راز کلبه چوبی – قسمت اول

راز کلبه چوبی – قسمت اول

تا حالا سعی کرده اید که بچه ها را از خوردن یک عالمه شیرینی و شکلات و آب نبات های رتگارنگ و ریز و درشت منع کنید ؟ از چه راهی ؟ با تهدید و تنبیه ؟ با ترساندن از دندان درد و دل درد ؟ مطمئین هستم که می دانید چه کار دشواری است ، اگر نگوییم غیر ممکن ! « راز کلبه چوبی – قسمت اول » سعی می کند با زبانی کودکانه و در دنیایی خیالی ، ضررها و خطرات پر خوری را به بچه ها گوشزد کند . موفق باشید .

1 - راز کلبه چوبی

1 – راز کلبه چوبی

هر چهارشنبه ، « لویی » ( Louis ) به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگش می رود . او رفتن به خانه آنها را خیلی دوست دارد چون پسربچه شکمویی است و مادر بزرگ هر دفعه برایش کیک ها و شیرینی های خوشمزه ای درست می کند . لویی بازی کردن توی انبار خانه آنها را هم خیلی دوست دارد چون آنجا یک عالمه گنج های پنهان وجود دارد ، مخصوصاً داخل یک صندوقچه بزرگ با روکش چرمی که پر از لباس های مختلف و رنگارنگ است . او می تواند ساعت ها با آن لباس ها بازی کند ؛ هر بار خودش را به شکل متفاوتی در می آورد و در تصوراتش وارد ماجراهای جدیدی می شود .

2 - راز کلبه چوبی

2 – راز کلبه چوبی

آن روز وقتی خودش را به شکل یک کاشف سرزمین های ناشناخته در آورده بود ، در طبقه بالای یکی از قفسه های پر از گرد و خاک ، متوجه یک صندوقچه چوبی کوچک شد . با خودش فکر کرد : « عجیب است ، تا حالا آن را ندیده بودم ! »

لویی یک صندلی زیر پایش گذاشت تا دستش به آن جعبه برسد . وقتی آن را باز کرد از دیدن محتویاتش اصلاً خوشحال نشد . با خودش گفت : « یک کلید ؟ همین ؟ چیز هیجان انگیز و جالبی نیست . »

با وجود این ، کلید را توی جیبش و جعبه خالی را سر جایش بالای قفسه ها گذاشت .

3 - راز کلبه چوبی

3 – راز کلبه چوبی

کمی بعد مادر بزرگ از او خواست تا در کارهای باغ کمکش کند . او رسیدگی به گیاهان و باغچه سبزی کاری اش را خیلی دوست داشت . مادر بزرگ از لویی خواست تا آب پاش را برایش بیاورد . وقتی لویی وارد کلبه چوبی که وسایل و ابزار باغبانی را آنجا نگه می داشتند شد ، چون عجله داشت ، پایش به شن کش گیر کرد و زمین خورد . موقعی که می خواست از زمین بلند شود متوجه نوعی دریچه روی زمین شد که قفل بود . وقتی مادر بزرگ را دید از او پرسید : « مادر بزرگ ، زیر کلبه چوبی چه چیزی هست ؟ »

مادر بزرگ جواب داد : « زیر کلبه چوبی ؟ خوب معلوم است ، خاک ! چه سوال عجیبی ! برای چی این را می پرسی ؟ »

4 - راز کلبه چوبی

4 – راز کلبه چوبی

لویی گفت : « اوه ، هیچی ، همینجوری پرسیدم . »

لویی فوراً به یاد کلیدی که در انبار پیدا کرده بود افتاد . فوراً به کلبه چوبی برگشت و کلید را وارد همان قفلی که دیده بود کرد و یک دور کامل چرخاند . صدای کلیک خفیفی به گوش رسید و در مقابل دیدگان حیرت زده لویی ، دری ظاهر شد . با خودش گفت : « چطور ممکن است ؟ پشت این در چه چیزی می تواند باشد ؟ »

بالاخره کنجکاوی بر ترس او غلبه کرد و لویی در را باز کرد . چیزی که پشت در بود واقعاً خارق العاده بود . . .

5 - راز کلبه چوبی

5 – راز کلبه چوبی

6 - راز کلبه چوبی

6 – راز کلبه چوبی

یک دهکده کامل ، ساخته شده از انواع شکلات و شیرینی ! بدون اینکه از خودش سوالی بپرسد قدم در جاده ای گذاشت که کف آن کاملاً از ساخته شده بود . در ، با صدای کر کننده ای پشت سر لویی بسته و سپس ناپدید شد !

لویی بدون کوچکترین ترس و واهمه ای تصمیم گرفت این مکان را که به نظر می آمد از میان عجیب و غریب ترین رویاهایش بیرون آمده ، جستجو کند . خانه ها از آب نبات ساخته شده بودند ؛ درخت ها از آب نبات چوبی ، و حتی تعدادی خرس شکلاتی هم دیده می شدند . یکی از آنها به طرف لویی آمد .

7 - راز کلبه چوبی

7 – راز کلبه چوبی

خرس شکلاتی گفت : « تو کی هستی ؟ اینجا چکار می کنی ؟ »

لویی گفت : « سلام ، اسم من لویی است . من می خواستم به مادر بزرگم کمک کنم ، نمی دانم چه اتفاقی دارد می افتد ؟ ! من دارم خواب می بینم ؟ »

خرس شکلاتی گفت : « نه کوچولو ؛ تو خواب نمی بینی . اما هیچوقت نباید اینجا می آمدی . حالا دیگر تو هم توی این کارخانه گرفتار شدی . »

لویی گفت : « یک کارخانه ؟ مگر اینجا یک دهکده نیست ؟ »

8 - راز کلبه چوبی

8 – راز کلبه چوبی

خرس شکلاتی گفت : « اوه نه ؛ خیلی دوست داشتم که اینطور باشد . راستا اسم من « تام » ( Tom ) است ! »

تام ماجرای گرفتار شدن خود و دوستانش در این سرزمین را برای لویی تعریف کرد و گفت که خیلی وقت پیش ، او و دوستانش هم بچه هایی مثل بقیه بچه ها بودند ؛ آنها یک نقطه مشترک داشتند . . . پر خوری ! همه آنها در دام مرد مرموزی که به آنان قول یک عالمه شکلات و آب نبات را داده بود ، گرفتار شده بودند . آنها شیفته ظاهر این خوراکی های خوشمزه ی ترش و شیرین شده و متوجه نشده بودند که دری که از آن وارد این سرزمین شده بودند برای همیشه پشت سرشان بسته شده است .

9 - راز کلبه چوبی

9 – راز کلبه چوبی

اسم آن مرد مرموز « گروبوس » ( Grubus ) بود ، جادوگر وحشتناکی که از بچه ها متنفر بود و فقط آب نبات و شیرینی می خورد . او همه ******** های کوچولویش را به خرس های شکلاتی تبدیل کرده بود ؛ و آنها را مجبور می کرد که تمام روز را در کارخانه اش شکلات و آب نبات و شیرینی درست کنند . اینجوری مطمئین بود که هیچوقت بدون شکلات و شیرینی نخواهد ماند .

لویی گفت : « چه داستان غم انگیزی ! هیچ راهی برای فرار از اینجا وجود ندارد ؟ »

تام گفت : « چرا ، یک راه هست ولی خیلی خطرناک است . »

عنوان اصلی :   Le secret de la cabane

منبع :   www.lespetiteshistoires.fr

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید