سگ کوچولو به مدرسه می رود

سگ کوچولو به مدرسه می رود

اسم این سگ کوچولو در واقع « پیستاش » ( Pistache ) است که در زبان فرانسه به معنی « پسته » است ؛ به همین خاطر در متن داستان از اسم فارسی او استفاده کردم . پسته ، صاحبش « توماس » ( Thomas ) را خیلی دوست دارد و به هیچ عنوان نمی خواهد او را تنها بگذارد ؛ تا جایی که او را تا داخل مدرسه اش هم تعقیب می کند و این باعث ایجاد صحنه هایی می شود که بهتر است داستان را بخوانید تا بفهمید که پسته چه شیطنت هایی در آن مدرسه کرده ؟! « سگ کوچولو به مدرسه می رود » ماجراهای سگ کوچولویی به نام « پسته » است که یک روز را در مدرسه صاحبش توماس می گذراند ؛ امیدوارم آن را بپسندید .

1 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

1 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

این « پسته » سگ کوچولوی « توماس » است .

2 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

2 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

پسته همه جا دنبال توماس می رود ، شنا ، آشپزخانه ، . . .

3 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

3 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

پسته حتی برای دیدن مسابقه بیس بال هم همراه توماس می رود ؛ او حتی یک صندلی اختصاصی هم توی جایگاه تماشاچی ها دارد . پسته و توماس همه جا با هم هستند .

4 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

4 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

اما یک روز صبح ، بعد از خوردن صبحانه ، توماس از خانه خارج و سوار یک اتوبوس یزرگ زرد رنگ شد . توماس در حالیکه برای او دست تکان می داد ، گفت : « خداحافظ پسته ؛ من به مدرسه می روم . » . . . ولی پسته نمی فهمید که چه اتفاقی در حال افتادن است ؟!

5 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

5 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

او گیج شده بود و فقط یک فکر در سر داشت . . . رسیدن به اتوبوس قبل از اینکه ناپدید شود !

6 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

6 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

وقتی پسته به اتوبوس رسید ، همه بچه ها وارد مدرسه شده بودند . پسته دنبال آنها توی راه پله ها رفت و شروع کرد به پارس کردن !

7 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

7 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

در انتهای یک راهروی دراز ، پسته یک لنگه کفش قرمز رنگ را دید که وارد یکی از کلاسها می شد ! ممکن است این کفش ها مال توماس باشد ؟ او به سرعت به طرف آن کفش می دوید که ناگهان صدای یک زنگوله دستی را شنید . . . درینگ ؛ درینگ ! چند ثانیه بعد ، راهرو پر از کفش هایی می شود که به هر طرف در حال دویدن هستند ؛ ولی پسته فقط آن کفش قرمز را می بیند و در جستجوی آن ، جمعیت را دنبال می کند .

8 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

8 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

درینگ ! زنگوله یک بار دیگر به صدا درآمد . بچه ها برای وارد شدن به کلاس ها از هم سبقت می گیرند . پسته هم همین کار را می کند شاید بتواند توماس را پیدا کند ! داخل کلاسی که پسته وارد آن شد یک گروه از بچه ها به صورت دایره روی زمین نشسته اند .

مربی به بچه ها می گوید : « سلام بچه ها ؛ یکی یکی اسمتان را بگویید . »

یک دختر بچه که موهایش را به شکل دو توپ کوچولو در دو طرف سرش بسته بود گفت : « اسم من « سوفی » ( Sophie ) است . »

پسر بچه ای که روی صورتش لکه های قرمز داشت ، گفت : « من اسمم « لوران » ( Laurent ) است . »

در همین لحظه پسته پارس کرد : « واو ؛ واو !! »

9 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

9 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

بچه ها فریاد زدند : « او یک سگ کوچولو است ؛ یک سگ کوچولو توی کلاس ماست ! »

همه می خواستند آن سگ کوچولو را نوازش کنند : « بیا سگ کوچولو !! » پسته هم به پشت دراز می کشید تا بچه ها شکمش را نوازش کنند ؛ پسته که از این کار خیلی خوشش آمده بود با خوشحالی دمش را تکان می داد ! اما چون توماس در بین آن بچه ها نبود ، او خیلی زود برای ادامه جستجو از آن کلاس خارج شد . همه بچه ها با او خداحافظی کردند : « خداحافظ سگ کوچولو ! »

10 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

10 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

پسته روی پنجه های پا وارد کلاس کاردستی شد ولی توماس آنجا هم نبود .اما در آن کلاس بوی جدیدی به دماغش خورد . . . بوی رنگ ! بچه ها مشغول نقاشی با انگشتانشان بودند . پسته نزدیک تر شد ؛ چه بوی خوبی ! او به شدت هیجان زده شده بود و دمش را تکان می داد ؛ همه چیز برایش تازگی داشت ؛ ای وای . . . سطل رنگ آبی روی زمین افتاد ؛ بعد سطل رنگ قرمز !

11 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

11 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

بچه ها فریاد زدند : « یک سگ کوچولو ! » و دور او حلقه زدند . پسته پرید روی میز و کاغذی را که روی میز پهن شده بود پر کرد از رد پای آبی و قرمز رنگ خودش ! وقتی پسته شاهکار خودش را دید ، پارس رضایتمندانه ای کرد ! بچه ها به مربی شان گفتند : « او نقاشی با دست را دوست دارد ! »

– « او می تواند یک نقاشی دیگر بکشد ؟ »

مربی سرش را به علامت مخالفت تکان داد و در حالی که پسته را توی راهرو می گذاشت گفت : « زود باش سگ کوچولو ، برو خانه ات . »

12 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

12 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

اما پسته اصلاً قصد برگشتن به خانه را ندارد . او به همه جای مدرسه سرک می کشد تا شاید توماس را پیدا کند . درست در لحظه ای که پسته جلویدفتر خانم مدیر لیز خورد ، صدایی از داخل دفتر شنیده شد که گفت : « لطفاً توی راهروها ندوید ! »

13 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

13 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

آخ جون ؛ یک آبخوری ! پسته تشنه است و می خواهد آب بخورد ؛ این دویدن ها حسابی او را تشنه کرده است .

یک دختر بچه او را بغل می کند و می گوید : « بیا سگ کوچولو ، من کمکت می کنم . » او پسته را بلند می کند و دگمه آب را فشار می دهد تا پسته از آن آب بخورد . آب با فشار از نوک شیر بیرون می آید و پسته از خوردنش لذت می برد .

سر و کله خانم مدیر از گوشه راهرو پیدا شد : « به نظرم آمد یک سگ دیدم . » اما قبل از اینکه خانم مدیر بتواند به او نزدیک بشود ، پسته به سرعت از آنجا دور شد .

14 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

14 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

حس بویایی قوی اش ، او را به طرف نهارخوری کشاند . . . به به ، چه بوی اشتها آوری ! پسته روی یکی از صندلی ها نشست و دستهایش را روی میز گذاشت و پارس کرد : « واو ؛ واو »

15 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

15 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

یکی از پسرها گفت : « هی ! یک سگ اینجاست ! و مثل اینکه گرسنه است ! »

یکی از دخترها گفت : « من ساندویچ تخم مرغم را به او می دهم . »

یگی دیگر گفت : «من ساندویچ تن ماهی ام را به او می دهم . »

– « بیا این هم یک موز ! »

– « این هم کمی کاهو . »

– « این هم ژامبون ؛ همه سگها ژامبون دوست دارند . همه بچه ها می خواهند غذایشان را با پسته تقسیم کنند . »

16 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

16 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

ناگهان خانم مدیر وارد نهارخوری شد : « این سگ هنوز توی مدرسه است ؟ »

بچه ها سعی کردند پسته را بگیرند ؛ اما او از دست آنها فرار کرد و می خواست سینی غذاها را دور بزند که با یک دسته از سینی ها برخورد کرد و همه آنها را با باقیمانده غذاهای داخلشان ، پخش زمین کرد !

خانم مدیر فریاد زد : « بگیریدش ! این سگ را بگیرید ! »

17 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

17 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

در حالیکه خانم مدیر و بچه ها به دنبال او بودند ، پسته با عجله وارد راهرو شد . در همین حال یک کمد بزرگ پر از سطل و جارو را دید و با عجله وارد کمد شد ، و پشت دسته جاروها پنهان شد .

صدای پاها کم کم دور و دورتر شد . . . « آخیش ، نزدیک بود ! » ناگهان در کمد باز شد ؛ نظافتچی مدرسه بود : « این سطل کجاست ؟ »

نور چراغ ، چشمان پسته را کور کرده بود ولی لحظه ای بعد ، خودش را به بیرون از کمد پرتاب کرد . . . البته بعد از اینکه سطل و جاروها را پخش زمین کرد !

18 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

18 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

پسر بچه ای فریاد زد : « اینجاست ! »

در کمتر از یک چشم به هم زدن ، پسته محاصره شد ! و یک پسر بچه او را از زمین بلند کرد ؛ این پسر بچه کفشهای قرمز رنگ به پا داشت که پسته هر جا می دید ، می شناخت .

19 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

19 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

بله ، این توماس بود که او را در آغوش گرفته بود : « تو ، توی مدرسه چکار می کنی ؟ »

– « واو ؛ واو ! »

خانم مدیر به توماس اجازه داد تا آخر وقت پسته را با خودش به کلاس ببرد . زمان به سرعت می گذرد و به زودی وقت برگشتن به خانه است .

20 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

20 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

خداحافظی ها که تمام شد ، خانم مدیر ، توماس و پسته را تا ایستگاه اتوبوس سرویس مدرسه همراهی کرد . . .

21 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

21 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

. . . و به راننده گفت : « شما امروز یک مسافر اضافی دارید ! »

22 - سگ کوچولو به مدرسه می رود

22 – سگ کوچولو به مدرسه می رود

چند دقیقه بعد ، دو دوست در مسیر رفتن به خانه بودند . . . با هم !

 

عنوان اصلی :    Un petit chien dans l’ecole

نویسنده :    Gail Herman

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید