زنبور شکمو

زنبور شکمو

بعضی وقتها وقتی یک خوراکی یا غذای خوشمزه جلوی ما می گذارند ، همه چیز را فراموش می کنیم و اصلاً حواسمان به اتفاقاتی که در اطراف ما می گذرد نیست ؛ ولی بهتر است همیشه مواظب دور و برمان باشیم چون گاهی اوقات اتفاقاتی می افتد که فکرش را هم نمی کردیم ! قصه « زنبور شکمو » ماجرای یک زنبور است که پرخوری نزدیک بود سرش را به باد بدهد !

1 - زنبور شکمو

1 – زنبور شکمو

ویزززززز. . . زنبور قصه ما  با خیال راحت بین بستنی قیفی و نوشابه های شیرین ، در حال پرواز بود و هر از چند گاهی ، هر وقت که میلش می کشید ناخنکی به آنها می زد ! آنقدر سرگرم خوردن خوراکی های رنگارنگ بود که متوجه تار عنکبوتی که در مقابلش بود نشد و توی آن گرفتار شد .

2 - زنبور در دام عنکبوت

2 – زنبور در دام عنکبوت

3 - جناب عنکبوت

3 – جناب عنکبوت

در حالی که محکم به تارهای ابریشم مانند عنکبوت چسبیده بود ، ناگهان متوجه هیولای هشت پایی شد که به او نگاه می کرد . زنبور تمام قدرت خود را به کار برد تا از دام تار عنکبوت که با اطمینان و خیال راحت به نهارش نگاه می کرد ، خودش را رها کند ولی بی فایده بود .

4 - زنبور در دام عنکبوت

4 – زنبور در دام عنکبوت

از تصور زنده زنده خورده شدن توسط آن هیولای شکارچی ، به وحشت افتاد و برای آخرین بار تمام قدرت خود را به کار برد و . . . بالاخره موفق شد خودش را از میان تارها آزاد کند !

5 - زنبور شکمو

5 – زنبوز شکمو

زنبور که به خاطر این همه تلاش و لحظات وحشتناکی که سپری کرده بود به شدت خسته و گیج شده بود ، داخل آب یک چشمه سقوط کرد . سطح آب چشمه ، صاف و آرام بود ؛ و فقط یک موج بسیار آرام ، این آرامش را کمی به هم می زد . از ترس غرق شدن ، زنبور از این حالت سستی در آمد و سعی کرد با به هم زدن آرامش آب چشمه خودش را از این دام جدید رها کند .

6 - ماهی در کمین طعمه

6 – ماهی در کمین طعمه

این تکان خوردن ها و بال زدن ها ، توجه یک ماهی قرمز بزرگ را به خود جلب کرد ؛ در حالی که از زیر آب تحرکات زنبور را تحت نظر داشت ، برای بلعیدن او شروع به نزدیک شدن به سطح آب کرد .

ماهی قرمز فرصت نکرد نهارش را میل کند چون ناگهان یک تور ماهیگیری ، هر دوی آنها را به دام انداخت .

7 - پسربچه ماهیگیر

7 – پسربچه ماهیگیر

یک پسربچه از دیدن ماهی قرمز در میان تور کوچک ماهیگیری اش فریادی از خوشحالی کشید و گفت :

-« مامان ، مامان ! نگاه کن ، من یک ماهی گرفتم ! »

مادر که خود را آماده تبریک گفتن به فرزندش می کرد ، نزدیکتر شد تا شکار بزرگ او را بهتر ببیند . وقتی چشمش به زنبوری که داخل تور گرفتار شده بود افتاد ، ناگهان فریاد زد : – « مواظب باش ، یک زنبور ! همه اینها را بینداز توی آب ! »

8 - زنبوز شکمو

8 – زنبوز شکمو

پسربچه که ترسیده بود ، ماهی را دوباره توی آب انداخت ؛ زنبور هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد .

 

عنوان اصلی :   Une guepe a la fontaine

منبع :   www.historiettes.fr

 

 

نشریه اینترنتی زندگی کودکان

 


پاسخ دهید