخلاقی به من بدهد ، درس هایی مثل : « هیچکس نمی تواند تا ابد به زور بازو و بزرگی هیکلش تکیه کند » ، « بعضی وقتها در اوج گرفتاری ، خدا کمک را از جایی به ما می رساند که هیچکداممان انتظارش را نداریم » ، « همیشه باید احتیاط کرد » ، « انسانها از کوچک و بزرگ ، همیشه به هم احتیاج دارند » و از این قبیل . . . آنها را به صورت یک داستان برایم تعریف می کرد ؛ شاید چون فکر می کرد اگر مستقیماً به اصل مطلب بپردازد چیزی از حرفهایش نفهمم یا نخواهم که بفهمم ، ولی به صورت داستان ، هر چقدر هم که طول می کشید خسته کننده نبود .

داستان اژدهای دریاچه « پلیک – پلاک » ، یکی از همان داستانهاست که کلی نکته ظریف برای بچه ها دارد که می شود روی آنها کار کرد ؛ این کاملاً به هنر و توانایی و حوصله شما در زمینه قصه گویی دارد . امیدوارم لحظات خوشی را با کودکانتان سپری کنید .

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

امروز هوا به شدت گرم است . اهالی شهر همگی برای شنا به دریاچه « پلیک – پلاک » رفته اند . در این دریاچه اژدهای وحشتناکی به نام « میرلیتون » زندگی می کند . . . البته هنوز کسی از این موضوع خبر ندارد ! میرلیتون سالهاست که درون یک غار تاریک زندگی می کند . او وحشتناک و وحشی است و همه جای بدنش پوشیده از قوز و برآمدگی است . بعضی وقتها یک ماهیگیر یا یک شناگر را از ساحل دریاچه می گیرد و او را به غار تاریکش می برد ، و دیگر کسی خبری از او نمی شنود .

امروز صبح اژدها با سر و صدای جمعیت از همه جا بی خبری که به آنجا آمده بودند از خواب بیدار شد . نگاهی به بیرون از غارش انداخت و یک عالمه ماهیگیر و شناگر را دید که از هر طرف به ساحل دریاچه هجوم آورده بودند . شکم گنده و گردش را مالید ، دندان های قدرتمندش را به هم زد و خنده تمسخر آمیزی کرد و با خودش گفت : « مثل اینکه نهارم را پیدا کردم ! » یک تی شرت به تن کرد ، ساک بزرگش را برداشت و از غار خارج شد . هیچکدام از شناگرها و ماهیگیرها متوجه او نشدند ؛ آنها یا مشغول آواز خواندن بودند ، یا توپ بازی می کردند ، یا ماهی می گرفتند ، بغضی ها هم سرتاسر بدنشان را از گل های کنار ساحل می پوشاندند و روی ماسه های طلایی رنگ و یا تشک ابری که با خودشان آورده بودند ، دراز می کشیدند . ناگهان ، دختر بچه کوچولویی به نام « الودی » سرش را بلند کرد و اژدها را دید ! همه ماهیگیرها ، همه شناگرها ، همه و همه از هر طرفی که توانستند ، فرار کردند . بعضی ها از درخت ها بالا رفتند ؛ چند نفر هم پ********د توی دریاچه تا زیر آب پنهان بشوند ؛ پشت بوته ها ، پشت صخره ها ، خلاصه هر کس هر جا که توانست پنهان شد ؛ اما میرلیتون ، همه آنها را یکی یکی پیدا کرد و داخل ساکش جا داد .

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

همه ؟ نه . . . چون الودی هنوز آنجا بود . او بین بوته های گل های رنگارنگ کنار ساحل پنهان شده بود . دختر کوچولو نمی دانست چطور ******** ها را آزاد کند ؛ فعلاً ترجیح می داد تکان نخورد و همانجا بی حرکت بماند . وقتی میرلیتون همه اهالی شهر را گرفت و توی ساکش انداخت ، در آن را محکم بست و در گوشه ای گذاشت و خودش کنار دریاچه دراز کشید : « بهتر است قبل از خوردن نهار کمی استراحت کنم . » اژدهای وحشتناک چشمانش را بست و خیلی زود خوابش برد و شروع کرد به خور خور کردن !

الودی خیلی آهسته ، گل ها را کنار زد ، از مخفیگاهش بیرون آمد و یواش یواش نزدیک شد . اول در ساک بزرگ اژدها را به زحمت باز کرد و به ******** ها گفت که بی سر و صدا از آنجا دور بشوند . سپس مقداری از یک گیاه مخصوص که کنار ساحل دریاچه می روئید را جمع کرد و قبل از اینکه از آنجا دور بشود ، آنها را داخل تی شرت اژدها ریخت . چند لحظه بعد ، میرلیتون از خواب بیدار شد و با فریاد از جایش پرید ! چیزی اذیتش می کرد : « می خارد ! می سوزد ! باید بخارانم ! »

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

اژدهای دریاچه پلیک پلاک

روی ساحل دریاچه پلیک پلاک ، اژدها شروع کرد به لرزیدن ، بالا و پایین پ******** ، تکان دادن سر و دستش ؛ خودش را خاراندن و خاراندن و خاراندن . . . خودش را به درخت ها می مالید ، به صخره ها می مالید ولی از شدت خارشی که تمام بدنش را گرفته بود کم نمی شد . او دیگر به ******** هایش فکر نمی کرد ، به نهارش فکر نمی کرد ؛ او تقریباً همه چیز را فراموش کرده بود !

الودی ، شناگرها ، ماهیگیرها ، همه و همه شروع کردند به خندیدن و به هم می گفتند : « آن اژدهای وحشی و وحشتناک را نگاه کنید ، با بدن پر از قوز و برآمدگی اش ! چطور دارد می لرزد ! »

مردم در حخالی که برای الودی به خاطر نجاتشان دست می زدند ، میرلیتون وحشتناک را به حال خودش رها کردند و به شهر بازگشتند . . . و دیگر هرگز اثری از آن اژدهای وحشتناک در آن حوالی دیده نشد !

عنوان اصلی :    Le dragon a la tremblote

منبع :    www.lespetiteshistoires.fr

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید