پسربچه و صدف هایش

پسربچه و صدف هایش

داستانها وقتی دهان به دهان می چرخند و از کشوری به کشور دیگر سفر می کنند هر کس بنا به فرهنگ و سلیقه و اعتقادات خودش تغییراتی در آنها می دهد . این داستان هم یکی از همان داستانهاست که در فرهنگ های مختلف ، به اشکال متفاوتی نقل شده است ؛ پس اگر به نظرتان آشنا آمد ، تعجب نکنید !

پسربچه و صدف هایش ، یک داستان کودکانه در باره پسربچه ای است که یک روز تصمیم گرفت زندگی خودش را عوض کند و رئیس قبیله شان بشود . درست موقعی که ناامید شده بود و داشت از این کار منصرف می شد ، اتفاقی افتاد که آینده و سرنوشت او را عوض کرد ! داستانی است که به زبان خاص خودش به مخاطب یادآوری می کند که هرگز نباید کسی را حقیر شمرد چون هیچکس از فردای خودش خبر ندارد !

1 - پسربچه و صدف هایش

1 – پسربچه و صدف هایش

زن و شوهری با هم زندگی می کردند که برای قلبشان ، یک پسر ؛ برای بازمانشان ، کار ؛ برای جسمشان ، یک کلبه کوچک ؛ برای خوابیدن ، یک حصیر ؛ و برای شکمشان هم کمی غذا داشتند اما حتی یک صدف کوچک هم برای آویزان کردن از گردنشان نداشتند . در دهکده آنها کسی که صدف داشت ، همه چیز داشت . هر وقت که چیزی می خواست ، در مقابل چند تا صدف می توانست صاحب همه چیز بشود .

یک روز که پسربچه در حال بازی کردن بود ، عطر دلنشینی به مشامش رسید .عطر را دنبال کرد . تا انتهای روستا دوید . در آنجا مردانی را دید که دور هم نشسته و مشغول خوردن غذا بودند ، آن بوی دلچسب هم مال همین غذاها بود . مردی که از همه بیشتر غذا می خورد وسط جمع نشسته بود . او بدون توقف همه چیز را قورت می داد و شکمش آنقدر بزرگ بود که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است بترکد !

پسربچه به او نزدیک شد و پرسید : « تو کی هستی که این غذاهای خوشبو را می خوری ؟ »

2 - پسربچه و صدف هایش

2 – پسربچه و صدف هایش

آن مرد به طرف او برگشت و چنان فریادی کشید که پسربچه احساس کرد از کوچکترین مورچه ها هم کوچکتر است : « چطور ممکن است که تو ندانی با چه کسی صحبت می کنی ؟ چیزی را که از گردنم آویزان است نمی بینی ؟ » و با انگشتان چربش ، گردنبند صدف هایش را به او نشان داد . انواع صدف ها از آن گردنبند آویزان بود . بزرگ ، کوچک ، سفید ، صورتی ، زرد و رنگ های دیگر . و ادامه داد : « تو نمی دانی کسی که این همه صدف دارد ، رئیس جزیره است ؟ »

مرد از جایش بلند شد و صدای صدف ها که به هم می خوردند به گوش رسید ؛ پسربچه محو تماشای صدف ها شده بود . رئیس پرسید : « تو کی هستی ؟ دلت می خواهد این گردنبندها را داشته باشی ؟ صدف های من قشنگ هستند ؟ آنها قشنگ هستند ، مگر نه ؟ بگو که آنها زیبا هستند . جواب بده ! » سپس یکی از آن گردنبندها را از گردنش باز کرد و جلوی چشمان پسربچه تکان داد و به صدا درآورد . رئیس می خندید ؛ خیلی زیاد و با صدای بلند می خندید .

3 - پسربچه و صدف هایش

3 – پسربچه و صدف هایش

پسربچه گفت : « آنها زیبا هستند ؛ آنها خیلی خیلی زیبا هستند . من هم صاحب صدف های زیادی خواهم شد ، مثل همین ها ؛ و همینطور غذاهای خوش عطر و خوشمزه خواهم خورد . من هم یک روز رئیس خواهم شد . »

رئیس که به شدت عصبانی شده بود یکی از صدف هایش را شکست و آن را جلوی پای پسربچه انداخت : « تا وقتی که می توانم عصبانیتم را کنترل کنم از اینجا برو . برو و هر وقت که گردنبندهای صدف تو از گردنبندهایی که به گردن دارم بزرگتر شدند ، برگرد . آن موقع صدف هایمان را می شماریم ؛ صدف های هر کس بیشتر بود ، او رئیس جزیره خواهد شد . » او خیلی خندید ؛ همه مردان حاضر در آنجا هم خندیدند . پسربچه تکه های صدف شکسته را جمع کرد و رفت . او از رفتار رئیس با خودش خیلی عصبانی بود . پسربچه می خواست آن تکه های صدف را دور بیندازد تا رئیس جزیره و همه آن ماجرا را فراموش کند که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید که گفت : « صبر کن ! » پسربچه برگشت و پیرمردی را در مقابل خود دید .

پیرمرد گفت : « به این زودی ناامید شدی ؟ »

پسربچه گفت : « این تکه های صدف که ارزشی ندارند . »

پیرمرد گفت : « آنها را به من بده ؛ من در عوض ، یک دانه ی پرتقال به تو خواهم داد که تو را به همه آرزوهایت خواهد رساند ! » پسربچه با اینکه حرفهای او را باور نکرده بود ولی قبول کرد و تکه های شکسته صدف را با یک دانه ی پرتقال عوض کرد .

4 - پسربچه و صدف هایش

4 – پسربچه و صدف هایش

پسربچه دانه پرتقال را کاشت و دراز کشید تا شاید خوابش ببرد . شکمش خالی بود و پاهایش دیگر قدرت راه رفتن نداشت . وقتی بیدار شد ، درخت پرتقال ، خیلی بزرگ شده بود ؛ و صبح روز بعد ، شاخه هایش به آسمان رسیده بود . پسربچه پرید و یکی از شاخه های آن درخت را گرفت و شروع کرد به بالا رفتن ، تا اینکه به بالاترین شاخه آن رسید . بالای سرش چشمش به کلبه ای افتاد که از یکی از شاخه ها آویزان بود و تاب می خورد .پسربچه که کنجکاو شده بود وارد آن کلبه شد . زنی را داخل کلبه دید . زن تا پسربچه را دید ، به او گفت : « برگرد و خودت را نجات بده ؛ تو نمی دانی چه خطراتی اینجا تو را تهدید می کند ؛ چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است ؟ برگرد ، فرار کن ؛ تا میتوانی از اینجا دور شو . اگر شوهرم برگردد تو را خواهد کشت ! »

پسربچه جواب داد : « من همین الآن از درخت به این بلندی بالا آمده ام ، چرا باید دوباره برگردم پایین ؟ » و در حالی که به چشمان آن زن نگاه می کرد ادامه داد : « شوهر تو برای من مهم نیست ؛ من از او نمی ترسم . »

5 - پسربچه و صدف هایش

5 – پسربچه و صدف هایش

زن گفت : « پنهان شو ؛ الآن است که برگردد . هر کس به او دروغ بگوید ، او می فهمد ؛ بنابراین اگر از من سوالی بکند نمی توانم حقیقت را نگویم . حالا چکار کنم ؟ » پسربچه در گوشه ای پنهان شد و آن زن ، حصیری را روی او انداخت تا دیده نشود . در همین لحظه شوهر آن زن وارد شد و شروع کرد به بو کشیدن : « زن ، اینجا بوی آدمیزاد به مشامم می رسد ! کسی اینجاست ؟ »

زن گفت : « کدام آدمیزاد ؟ اگر منظورت آن بچه است که از پایین آمده و آن گوشه زیر حصیر پنهان شده ، بله یک آدمیزاد اینجاست . »

مرد که فکر می کرد زنش با او شوخی می کند ، نیشخندی زد و گفت : « حیف که حوصله شوخی کردن ندارم ؛ خیلی گرسنه و خسته هستم . بوهای خوب دیگری هم می آید . » مرد دیگر حرفی نزد و همراه همسرش ، نهارش را خورد و خوابید . آنقدر خسته بود که خیلی زود خوابش برد و خر و پفش به آسمان رفت .

6 - پسربچه و صدف هایش

6 – پسربچه و صدف هایش

آن زن یک بشقاب چوبی که به وسیله یک برگ پوشیده شده بود به پسربچه داد . وقتی پسربچه برگ را برداشت ، بشقاب پر از غذاهای لذیذ و معطر شد . او غذاها را خورد ، باز هم خورد ، و باز هم خورد . . . ولی باز هم بشقاب پر از غذا بود . وقتی حسابی غذا خورد و سیر شد ، برگ را دوباره روی بشقاب گذاشت . مرد موقع آمدن چند ساقه گیاه « بامبو » ( Bambou ) روی میز گذاشته بود ؛ پسربچه چند تا از آنها را برداشت و تکان داد . از داخل آنها ، صدف های ریز و درشت و رنگارنگ بیرون ریخت . صدف ها تمام نمی شد و هر چه ساقه های بامبو را تکان می داد باز هم صدف از داخل آن بیرون می ریخت و تمام نمی شد ! آن زن و پسربچه خواستند صدف ها را بشمارند : « یک ، دو ، سه ، چهار . . . » دست و سرشان از شمردن خسته شد . خواستند صدف ها را به داخل ساقه ها برگردانند ولی تعدادشان خیلی زیاد بود . آفتاب داشت پشت درختان جنگل غروب می کرد و هوا تاریک شده بود که آنها آخرین صدف را هم به داخل ساقه های بامبو برگرداندند .

7 - پسربچه و صدف هایش

7 – پسربچه و صدف هایش

پسربچه تعدادی از ساقه های بامبو و بشقاب چوبی را با خودش برداشت . با آن زن خداحافطی کرد و شروع به پایین آمدن از درخت پرتقال کرد تا اینکه به زمین رسید . به کلبه والدینش برگشت و بشقاب چوبی را روی میز گذاشت و گفت : « آن برگ سبز را از روی بشقاب بردارید و غذاهایی را که داخل آن است بخورید . این بشقاب را از خانه ای در آسمان آورده ام ، خانه ای که مانند یک پرنده به چپ و راست ، و این طرف و آن طرف تکان می خورد . » آنها غذاهای لذیذ داخل بشقاب را خوردند و خوردند ، و باز هم خوردند ، تا جایی که نیروی دستان گرسنگی شکمهایشان تمام شد . بالاخره برگ سبز را دوباره روی بشقاب گذاشته و دست از خوردن کشیدند و منتظر پسرشان شدند . او رفته بود سری به رئیس جزیره بزند . سر راهش از مقابل درخت پرتقال رد شد ولی در کمال تعجب دید که اثری از آن درخت غول پیکر نیست ، و آن درخت آنقدر کوچک شده که به شکل امروزی آن که ما می شناسیم درآمده است .

8 - پسربچه و صدف هایش

8 – پسربچه و صدف هایش

پسربچه به خانه رئیس جزیره رسید . رئیس از جای خودش بلند شد ، طوری که همه صدای به هم خوردن صدف های گردنبندش را شنیدند . پسربچه گفت : « من آمدم ؛ همانطور که تو خواسته بودی . »

رئیس گفت : « می بینمت ، کنجکاو هستم ببینم چه می خواهی به من بگویی ؟ »

پسربچه جواب داد : « آمدم حرف هایی را که زدی به تو یادآوری کنم . . . هر کس صدف های بیشتری داشته باشد رئیس جزیره خواهد شد . . . خودت گفتی . »

رئیس گفت : « بله ؛ هر کس که صدف های بیشتری داشته باشد ! » خودخواهی و غرور ، چشمها و گوش های رئیس جزیره را بسته بود تا او نتواند واقعیت ها را ببیند و بشنود .

پسربچه گفت : « دوباره بگو تا بشنوم ؛ هر کدام از ما دو نفر ، صدف های بیشتری داشته باشد رئیس جزیره است . »

9 - پسربچه و صدف هایش

9 – پسربچه و صدف هایش

10 - پسربچه و صدف هایش

10 – پسربچه و صدف هایش

رئیس گفت : « بهتر است تا وقتی که هنوز قادر به کنترل خشمم هستم از اینجا بروی ، اما قبل از رفتن می خواهم اون چند تا تکه صدف تو را با انگشتان دست هایم بشمارم . »

پسربچه گفت : « اول بهتر است صدف های تو را بشماریم ، نه مال من را . تفاوتش را خواهیم دید . برای شمردن صدف های من انگشتان دست کافی نیست ! »

آنها شروع به شمردن کردند . رئیس صدف های خیلی زیادی داشت ولی بالاخره شمردن آنها تمام شد . اما وقتی پسربچه صدف هایش را برای شمردن روی زمین پخش کرد ، دهان رئیس مانند یک صدف بزرگ از تعجب باز ماند .

11 - پسربچه و صدف هایش

11 – پسربچه و صدف هایش

رئیس و پسربچه با هم می گفتند : « یک ، دو ، سه ، . . . » تا وقتی که قدرت دستها و مغزشان تمام شود اما آنها به شمردن ادامه می دادند . بالاخره خسته شدند و دیگر قادر به شمردن صدف ها نبودند و هنوز تعداد بسیار زیادی باقی مانده بود .

12 - پسربچه و صدف هایش

12 – پسربچه و صدف هایش

رئیس دیگر نمی خندید . گردنبندهای صدفی که به گردن داشت دیگر صدایی نداشتند و دهانش که از تعجب باز مانده بود دیگر بسته نمی شد . او به خانه اش بازگشت و پسربچه به جای او رئیس جزیره شد .

عنوان اصلی :  Le garcon et les coquillages

منبع :  www.iletaitunehistoire.com

نشریه اینترنتی زندگی کودکان

 


پاسخ دهید