خرگوش خانم کوچولوی بازیگوش

خرگوش خانم کوچولوی بازیگوش

« دوری کردن از خطر » و « احتیاط » را نباید با « ترسیدن » اشتباه گرفت ؛ حتی خود « ترسیدن » هم همیشه بد و نشان دهنده ضعف نیست .گاهی وقتها و از بعضی چیزها واقعاً هم باید ترسید ! فقط در چنین مواردی نباید اجازه دهیم که ترس بر ما غلبه کند و قدرت فکر کردن را از ما بگیرد ! در اینجا ، داستان « خرگوش خانم کوچولوی بازیگوش » را برای کوچولوها تعریف می کنم که به هیچیک از توصیه های بزرگترها گوش نمی کرد ؛ و اصلاً معنی « خطر » و « احتیاط » را نمی دانست ؛ تا اینکه ……. !

در پایان یک نقاشی از خانواده خرگوش ها تقدیم کوچولوهای عزیز می کنم که اگر دوست داشتند می توانند آن را به سلیقه خودشان رنگ آمیزی کنند .

1 - خانواده خرگوش خانم کوچولو

1 – خانواده خرگوش خانم کوچولو

« نازنین » یک خرگوش خانم کوچولو بود که با پدر ، مادر و برادرها و خواهرهایش در یک لانه قشنگ و راحت دور هم زندگی می کردند . او دوست داشت آزادانه در دشت و صحرا قدم بزند و گردش کند ، ولی بزرگترهایی که او را می شناختند همیشه سعی می کردند او را از این کار منصرف کنند . آنها از خطراتی که در دشت ها و علفزارهای اطراف در کمین او بودند برایش صحبت می کردند :

« خطرناک است ، تنها بیرون نرو . »

2 - روباه گرسنه

2 – روباه گرسنه

« ممکن است گیر یک روباه گرسنه بیفتی که تو را یک لقمه چپش بکند . »

3 - شکارچی خرگوش

3 – شکارچی خرگوش

« یا ممکن است با یک شکارچی روبرو شوی که به طرف تو تیراندازی کند . »

اما نازنین همه نصیحت های بزرگترها را نشنیده می گرفت . او دوست داشت تفریح کند و مطمئین بود که هیچوقت ، هیچ اتفاقی برای او نخواهد افتاد ! در اولین فرصتی که توانست از دست مراقبت های بسیار سخت گیرانه بزرگترها فرار کند ، این کار را کرد و با چند تا پرش از لانه دور شد .

4 - پروانه و گل قرمز رنگ

4 – پروانه و گل قرمز رنگ

« چقدر این گل های قرمز زیبا هستند ! »

او به گل ها نزدیکتر شد تا بتواند آنها را بهتر ببیند . در همین لحظه پروانه ای روی یکی از آنها نشست ؛ کمی از گرده های گل را برداشت و دوباره به پرواز درآمد . نازنین که کنجکاو شده بود ، به راهش ادامه داد تا به حاشیه جنگل رسید . ناگهان صدایی شنید : « کوکو. . . کوکو » و بلافاصله به یاد پرنده ای افتاد که برادرش در باره آن با او صحبت کرده بود .

« حتماً یک فاخته است ! »

5 - فاخته

5 – فاخته

خرگوش کوچولوی کنجکاو با خوشحالی و به دنبال صدای « کوکو. . . کوکو » وارد جنگل شد . جست و خیزکنان به دنبال فاخته می گشت که ناگهان صدای پرنده قطع شد . نازنین گوشهایش را تیز کرد و به دقت به صداهایی که از جنگل می آمد گوش کرد ولی صدایی به جز صدای باد در میان شاخ و برگ درختان را نشنید . او متوجه نشده بود که هوا کم کم داشت تاریک می شد و آفتاب غروب می کرد .

6 - خرگوش خانم کوچولوی تنها

6 – خرگوش خانم کوچولوی تنها

« دیر شده ؛ باید برگردم . پدر و مادرم حتماً دعوایم می کنند . »

خرگوش خانم کوچولو از ترس سرزنش و توبیخ بزرگترها ، راهی را که فکر می کرد از آنجا آمده ، برای برگشتن به لانه در پیش گرفت . بعد از دویدن یک مسیر طو لانی از میان علفزارها و دشت ها ایستاد تا نگاهی به اطرافش بیندازد ، ولی هیچ چیز به نظرش آشنا نمی آمد !

« شاید از آن طرف آمده باشم ؟ ! » او هر جا که فکر می کرد راه را اشتباه آمده مسیرش را عوض می کرد ، به همین دلیل چندین بار تغییر مسیر داد تا اینکه تاریکی شب سرتاسر جنگل را فرا گرفت .

7 - جنگل تاریک

7 – جنگل تاریک

گیاهان و بوته های جنگل ، شب ها به زیبایی و سرگرم کنندگی صبح نیستند . در میان تاریکی شب صداهای زیادی به گوش می رسید ، و به هر طرف که نگاه می کرد شکل های نگران کننده و ترسناکی را می دید . بدون اینکه بداند به کجا می رود شروع کرد به دویدن . . . دوید و دوید ! از ترس جرئت نمی کرد بایستد . بالاخره خسته شد و ایستاد ؛ گوشه ی دنجی زیر یک درخت برای خودش پیدا کرد و به آنجا پناه برد . نفسی تازه کرد و داشت خوابش می برد که ناگهان در نزدیکی خودش صدای شکستن شاخ و برگ را شنید . از ترس به خودش لرزید و دوباره شروع به دویدن کرد ؛ آنقدر دوید تا اینکه دوباره خستگی بر او غلبه کرد . دیگر تاب و توانی برایش نمانده بود . به میان شاخ و برگ بوته بزرگی پناه برد و به خواب رفت .

8 - خرگوش خانم کوچولو دور از لانه

8 – خرگوش خانم کوچولو دور از لانه

چند ساعت بعد ، صدای آواز پرندگان ، نسیم خنک و نور آفتاب صبحگاهی او را از خواب بیدار کرد . وقتی چشمانش را باز کرد ، نگاهی به اطرافش انداخت تا ببیند شب را کجا سپری کرده ؟ ! . . . بدون اینکه متوجه شده باشد ، شب را در ابتدای جنگل و در نزدیکی لانه اش گذرانده بود . خیالش راحت شد و بعد از آنهمه ترس و وحشت به میان خانواده اش بازگشت .

9 - خانواده خرگوش خانم کوچولو

9 – خانواده خرگوش خانم کوچولو

پدر و مادر و دوستانش تمام شب را به دنبال او گشته بودند و از شدت نگرانی و دلشوره کاملاً خسته و از پا درآمده بودند ؛ آنها از پیدا کردن نازنین ناامید شده بودند و فکر می کردند که خرگوش خانم کوچولو طعمه جانوران وحشی شده است . آنها به قدری از دیدن او خوشحال شدند که حتی فکر سرزنش و توبیخ او به سرشان نزد .

عنوان اصلی :    Une petite lapine loin de son terrier

منبع :    www.historiettes.fr

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید