راز کلبه چوبی – قسمت دوم

راز کلبه چوبی – قسمت دوم

تا حالا سعی کرده اید که بچه ها را از خوردن یک عالمه شیرینی و شکلات و آب نبات های رنگارنگ و ریز و درشت منع کنید ؟ از چه راهی ؟ با تهدید و تنبیه ؟ با ترساندن از دندان درد و دل درد ؟ مطمئین هستم که می دانید چه کار دشواری است اگر نگوییم غیر ممکن ! این داستان سعی می کند با زبانی کودکانه و در دنیایی خیالی ، ضررها و خطرات پر خوری را به بچه ها گوشزد کند .

 در قسمت اول این داستان چکونگی ورود پسربچه ای به نام « لویی » ( Louis ) به سرزمینی جادویی را خواندید ؛ در « راز کلبه چوبی – قسمت دوم » تلاش های وی برای خارج کردن خود و دیگر بچه هایی که در آن سرزمین گرفتار شده بودند را دنبال خواهیم کرد ؛ در ضمن در بین تصاویر این قسمت ، دو نقاشی هم گنجانده شده که بچه ها می توانند از آنها کپی گرفته و به سلیقه خودشان رنگ آمیزی کنند .

1 - راز کلبه چوبی

1 – راز کلبه چوبی

لویی گفت : « به من بگو ، چه راهی ؟ من حاضرم هر کاری که لازم است برای کمک به شما انجام بدهم . »

« تام » ( Tom ) گفت : « تو مطمئینی ؟ »

لویی گفت : « کاملاً مطمئینم ! »

تام گفت : « بسیار خوب . یک کلید جادویی دیگر هم وجود دارد که در دوم را باز می کند . . . درب خروج ! اما این کلید ، در خانه « گروبوس » ( Grubus ) است و به شدت از آن نگهداری می شود ! امکان ندارد که بدون جلب توجه گروبوس وارد آن خانه بشوی . »

لویی کمی فکر کرد و سپس از تام خواست همه خرس های شکلاتی را دور هم جمع کند تا نقشه اش را برای آنها شرح بدهد .

2 - راز کلبه چوبی

2 – راز کلبه چوبی

وقتی همه آمدند ، لویی شروع به صحبت کرد : « این کاری است که باید انجام بدهیم . حالا که گروبوس اینقدر شکلات دوست دارد ، ما هم یک آدمک شکلاتی غول پیکر برایش درست می کنیم ؛ بزرگترین شکلاتی که تا امروز دیده ، در مدتی که دو نفر از شما آن را برای او می برند ، من سعی می کنم وارد خانه اش شده و آن کلید را پیدا کنم . بعد از آن باید صبر کنم تا شکلاتش را بخورد؛ به اندازه کافی وقت خواهم داشت تا دنبال در خروجی بگردم! »

همه مواد مورد نیاز را تهیه کردند و دستهای کوچکشان را به کار انداختند تا آن شکلات غول پیکر را درست کنند . وقتی آماده شد ، دو نفر از قوی هیکل ترین خرس های شکلاتی به همراه تام ، مامور شدند تا آن را تحویل گروبوس بدهند . در زدند ؛ پس از مدتی در باز شد و جادوگر زشت و بدجنس در مقابل در ظاهر شد .

3 - راز کلبه چوبی

3 – راز کلبه چوبی

جادوگر غرغر کنان گفت : « اینجا چکار دارید ؟ از من چی می خواهید ؟ »

تام با صدایی لرزان گفت : « ما یک هدیه برای شما آورده ایم . »

گروبوس گفت : « واقعاً ؟ می توانم بپرسم به چه مناسبتی ؟ »

تام گفت : « خوب ، برای تشکر از شما به خاطر اینگه اجازه دادید تا ما در این کارخانه ی فوق العاده زندگی کنیم ! »

گروبوس گفت : « آن را بدهید به من و زود از اینجا بروید . »

جادوگر ، آدمک شکلاتی را از دست خرس ها گرفت و در همین حال ، لویی موفق شد وارد خانه او شده و در گوشه ای پنهان شود تا گروبوس ، هدیه اش را بخورد . . .

4 - راز کلبه چوبی

4 – راز کلبه چوبی

وقتی جادوگر مشغول خوردن شد ، لویی از فرصت استفاده کرد و آرام و بی سر و صدا به جستجوی خانه پرداخت . خوشبختانه خیلی زود کلید را که روی یک میز کوچک بود پیدا کرد . او فوراً کلید را شناخت چون درست شبیه کلیدی بود که در خانه پدر بزرگ و مادر بزرگش پیدا کرده بود . آن را برداشت و به سرعت از خانه جادوگر بیرون رفت . لویی پیش دوستانش رفت و با هم دنبال در خروجی گشتند .

تام گفت : « من می دانم که آن در ، کجا ممکن است باشد ؛ دنبال من بیایید . »

گروه کوچک به طرف محلی که در اول آنجا باز شده بود رفتند .

تام گفت : « اگر قفلی روی درب ورودی بود ، پس یکی هم باید روی درب خروجی باشد ! من تقریباً مطمئین هستم که زیاد از اینجا دور نیست ! »

5 - راز کلبه چوبی

5 – راز کلبه چوبی

همه روی زمین ، دنبال قفل می گشتند ، و بالاخره لویی قفلی شبیه همان که در کلبه چوبی باغ مادر بزرگش دیده بود را پیدا کرد . کلید را محکم در دستش فشار داد ، آن را داخل قفل فرو کرد و یک دور کامل چرخاند . درست مثل زمان ورودش ، صدایی شبیه « کلیک » شنید ، و یک درب کم کم ظاهر شد .

لویی با خوشحالی فریاد زد : « کار کرد . . . کار کرد ! »

تام از او تشکر کرد : « ممنونم لویی ؛ بدون تو این کار ممکن نمی شد . »

6 - راز کلبه چوبی

6 – راز کلبه چوبی

در حالی که همه از شدت هیجان عرق کرده بودند ، در را باز کردند . تام اولین نفر بود که از در عبور کرد ؛ سپس بقیه خرس های شکلاتی هم عبور کردند و بعد از همه ، لویی هم از میان در عبور کرد . به محض عبور کردن از میان در ، خرس های شکلاتی به شکل انسانی خود بر می گشتند . خیلی زود انبار وسایل باغبانی مادر بزرگ ، پر از بچه های قد و نیم قد شد . اما در عرض چند ثانیه همه آنها ناپدید شدند . فقط صدای آنها به گوش می رسید که فریاد می زدند : « بابا ! مامان ! » لویی حدس زد که هر کدام از بچه ها پیش خانواده خودش برگشته .

بعد از همه این اتفاقات ، لویی خیلی سریع در را بست ، و به دقت محل آن قفل را مسدود کرد تا دیگر هرگز کسی نتواند از آن عبور کند ، و مهمتر اینکه گروبوس نتواند فرار کند .

7 - راز کلبه چوبی

7 – راز کلبه چوبی

ناگهان فکری ذهن لویی را به خودش مشغول کرد . . . « از موقع رفتنش ، چقدر زمان گذشته ؟ »توی همین فکرها بود که مادر بزرگ او را صدا کرد : « چی شد پسرم ؟ آب پاش را پیدا کردی ؟ بیشتر از پنج دقیقه است که تو رفتی توی انبار ! »

لویی فهمید که در آن سرزمین سحر آمیز ، « گذشت زمان » وجود ندارد و فوراً جواب داد : « آمدم مادر بزرگ ، آمدم . »

مادر بزرگ بعد از آب دادن به بوته های توت فرنگی ، رو کرد به لویی و گفت : « بگو ببینم عزیزم ، فکر خوبی برای عصرانه ی امروز بعد از ظهرمان به سرم زده . نظرت چیه اگر یک کیک شکلاتی درست کنیم ؟ »

لویی گفت : « خیلی عالیه به شرط اینکه کیک به شکل خرس نباشد ! »

از آن روز به بعد لویی فهمید که خوردن خوراکی های خوشمزه خوب است ولی زیاده روی و پر خوری بیش از اندازه عادت خیلی بدی است که می تواند باعث دردسر و ناراحتی بشود .

عنوان اصلی :   Le secret de la cabane

منبع :   www.lespetiteshistoires.fr

نشریه اینترنتی زندگی کودکان


پاسخ دهید