سرزمین بدون گل

سرزمین بدون گل

سال ۹۵ رفت و سال ۹۶ از راه رسید . زمستان رفت و بهار آمد ؛ فصل تولد دوباره طبیعت و شکوفایی گل ها . شاید بعضی از مردم اصلاً توجهی به گل هایی که هر روز می بینند ، نکنند . حتی در هوای سرد و برفی وقتی از جلوی گل فروشی ها رد می شویم و نیم نگاهی به ویترین رنگارنگ آنها می اندازیم لااقل به اندازه چند ثانیه هم که شده ، حس خوبی پیدا می کنیم . حالا فکرش را بکنید اگر همه گل های دنیا از کوچکترین و بی اهمیت ترین تا زیباترین آنها ناگهان از بین بروند ، آیا همان آدم هایی که بی تفاوت از جلوی گل فروشی ها رد می شدند متوجه غیبت گل ها خواهند شد ؟ امیدوارم همه ما به این باور برسیم که وجود گل ها در بین ما انسان ها مهم و حیاتی است . سالها پیش که دخترم کوچکتر بود و به دبستان می رفت ، یک روز که او را از مدرسه به خانه می بردم ، در بین راه توی جوب آب که خیلی هم تمیز نبود گل های کوچک زرد رنگ بسیار زیبایی توجه مرا به خودشان جلب کردند . خم شدم و یکی از آنها را چیدم . دخترم به من گفت : « بابا ، جای آن گل همان جایی که بود بهتر نبود ؟ هر روز تماشایش می کردیم ؟ » بعد از گذشت سالها هنوز عذاب وجدانی را که آن لحظه حس کردم ، فراموش نکرده ام .

داستان « سرزمین بدون گل » ، ماجرای سرزمینی است که  جادوگر مهربان آن به خاطر بدجنسی و رفتار بد اهالی آن با یکدیگر ، گل های آنجا را ناپدید می کند . با ناپدید شدن گل ها ، پرنده ها و پروانه ها و حشرات و بسیاری از موجودات دیگر هم آن سرزمین را ترک می کنند ….. و فقط در آن هنگام است که مردم می فهمند چه چیزی را از دست داده اند !

1 - سرزمین بدون گل

1 – سرزمین بدون گل

در زمانهای بسیار دور در سرزمینی سرسبز و پر از گل ، جادوگر بسیار قدرتمند ، دانا و مهربانی زندگی می کرد ؛ اما چون از دست بدجنسی های مردم سرزمینش خسته شده بود تصمیم گرفت آنجا را ترک کند و به بلندترین قله مرتفع ترین کوهستانها پناه ببرد . و بالاخره یک روز که دیگر صبرش تمام شده بود همین کار را هم کرد .

2 - سرزمین بدون گل

2 – سرزمین بدون گل

بعد از رفتن او بدبختی بزرگی بر آن سرزمین نازل شد ؛ همه گل ها ، گلهای جنگل ها ، علفزارها ، تپه ها ، سواحل دریاها و رودخانه ها و دریاچه ها در یک چشم به هم زدن نابود شدند ؛ حتی یک شاخه گل هم زنده نماند ؛ و همین موضوع باعث فرار حیوانات ، پرنده ها ، پروانه ها و حشرات از آن سرزمین شد . سرزمینی که تا آن روز زیباترین و پر گل ترین سرزمین به شمار می آمد به صحرایی خشک و بی آب و علف تبدیل شد ، و زیبایی بی نظیر آن تبدیل به افسانه یی شد که مردم فقط می توانستند در تخیلات و تصوراتشان آن را ببینند و برای کودکانشان تعریف کنند .

3 - سرزمین بدون گل

3 – سرزمین بدون گل

سالهای زیادی گذشت .  هر چقدر هم که بزرگترها سعی می کردند آن روزهای پر گل و سرسبز را برای بچه هایشان تعریف کنند ، آنها که هیچوقت آن روز ها را ندیده بودند حرفهایشان را باور نمی کردند : « اینها همه اش قصه است و حقیقت ندارد . » پس از آن با دلی غمگین و پر غصه به همان دشت های خشک و پهناور پناه می بردند ! یکی از بچه ها نمی توانست قبول کند که همه این زیبایی ها برای همیشه از بین رفته و نابود شده است . وقتی مادرش که دیگر از تعریف کردن این قصه ها خسته شده بود ، ساکت می شد او باز هم از مادرش می خواست تا قصه های بیشتری از روزهای زیبای گذشته برایش تعریف کند چون خیلی دوست داشت از زیبایی گل ها بشنود .

4 - سرزمین بدون گل

4 – سرزمین بدون گل

او با خودش فکر می کرد که وقتی بزرگتر شد به دنبال جادوگر مهربان خواهد رفت و از او خواهش خواهد کرد که رنگ و زیبایی را به سرزمینش بازگرداند . سالها گذشت و او بزرگ و بزرگتر شد . عشق او به طبیعت و گل ها هم با او بزرگ و بزرگتر شده بود . یک روز بالاخره به مادرش گفت : « مادر ، می خواهم به دنبال جادوگر بزرگ بروم و وقتی پیدایش کردم از او بخواهم که گل ها را به سرزمین ما بازگرداند . »

مادرش که با چشمانی پر از ترس و نگرانی به او خیره شده بود و به حرف هایش گوش می داد ، گفت : « اما پسرم ، همه چیزهایی که من برایت تعریف کردم فقط یک قصه بود ! هیچوقت نباید قصه ها و افسانه ها را باور کرد . همه آنها را مادرم برایم تعریف کرده بود که او هم از مادرش شنیده بود . احتمالاً گل ها هیچوقت وجود نداشته اند . تو هزار سال هم که راه بروی ، هرگز نمی توانی جادوگری را که در بالای بلندترین قله بلندترین کوهها زندگی می کند پیدا کنی . »

5 - سرزمین بدون گل

5 – سرزمین بدون گل

اما آن پسر بالاخره توانست مادرش را راضی کند و از او اجازه گرفت تا شانس خودش را امتحان کند . وسایلی را که لازم داشت داخل بقچه اش گذاشت و به راه افتاد . مردمی که در راه او را می دیدند مسخره اش می کردند : « این پسر دیوانه شده ! فقط دیوانه ها قصه ها را باور می کنند . » مرد جوان به سمت شمال به راه افتاد . مدتهای بسیار طولانی راه رفت و رفت و رفت تا به دامنه کوه بلندی رسید ؛ آنقدر بلند که قله آن را نمی توانست ببیند .

6 - سرزمین بدون گل

6 – سرزمین بدون گل

دور تا دور کوه را گشت تا شاید راهی برای صعود به قله آن پیدا کند ، اما هیچ راهی دیده نمی شد ….. فقط صخره و سنگ ! او به جستجو ادامه داد و چندین بار اطراف کوه را بررسی کرد . مرد جوان که از د.ر کوه چرخیدن خسته شده بود با خودش گفت : « بالاخره باید یک راهی پیدا کنم ؛ جادوگر هم حتماً راهی برای صعود به قله پیدا کرده . » آنقدر به جستجو ادامه داد و صخره ها را یکی یکی بررسی کرد تا بالاخره یک پله کوچک به چشمش خورد .

7 - سرزمین بدون گل

7 – سرزمین بدون گل

وقتی از نزدیک نگاه کرد ، یک پله دیگر را دید ، و باز هم یک پله دیگر ؛ وقتی سرش را بلند کرد تا نگاهی به قله بیندازد یک راه پله کامل را دید . بلافاصله شروع به بالا رفتن کرد و در طول راه هیچوقت به پایین نگاه نکرد تا مبادا سرش گیج برود . در پایان اولین روز ، جای مناسبی برای استراحت پیدا کرد و توقف کرد . هنوز نمی توانست نوک قله را ببیند . به همین ترتیب به بالا رفتن از کوه ادامه داد ؛ روز دوم ، روز سوم ، روز چهارم ، روز پنجم و روز ششم . کم کم داشت ناامید می شد که عصر روز هفتم بالاخره موفق شد قله کوه را ببیند . با وجود خستگی بعد از هفت روز کوه پیمایی ، مصمم و با اراده به راهش ادامه داد و بالاخره درست موقعی که خورشید ناپدید شد و سیاهی شب سر تا سر کوهستان را فرا گرفت موفق شد به قله برسد .

8 - سرزمین بدون گل

8 – سرزمین بدون گل

وقتی به نوک قله رسید ، در آنجا چشمه آبی را دید . خم شد تا کمی از آن آب بنوشد . با اولین تماس لبهایش با آب چشمه ، تمام خستگی راه از تنش رفت . مرد جوان خودش را قوی تر و خوشبخت تر از هر زمانی در طول زندگی اش احساس کرد . ناگهان صدایی از پشت سرش شنید که از او می پرسید که در بلندترین قله بلندترین کوهها در جستجوی چیست ؟

– : « من برای دیدن جادوگر بزرگ آمده ام تا از او خواهش کنم که گل ها و حیوانات سرزمین ما را به ما بازگرداند . یک سرزمین بدون گل ، بدون پرنده ها و زنبورها جای غمگینی برای زندگی است و محکوم به نیستی و نابودی است . فقط زیبایی می تواند انسان ها را به آدم های خوب تبدیل کند ؛ و من مطمئینم که اگر جادوگر بزرگ گل ها را به سرزمین من بازگرداند مردم هم  از بدجنسی و کارهای بد دست بر خواهند داشت . »

9 - سرزمین بدون گل

9 – سرزمین بدون گل

مرد جوان احساس کرد که دستانی نامرئی او را از زمین بلند کردند و به آرامی او را به سوی سرزمین گل های جاویدان هدایت کردند . دستان نامرئی او را در میان قالیچه ای از گل های رنگارنگ به زمین گذاشتند . او نمی توانست چیزی را که می دید باور کند …. این همه گل ؟ ! زیبایی گل ها از حد تصوراتش هم بیشتر بود . عطر دلنشینی به مشام می رسید و اشعه آفتاب روی زمین رتگارنگ را روشن کرده بود . درست مثل این بود که هزاران هزار رنگین کمان در حال رقصیدن بودند ! اشک شوق از چشمان مرد جوان جاری شد . صدا به او گفت از هر گلی که دوست داشت شاخه ای بچیند . او هم بلافاصله از همه رنگها و گل ها شاخه ای چید . وقتی دستانش پر از گل شد ، دستان نامرئی به آرامی او را به قله کوه بازگرداندند .

10 - سرزمین بدون گل

10 – سرزمین بدون گل

صدا به او گفت : « این گل ها را به سرزمینت ببر . به خاطر شجاعت و اراده تو ، از این به بعد ، سرزمینت هرگز بدون گل نخواهد ماند ؛ به اندازه کافی برای دورافتاده ترین نقاط آن هم هست . بادهای شمالی ، شرقی ، جنوبی و غربی هم ابرهای باران زا را با خود خواهند آورد تا غذای آنها را فراهم کنند ، و زنبورها عسلی را به شما خواهند داد که از شهد آنها تهیه کرده اند . »

مرد جوان تشکر کرد و راه بازگشت را در پیش گرفت . با وجود حجم زیاد گل هایی که به همراه داشت ولی پایین رفتن از کوه برایش بسیار آسانتر از بالا رفتن از آن بود . وقتی به سرزمینش بازگشت ، مردم با دیدن گل ها و استشمام عطر دل نواز آنها ، خوشبختی را که نصیبشان شده بود باور نمی کردند . وقتی مطمئین شدند که خواب نمی بینند گفتند : « آه ، ما می دانستیم که گل ها وجود دارند و این داستان ها زائیده تخیلات گذشتگان ما نیست . »

11 - سرزمین بدون گل

11 – سرزمین بدون گل

سرزمین آنها تبدیل به باغی پر از گل شد . روی تپه ها ، دره ها ، نزدیک رودخانه ها ، دریاچه ها و دریا ، جنگل ها ، دشت ها و همه علفزارها پر از گل های زیبا و رنگارنگ شدند . گاهی اوقات بادهای شمالی ابرهای باران زا را با خود به همراه می آوردند و گاهی اوقات بادهای جنوبی ، شرقی و یا غربی . پرنده ها برگشتند ؛ پروانه ها و حشرات هم همینطور مخصوصاً زنبورها .

بعد از آن روز ، مردم می توانستند باز هم مثل گذشته های دور عسل بخورند ؛ شادی به سرزمینشان بازگشته بود . وقتی مردم دیدند که آن مرد جوان ، کاری ا به سرانجام رسانده که هیچکس جرئت انجام آن را نداشت ؛ که در نتیجه آن چهره سرزمینشان چقدر تغییر کرده بود ، به او پیشنهاد کردند که مقام ریاست آنها را بپذیرد . او پذیرفت و رئیس خوب ، با اراده و باهوشی شد ؛ او همیشه می گفت : « هرگز فراموش نکنیم که بدجنسی انسانها بود که باعث نابودی گل ها شد . »

12 - سرزمین بدون گل

12 – سرزمین بدون گل

و چون دیگر کسی دلش نمی خواست در یک صحرای خشک و بی آب و علف زندگی کند ، و از خوردن عسل محروم شود ، همه مردم حداکثر تلاش خود را کردند تا همیشه با یکدیگر خوب باشند و دوباره جادوگر بزرگ را عصبانی نکنند .

عنوان اصلی :    Le pays sans fleurs

منبع :    www.iletaitunehistoire.com

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید