آلکسی « تیز رو » – قسمت دوم

آلکسی « تیز رو » – قسمت دوم

آلکسی « تیز رو » از داستان های محلی رایج بین مردم ایالت « کبک » ( Quebec ) کشور کانادا است ؛ داستانی در باره غرور بیجا و زیاد بعضی انسانها که دعوت نامه ای برای ورود شیطان به زندگی آنهاست . این داستان به این نکته هم اشاره دارد که نباید از روی ظاهر و بعضی حرکات که ممکن است به نظر ما عاقلانه و منطقی نیاید در باره یکدیگر قضاوت کنیم . . . درون انسانهاست که باید زیبا باشد نه ظاهر آنها .

« آلکسی لاپوانت » ( Alexis Lapointe )یا « آلکسی تیز رو » در سال ۱۸۶۰ میلادی در خانواده ای با ۱۴ فرزند در کشور کانادا به دنیا آمد و در تاریخ ۱۲ ژانویه ۱۹۲۴ از دنیا رفت . تا سال ۲۰۰۹ میلادی بقایای استخوان های وی در موزه ای در معرض تماشای عموم بود ولی در آن تاریخ در شهر « کلرمون » ( Clermont ) کانادا به خاک سپرده شد .

در قسمت اول ، خلاصه ای از داستان زندگی آلکسی تیز رو و ابتدای این داستان که طی دو قسمت تقدیم حضورتان کردم را مطالعه فرمودید ؛ در آلکسی « تیز رو » – قسمت دوم ، دنباله و سرانجام این ماجرا و تصاویری از زندگی و مرگ آلکسی لاپوانت معروف به تیز رو را ملاحظه خواهید فرمود . امیدوارم مورد توجه شما مخاطبان عزیز قرار بگیرد .

1 - آلکسی تیز رو

1 – آلکسی تیز رو

مرد غریبه در حالی که به طرز وحشتناکی می خندید و به ساعتی که از یک زنجیر بسیار زیبا از جیب شنلش آویزان بود ، نگاه می کرد ، گفت : « وگرنه او همسر من خواهد شد . »

2 - یک آسیاب آبی

2 – یک آسیاب آبی

آسیابان که رقابت و شرط بندی در مسابقات و برنده شدن را دوست داشت نگاهی به کیسه های گندم انداخت و شرط را پذیرفت . با کار کردن تمام روز و تمام شب ، کار غیر ممکنی به نظر نمی رسید . در حالی که مشغول ********ن زدن وزن کیسه ها بود ، بوی تند و شدید گوگرد ، تمام آسیاب را پر کرد ؛ غریبه ناپدید شده بود . آسیابان بلافاصله کار را شروع کرد . او کم کم متوجه شد که مقدار آب رودخانه برای چرخاندن چرخهای آسیاب با سرعت مورد نیاز کافی نیست . ناگهان از ترس ، مثل آردی که درست می کرد سفید شد . او ابداً دلش نمی خواست که دخترش همسر یک مرد غریبه شود ؛ از آن گذشته حدس می زد که آن غریبه ممکن است خود شیطان باشد ! آسیابان آه کوتاهی کشید و خودش را روی کیسه های گندم انداخت !

مردی که بدون در زدن وارد آسیاب شده بود ، پرسید : « چی شده آسیابان ؟ »

آسیابان صدای دوست عزیزش آلکسی تیز رو را شناخت . او اتفاقی را که افتاده بود برای دوستش تعریف کرد . آلکسی به محض شنیدن ماجرا شروع کرد به خندیدن .

3 - آلکسی تیز رو

3 – آلکسی تیز رو

آلکسی تیز رو گفت : « من چرخ آسیابت را می چرخانم دوست عزیز ! » پس از گفتن این حرف از آسیاب خارج شد و شیرجه زد توی رودخانه ، و درست مثل یک « هامستر » که داخل چرخش می دود و آن را به حرکت در می آورد ، روی تیغه های چوبی چرخ آبی آسیاب ایستاد و طبق عادت همیشگی پس از کشیدن یک شیهه بلند مثل اسبها شروع کرد به دویدن ؛ با تمام سرعت دوید و دوید ! با یک شلاق کوچک که همیشه به همراه داشت ، به پشت خودش شلاق می زد و با پای برهنه روی تیغه های چرخ آسیاب می دوید . در همین حال ، آسیابان داخل آسیاب به کارش سرعت بیشتری بخشید ، ولی با این وجود به سختی قادر به کار کردن همپای آلکسی بود . تصورش را بکنید ، آلکسی تیز رو با پاهای قوی خودش ، درست مانند پاهای اسب ،اخل چرخ آبی آسیاب می دوید ! با اولین تابش خورشید صبحگاهی ، هیچکس باور نمی کرد که همه ی آن کیسه های پر از گندم ، به آرد سفید پودری تبدیل شده باشند !

4 - عکس تزئینی است

4 – عکس تزئینی است

با طلوع آفتاب ، مرد غریبه که مطمئین بود آسیابان موفق به آرد کردن آن همه کیسه گندم نشده ، طبق قزاز قبلی به طرف آسیاب به راه افتاد . در راه ، در حالی که به ساعتش نگاه می کرد با خودش می گفت : « الآن آسیابان باید در حال گریه کردن باشد ! » چقدر از دیدن آلکسی تیز رو روی چرخ آبی آسیاب تعجب کرد ؛ و از شدت عصبانیت چنان فریادی کشید که همه برگهای درختان صنوبر جنگل از شدت ترس زرد شدند ! غریبه فهمیده بود که حتماً آسیابان همه کیسه های گندم را آرد کرده است . آسیابان از آسیاب خارج شد تا به پیشواز او برود و در حالیکه می خندید گفت : « فکر می کنم که دخترم یک مدت دیگر پیش خودم می ماند ! »

مرد غریبه با بی میلی گفت : « بله ، ظاهراً همینطور است ! اگر می دانستم که آلکسی تیز رو این اطراف است ، هیچوقت برای آمدن به « شیکو تیمی » ( Chicoutimi ) از خانه ام بیرون نمی آمدم ؛ اما من بازنده خوبی هستم و به قولی که دادم عمل می کنم . همین الآن خودخواهی و غرور دخترت را درمان می کنم . »

5 - آلکسی لاپوانت

5 – آلکسی لاپوانت

آسیابان که شکش در مورد مرد غریبه به یقین تبدیل شده بود ، از ترس خشکش زده بود ! غریبه زیر لب چیزهایی گفت و بلافاصله تکه های شکسته آینه دستی « مود » دختر آسیابان ، در مقابل او حاضر شدند ، و او هم آنها را با دقت و احتیاط داخل ساکی که به همراه داشت ، گذاشت : « من آینه ای را که مدتی پیش ، برای گمراه کردنش به دخترت داده بودم ، برداشتم . به امید دیدار آسیابان ! » سپس تعظیم بلند بالایی به آسیابان کرد . آلکسی تیز رو که در گوشه ای پنهان شده بود و این صحنه را می دید ، متوجه دم دراز مرد غریبه که نوک آن شبیه چنگک بود و از زیر شنل سیاه رنگش بیرون زده بود ، شد . کمی عقب رفت و . . . پاف ! اردنگی محکمی به پشت او نواخت که بر اثر آن ، مرد غریبه به آسمان پرتاب شد و از خط افق هم گذشت !

6 - ساعت جیبی آلکسی تیز رو

6 – ساعت جیبی آلکسی تیز رو

از او فقط زنجیر ساعتش به جا مانده بود که آلکسی تیز رو با کمال میل آن را برداشت و در حالیکه لبخند می زد ، گفت : « خوب از شرش راحت شدیم . »

آسیابان گفت : « تو خیلی دل و جرئت داری ! » و آلکسی را به رستورانی که در آن نزدیکی بود دعوت کرد . آنها ۳ روز تمام ، این پیروزی را با هم جشن گرفتند . « مود » هم آنقدر متواضع و فروتن شده بود که به جمع راهبه های صومعه « روبر-وال » ( Roberval ) پیوست .

7 - صومعه روبر-وال

7 – صومعه روبر-وال

آلکسی تیز رو پیروزی های دیگری هم در طول زندگی اش کسب کرد که اگر بخواهیم همه آنها را تعریف کنیم ، چندین کتاب ضخیم خواهد شد . در سال ۱۹۲۴ میلادی در سن ۶۳ سالگی چون دیگر روی زمین کسی پیدا نمی شد که در دوی سرعت قادر به رقابت با او باشد ، آلکسی تصمیم گرفت که از آن به بعد ، ا فرشته ها و قدیسین مسابقه دو بدهد !

8 - گواهی فوت آلکسی لاپوانت معروف به تیز رو

8 – گواهی فوت آلکسی لاپوانت معروف به تیز رو

9 - استخوان های آلکسی تیز رو در موزه

9 – استخوان های آلکسی تیز رو در موزه

10 - استخوان های آلکسی تیز رو به خاک سپرده می شود

10 استخوان های آلکسی تیز رو به خاک سپرده می شود

11 - سال 2009 میلادی خاکسپاری استخوان های آلکسی تیز رو

11 – سال ۲۰۰۹ میلادی خاکسپاری استخوان های آلکسی تیز رو

اگر روزی سری به سرزمین آلکسی تیز رو زدید ، حتماً سری به موسسه تاریخی « ساگنی » ( Saguenay ) واقع در « جونکی یر » ( Jonquiere ) بزنید ، آنجا هنوز هم با دقت فراوان از اشیایی که به آلکسی تیز رو تعلق داشتند نگهداری می شود بویژه یک زنجیر ساعت که در ساختن آن از چند سکه استفاده شده است .

12 - زنجیر ساعت آلکسی تیز رو

12 – زنجیر ساعت آلکسی تیز رو

به دقت آن را برانداز کنید و به داستان آلکسی تیز رو و این که چطور آن را به دست آورد فکر کنید . بعد از خواندن این داستان ، شما جزو معدود بازدیدکنندگانی خواهید بود که می دانند این زنجیر ساعت خیلی خاص ، از کجا آمده ؟!

عنوان اصلی :   Alexis le Trotteur

منبع : اینترنت

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید