آلکسی « تیز رو » – قسمت اول

آلکسی « تیز رو » – قسمت اول

وقتی برای اولین بار داستان « آلکسی لاپوانت » ( Alexis Lapointe ) معروف به « تیز رو » را خواندم فکر کردم یک داستان تخیلی و جذاب است و تصمیم گرفتم آن را برای شما ترجمه کنم ؛ ولی وقتی بیشتر جستجو کردم متوجه شدم که چنین شخصی واقعاً وجود داشته ، حتی در کشور کانادا موزه ای وجود دارد که در آن از بعضی از اشیایی که در این داستان هم از آنها نام برده شده نگهداری می شود . تا امروز افسانه ها و روایت های زیادی در باره او به رشته تحریر درآمده که شاید بعضی از آنها کمی اغراق آمیز باشند ؛ قضاوت در باره عجیب و غریب بودن این شخص و داستانی که در زیر خواهید خواند را برعهده خودتان می گذارم .

آلکسی « تیز رو » از داستان های محلی رایج بین مردم ایالت « کبک » ( Quebec ) کشور کانادا است ؛ داستانی در باره غرور بیجا و زیاد بعضی انسانها که دعوت نامه ای برای ورود شیطان به زندگی آنهاست . این داستان به این نکته هم اشاره دارد که نباید از روی ظاهر و بعضی حرکات که ممکن است به نظر ما عاقلانه و منطقی نیاید در باره یکدیگر قضاوت کنیم . . . درون انسانهاست که باید زیبا باشد نه ظاهر آنها .

در آلکسی « تیز رو » – قسمت اول خلاصه ای از زندگی او و آغاز ماجرایی که در اینجا نقل خواهد شد را تقدیم حضورتان می کنم و در قسمت دوم و پایانی ، سرانجام این ماجرا را خواهید خواند ؛ امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد .

1 - آلکسی تیز رو

1 – آلکسی تیز رو

« آلکسی لاپوانت » مرد خوش قیافه ای نبود . اما همانطور که همه می دانیم ، زیبایی ، یک چیز نسبی است . خیلی باهوش هم نبود ؛ ولی در عوض خیلی حرف می زد ، درست مثل یک آسیاب بادی که دائم می چرخد و گندم ها را آرد می کند . لبهایش می جنبید و حرف می زد اما حرف هایی که می زد به اندازه گندم هایی که آسیابان ، آرد می کرد و به دست مردم می داد ، به درد بخور و مفید نبودند ! در مقابل ، آلکسی خصوصیتی داشت که باعث شده بود مورد تحسین همه اطرافیانش قرار بگیرد ؛ او سریع ترین مرد جهان بود ! او سریعتر و طولانی تر از هر اسبی می دوید و یورتمه می رفت ؛ به حدی که هم ولایتی هایش به او لقب « آلکسی تیز رو » داده بودند .

2 - منزل مس******** آلکسی تیز رو

2 – منزل مس******** آلکسی تیز رو

از زمان به دنیا آمدنش ، همه فهمیده بودند که او چقدر سریع است ! در واقع در چهارمین ماه بارداری بود که مادرش او را به دنیا آورده بود و باعث تحسین دانشکده پزشکی دانشگاه « لاوال » ( Laval ) شده بود . آلکسی آنقدر چابک و فرز بود که دویدن را قبل از راه رفتن یاد گرفته بود ؛ و این هیچ کمکی به مادرش « دلفین » ( Delphine ) مهربان مخصوصاً موقع عوض کردن پوشک او نمی کرد .

3 - پدر و مادر آلکسی تیز رو

3 – پدر و مادر آلکسی تیز رو

یک روز ، زمانی که آکسی ۶ یا ۷ ساله بود ، مادرش از او خواست که از قصابی ، کمی چربی گوسفند نمک سود برایش بخرد . ساعت ۶ بعد از ظهر بود یعنی زمان تعطیل شدن فروشگاهی که در چهار مایلی ( حدود ۶ و نیم کیلومتر ) خانه آنها بود . آلکسی مانند بخار آب از خانه خارج شد و آنقدر سریع دوید که ۱۰ دقیقه مانده به ساعت ۶ بعد از ظهر به فروشگاه رسید ! این را هم باید اضافه کنیم که هر بار که آلکسی خودش را برای دویدن آماده می کرد مانند اسب شیهه می کشید ! او اسبها را دیده بود که قبل از اینکه شروع به یورتمه رفتن کنند ، شیهه می کشند بنابراین یقین داشت که اسبها چون شیهه می کشند می توانند سریع بدوند ؛ و تاییدیه نظریه جسورانه خودش را در این می دید که حلزون ها و لاک پشت ها که به کند بودن معروف هستند ، شیهه نمی کشند !

4 - مسیر دویدن آلکسی تیز رو

4 – مسیر دویدن آلکسی تیز رو

آلکسی مرد جوانی شده بود و باید شغلی برای خودش انتخاب می کرد . چون شیرینی هایی که با شیره قند ، و بیسکویت هایی که با گندم سیاه درست می شدند را خیلی دوست داشت تصمیم گرفت یک تنور درست کند تا بتواند برای خودش شیرینی و بیسکویت بپزد . او بهترین تنورهای آن ناحیه را درست می کرد . تنورهای او حرارت را آنقدر خوب حفظ می کردند که کافی بود فقط با سوزاندن کمی خار و خاشاک ، ۱۰ لیور ( حدود ۵ کیلوگرم ) نان  و ۳ دوجین بیسکویت ، پخت . اما مهم تر از تنورهایی که می ساخت پیروزی های او در مسابقات دو ، و هر فعالیت دیگری که به سرعت نیاز داشت ، بود که نام او را از « لا مالبی » ( La Malbaie ) تا « ماشته ویاش » ( Mashtewiatsh ) بر سر زبان ها انداخت . او با اسبها ، قطارها و اتومبیل ها مسابقه می داد ، و همیشه برنده می شد ؛ تا اینکه یک روز . . .

5 - عکس تزئینی است

5 – عکس تزئینی است

آسیابان شهر « شیکوتیمی » ( Chicoutimi ) دختر بسیار زیبایی به نام « مود » ( Maude ) داشت . ظرافت ، رفتار و زیبایی او باعث شده بود که در بین هم سن و سالان خودش صاحب امتیاز و متفاوت محسوب گردد . پدر آسیابانش وظیفه خود در زمینه تربیت دخترش را به خوبی انجام داده و هیچ چیز را از او دریع نکرده بود . « مود » ، خواندن ، نوشتن و گلدوزی بلد بود و در کلیسا ، پیانو می زد و سرودهای مذهبی می خواند . با وجود این ، به خاطر توانایی هایش کمی مغرور شده بود . شخصیت با فرهنگ او بیشتر شبیه باغ کوچکی شده بود که شیطان دوست داشت داخل آن گشتی بزند ! وقتی آینه ای را که یک غریبه ، بدون اطلاع پدرش به او هدیه داده بود در دست می گرفت آنچنان شیفته زیبایی خود می شد که نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلند می گفت : « تو چقدر زیبایی ! » و آینه جادویی بلافاصله این جمله را صد بار تکرار می کرد . مود ساعات عصر خود را اینچنین سپری می کرد .

6 - عکس تزئینی است

6 – عکس تزئینی است

آسیابان از اینکه می دید دخترش اوقات خود را با چنین کارهای جلف و بیهوده ای می گذراند ، کم کم داشت ناامید می شد . او ترجیح می داد که به جای این آینه شیطانی که هر روز ، و بارها و بارها خودش را در آن تماشا می کرد ، به تشکیل خانواده و ازدواج با یک جوان برازنده مثل پسر شهردار یا پزشک جوان دهکده فکر کند ! یک روز آسیابان که دیگر به تنگ آمده بود ، آینه را تکه تکه کرد . دخترش به جای ناتراحت شدن خیلی هم خوشحال شد چون حالا وقتی به ۱۰ تکه ی شکسته ی آینه نگاه می کرد و می گفت : « تو چقدر زیبایی ! » ، تکه های شکسته ی آینه این جمله را هزار بار تکرار می کردند ! آسیابان بیچاره واقعاً مایوس و ناامید شده بود . با چنین دختر مغروری چه باید کرد ؟ چگونه می شد او را درمان کرد ؟ داخل آسیاب نشسته بود و با صدای بلند این سوالات را از خودش می پرسید که ناگهان یک غریبه با لباس سر تا پا سیاه را در مقابل درب آسیاب دید .

7 - عکس تزئینی است

7 – عکس تزئینی است

آسیابان به غریبه مرموز گفت : « صدای بالا آمدنتان از پله ها را نشنیدم . »

غریبه با صدای بم و گرفته ای که ستون های آسیاب را لرزاند ، گفت : « معمولاً خیلی بی سر و صدا هستم . »

آسیابان پرسید : « چه خدمتی از دستم بر می آید ؟ »

غریبه پاسخ دندان شکنی به او داد و گفت : « این من هستم که می توانم کارب برای شما انجام بدهم ، آقای آسیابان ! بر حسب تصادف شنیدم که می گفتی خیلی دلت می خواهد که خودخواهی و غرور دخترت را درمان کنی . من برای این کار پیشنهادی دارم . . .

8 - عکس تزئینی است

8 – عکس تزئینی است

. . . من هزار کیسه پر از گندم برای آرد کردن به تو می دهم . اگر فردا قبل از طلوع آفتاب این کیسه ها را به آردی سفید و پودری تبدیل کردی ، من غرور دخترت را درمان خواهم کرد ، وگرنه . . . »

آسیابان که نگران شده بود ، پرسید : « وگرنه چی ؟ »

عنوان اصلی :   Alexis le Trotteur

منبع :    اینترنت

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید